تبليغاتX
crash

بعد یه هفته ی فوق العاده در حال گشت و گذار تو تبریز اما بدون استراحت درست حسابی و بعد از ۲۶ ساعت تیلیک و تیلیک مسافرت با قطار و بودن در کنار هم کوپه ای هایی که از تموم حرفاشون فقط سلام علیکیش حالیت شده تنها چیزی که واست باقی میمونه یه بدن کوفته و درب و داغونه با ذهنی که حتی نمیتونه فاصله ی نیشابور تا مشهد رو به یاد بیاره و اشتباهی به مامان میگه یه ساعت دیگه بیاین دنبالم و همه شونو تو راهن آهن کلی معطل میکنه....

به یاد موندنی ترین مسافرت عمرم رو تجربه کردم.... تنها....آزاد و بی دغدغه...... مطمئنم دختر خاله هه کمِ کم ۳-۴ کیلویی تو این مدت وزنش اومد پایین از بس که راه بردمش اینور و اونور....از من بعید بود واقعا.... ساعت ۸ صبح بیدار میشدم و بالا سرش میرفتم اینقدر حرف میزدم که بیدار شه....بعد تصمیم میگرفتیم که اون روز کجاها سر بزنیم.... هر دفعه هم دو تایی میگفتیم امروز باید صبحانه بخوریم و بریم بیرون.... ماه رمضون بود و هیچ غذا خوری واسه نهار پیدا نمیشد....صورتارو میشستیمو یه ته آرایش که تا ۱۰ طول میکشید....آخه بیشتر اون مدت حرف میزدیم.....طوری که از خیر صبحانه میگذشتیم..... آخرشم وقتی از جلوی اینه میومدیم کنار به قول دختر خاله هه فقط توهم آرایش داشتیم چون هیچ فرقی با قبل نمیکردیم.... اینطوری بود که به جای صبحانه و نهار یه کیک و شیر میخوردیمو میزدیم بیرون.... روز اول تو دانشگاه گشتیم.... اونقدر جو باحالی داشت که آدم دلش میخواست بیخیال مدرک لیسانسش بشه ٬بره  همین الان کنکور بده از اول بشینه سر کلاس... نمیدونم کدوم روز بود که مفتخر شدیم بریم( ال گلی) معروف رو ببینیم البته خود تبریزیا بهش میگن شاه گلی.... داستانشو میدونستما ولی الان اصلا یادم نیماد کدوم شاه دستور ساختنشو داده که تابستونا بره بشینه وسط یه دریاچه٬ دختر خوشگلارم بریزه دورو برش٬ کارو بار مملکتی رو بیخیال شه و یه حال اساسی ببره..... شاه اسماعیل صفوی میگفتن یا ناصر الدین شاه قاجار.... هرکدومشون که بوده سلیقه ی محشری داشته.... حالام اون عمارت شده یه رستوران شیک.... ماکه وقت نکردیم بریم ببینیم غذاش چطوره ولی هرکی رفته نوش جونش.....

 ادما خودشونو با همه شرایطی وفق میدن.... اینم یه مدلشه.... زمینو ول کردن بلند شدن رفتن تو کوه خونه ساختن.... با تموم تجهیزات.... اینقدرم طبیعیش کردن که فکر میکنی این پریز برق از اول مال خود کوه بوده نه اینکه بعدا آدما وصل کرده باشن بهش.... یا در خونه ها.... راستی یادم رفت بگم اینجایی که دارم میگم روستای کندوان واقع در ۲۰ کیلومتریه تبریزه..... یه روز بعد از اذان ظهر حرکت کردیم به سمت اونجا که روزه ی همراهامون باطل نشه..... یه مورد پوز زنی هم اونجا داشتیم که اصلا نمیشه تعریف کرد فقط میخواستم بنویسم تا بعد ها یادم نره......

اسم مسجد کبود رو زیاد شنیده بودم.... یه جورایی تو زلزله ی سال ۱۳۱۹ یا یه چند سال این ور و اونور خراب شده و بعد بازسازیش کردن.... خودم میدونم ازین حجم زیاد اطلاعاتی که دارم بهتون میدم بهت زده شدینو مرتب دارین به ذهنتون فشار میارین تا جا واسه اطلاعات جدید واز شه ولی من چه کنم که مسئولیت عظیمی به گردن من افتاده و باید به خوبی از پسش بربیام.....

مقبره الشعرای تبریز که ارامگاه شهریار و چند تا از شعرای دیگه هست سر زدین.....؟ اگه نرفتین ازین به بعدم سعی نکنین برین چون مثله آرامگاه فردوسی خودمون هیچی نداره..... یه ساختمون خالی..... شایدم از شدت ابله بودن من در ضمینه ی شعر هیچ حسی راجع به اونجا نداشتم..... فقط در حد یه فاتحه خوندن تونستم توقفمو تو اون ساختمون ادامه بدم... حتما بارها از تلوزیون فضاشو دیدین واسه همین دیگه خیلی لوس بود اگه من عکس خودمو دختر خاله هه رو در حالی که اونجا ایستادیم و هیچ فرقی برامون نمیکنه پشتمون ساختمون به اون زیبایی و عظمت باشه یا خونه ی کاه گلیه بوقعلی خان بزارم رو وبلاگ که همه ی عالم بفهمن ما چه موجودات بی مغذی هستیم...... عجیب ترین دو تا موزه ای که من تو عمرم دیدم تو همین محوطه بود... یکیش نوشته بود موزه ی قاجار اونوقت فلش زده بود به طرف استخر پر آب.....باور نمیکنین اگه بگم من چقدر به خاطر این حرکت دلم شاد شد و خندیدم..... یه موزه ی دیگه هم اثار استاد مجسمه ساز بهتونی بود که ما اولش میخوندیم بتهوون ولی بعد که از وارد شدن متوجه شدیم که نه تنها این استاد هیچ ربطی به موسیقی نداره بلکه عاشق غذاهاست.... یعنی هر مدل غذا و تنقلاتی که به فکرتون برسه از شیرینی ها و آجیل گرفته تا جیگر گوسفند و کله پاچه و انواع کباب هارو خیلی طبیعی با گچ درست کرده بود..... اینقدر که ما وقتی داشتیم میومدیم بیرون از شدت گرسنگی ٬ مثه چارلی چاپلین همه ی ادمارو شکل مرغ میدیدیم..... 

 

 

از همه ی این چیزا که بگذریم من عاشق اسمون این شهر شدم....

در آخر از دختر خاله هه و همه ی دوستاش اعم از ذکور و اناث کمال تشکر رو دارم واسه این یه هفته ی خاطره انگیز و بیاد موندنی..... یه چیزم در گوشی بگم که به محض ورودم خبر دار شدم هفته ی بعد مسافرت جدیدی در پیش دارم.... این بار تهران و شمال.... همراه با خانواده و دایی محترم.... ایشالا که بهمون خوش بگذره ولی کنکور  ارشد دیگه رسما باید بیخیال من بشه بره رو یه دانشجوی زحمت کش دیگه سرمایه گذاری کنه.....

 

+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 13 مهر1387 و ساعت 4:29 AM |

الانا دیگه یه سال داره میشه که ما از تهران  مهاجرت برعکس فرمودیم به شهر مقدس مشهد.... از درسای دوران مدرسه یادم میاد که بیشتر مهاجراتا از شهرای کوچیک به بزرگ انجام میشه ولی ما عطای شهر بزرگ رو به لقاش بخشیدیمو اومدیم تو همین کنج عزلت خودمون باقی عمرو به خوبی و خوشحالی و حال و حول در جمع فک و فامیل بگذرونیم..... بعد 22-23 سال دوری که واسه بابا خیلی بیشتر هم طول کشیده بود، اومدیم تا این مدل زندگی رو هم تجربه کنیم....

 روزای سخت زیاد داشتیم ولی در کنارش اوقات خوش هم کم نبود.... اگه یه روز آقاجون مریض میشد و ساعت 2 نصف شب مجبور میشدیم  بریم بیمارستان ، روزای عید هم بود که امسال برا اولین بار واقعا فهمیدیم دید و بازدیدش یعنی چی.....

 پارسال این موقع ها همه ی وسایل خونه جمع شده بود و آخرین خداحافظی ها با دوستای قدیمی داشت انجام میشد.... کلی هم نگران بودیم که وقتی بریم اونجا تا کی میشه یه خونه ی خوب گیر اورد... ولی الان خیالمون از همه چیز راحته... همین یه هفته قبل هم با صابخونه صحبتای زیادی انجام شده و قراره سال بعد همینجا بمونیم.......

 دایی کوچیکه مثل پارسال اومده و مطمئنا این دفعه هم موندگار نمشه.... مادر بزرگم شدیدا بهش اصرار میکنه که باید ازدواج کنه و بچه داشته باشه.... اونم هر دفعه با خنده میگه باشه فردا ظهر زن میگیرم...

 وحشتناک ترین اتفاق امسال فوت فرزاد بود.... کسی که هنوز جای خالیش بینمون حس میشه و تکیه کلاماش هنوز بینمون رد و بدل میشه اما با بغض و افسوس.... چقدر سخت زندگی کرد..........

 روند کارای روزانه هنوز تغییری نکرده.... البته بیشتر واسه مامان و بابا... در هر صورت باید هروز به آقاجون اینا سر بزنن... همین الانم مامان اونجاست و بابا تازه برگشته خونه که من تنها نباشم......

 راستی بهترین اتفاق امسال این بود که من نقاشی یاد گرفتم.... یادمه ماه رمضون بود که رفتم دنبال کلاس گشتم و برا اولین بار بودن تو یه محیط هنری رو تجربه کردم....

 شاید خیلی انتظارات دیگه داشتم.... شاید میخواستم کنکور ارشد قبول شم و یه کار پیدا کنم... ولی هیچ کدوم عملی نشد و من الان تو همون موقعیتی هستم که تازه درسم تموم شده بود....واسه این قضیه متاسفم......

 هنوز هم نتایج داداشه نیومده..... من به جای اون دیگه از استرس دارم میمیرم..... امسال واسش سخت بود..... خداکنه تلاشش نتیجه بده.......

 

 ای خونه ای که ما اولین ساکنانت بودیم و کلی واسه آب بندیت تلاش و کوشش کردیم از اون پکیج که روزای اول همش خاموش میشد و شوفاژات که باید با دهن بهشون ها میکردی تا گرم بشن، بگیر تا موکتای بدرنگت که هنوز هم مایه ی عذاب منه و کمد اتاق که قفسه نداشت خودم مجبور شدم برم واسش بخرم.... همه و همه یکسال پر از خاطره های بیاد موندنی واسمون درست کردن.... ازت ممنونم.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 10:16 PM |

_ سر ظهر... میخواستم برم کلاس کامپیوتر.... مطمئننا پیاده ....موقع  رد شدن از یه کوچه  متوجه شدم  پسری  درب و داغون و به زحمت داره میاد به طرفم......یه چیز عجیب راجع بهش وجود داشت که نگاهمو  به طرف خودش کشید ... به زحمت قدم برمیداشت.... فکر کردم معلولیت جسمی داره... سرعتمو زیاد کردم که زودتر برم.......  داشتیم به هم نزدیکتر میشدیم.... یهو متوجه صورتش شدم... خدای من.... همه جای صورت و بدنش و دستاش پر از  خون بود..... لبش پاره بود و کبود...  از وحشت ایستادم....اونم ایستاد.... کنار  یه درخت......  بهم نگاهی کرد......بدنش میلرزید.....تعادل نداشت.......  نشست کنار جدول...........محکم شکمشو گرفت و یهو....... بالا آورد........همش خون..............و من همینطور شکه بودم.... چند نفر از مغازه دارا رفتن طرفش.... میدونم متوجهم شده بود......دوباره برگشت و نگاه کرد...... انتظار چه کمکی داشت......؟ به زور سعی کردم خودمو جمع و جور کنمم به راهم ادامه بدم.......اصلا نفهمیدم چطور رسیدم به کلاس.... ازون موقع تا حالا هروقت چشمامو میبندم صورتشو میبینم..... پر از خون......   

  _ چند بار سعی کردم بشینم و راجع به این روزهام بنویسم....  یه جورایی شهامتشو از دست دادم.... برنامه های زیادی واسه خودم چیدم.... واسه اینکه بی هدف زندگی کردن وحشتناکه.... تازگیا یکی از دختر خاله هارو دوباره کشف کردم.... هم سنیم.... اما 5-6 سالی بود که خوب و درست حسابی  ندیده بودمش.... فعلا به هم انرژی میدیم راجع به همه چیز.... کلی هم تو اس ام اسامون مثه عشاق لاو میترکونیم.... قراره از چهارم مهر که میره تبریز منم باهاش برم... تا بعد عید فطر.... میدونم که واسه ما دوتا بیخیال همه چی عالی میگذره.... 

 _ هنوز نتایج شهاب نیومده.... استرس زیادی داره اما سعی میکنه از ما پنهان کنه.... خداکنه قبول بشه.... الانم رفته مسافرت.... خونه اینقده سوت و کوره..... یهو من 4 ساعت تو اتاقمم بعد میام بیرون میبینم هیچکی نیست.... اونوقت اصلا نمیدونم کی رفتن؟ کجا رفتن...؟ کی برمیگردن...؟ شهاب که بود هر لحظه تق تق میزد به اتاقمو میومد همه ی جریاناتو توضیح میداد.... دلم واسش تنگ شده.... با اینکه فقط 3 روزه رفته اما انگار یک ماهه نیست....

  _ راجع به یه نفر دو بار مرتکب اشتباه شدم..... الانم نمیدونم باید چیکار کنم....

 

_ اینم عکس یکی از تور هایی که با دختر خاله ی مربوطه رفتیمو وحشتناک خوش گذشت.... بهش میگن دره ی آل.... تو جاده ی کلات... فوق العاده زیبا بود... تقریبا 5 ساعت راه رفتیم تا برسیم به آبشار.... هر جا که خسته میشدیم لیدر گروه میگفت رسیدیم بابا.... آبشار بعد از همین پیچه..... هفتاد تا پیچ و رد کردیم آخرش به این آبشار نرسیدیم.... یعنی رسیدیم ولی قبل از ما خشک شده بود.....

 

 

 اینم یه جایی اطرافه نیشابوره ... بهش میگن بوژان.....بازم به پیچ بعدی نرسیدیم.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 0:42 AM |
زنگ زنگ زنگ زنگ ............هروز و هر دقیقه در خونه داره زنگ میخوره.... تلفن زنگ میخوره... مبایلا همینجور پشت سر هم دارن دررینگ درررینگ میکنن.... فک کنم نزدیک به ۱۰ تا گوشی الان تو خونه ی ما افتاده اینورو اونور... اتفاق خاصی نیوفتاده.... مهمون داریم.... خیلی هم دوسشون دارم.... مانی کوچولو هم که دیگه عشق خاله س و تموم مدت داره همه جارو بهم میریزه....اگه همین الان اتاقو جارو کرده باشی میتونه تو سه ثانیه یه بیسکوییت رو همه جا واست طوری پخش کنه که از تو پریز برقم خورده بیسکوییت در بیاری.... مامانشم که دختر خاله ی عزیز منه.... مثه خواهرم میمونه.... یعنی میموند تا، قبل ازینکه خواهر اصلی خودش به جمعمون اضافه بشه.... در واقع خاله ی اصلیه مانی... من الان یه عدد انسان بسیار حسود می باشم... چون نه خواهر دارم و نه خواهر زاده.... دیروز دو تاشون به من گفته بودن وایمستیم تا تو از کلاس بیای خونه ی اقاجون بعد باهم بریم بیرون ولی وقتی رسیدم اونجا دیدم کلا فراموش کردن که منم وجود دارم و خیلی راحت رفتن.... کلی هم بعد از اومدن بهم خندیدن که کنف شدم... . به خودم با صدای گریه دار گفتم حقته... چرا فکر میکردی کسی دیگه میتونه واست یه خواهر واقعی بشه.... درهرصورت به این نتیجه رسیدم که بهتره مثه همیشه تو کل زندگیم با هیچ کس صمیمی نشم.... اصلا من خواهر میخوام چیکار... مگه تاحالا که نداشتم مردم ؟.... دیگه حس بهتری دارم الان.... اونام رفتن خونه ی اون یکی خالم مهمونی...

 راستی همین دیروز استاد نقاشیم گفت فقط تا ۸ شهریور کلاس برگزار میشه و بعد ازون احتمالا میخواد همه چیزو جمع کنه و کلا بره تهران...... میگه اجاره ی اینجا زیاده.... از پسش برنمیاد.... بعدم از مشهد خسته شده.... خداکنه ازینجا نره.... منکه واقعا وابسته شدم.... تقریبا یک ساله که دارم میرم ..... همین دلخوشیم که نباشه باید برم رسما بمیرم....

 کلاس کامپیوترم که داره اعصابو روانم خیلی خوشگل به هم گره میده... اونقدر استادش بیسواده که زورم میاد سر اون کلاس بشینم... حیف که مدرکشو لازم دارم.... اون دفعه باهاش یه دعوا کردم ولی جرات نکردم خیلی ادامه بدم چون تاحالا هیچوقت با کسی که سر کلاسش نشستم اینطوری حرف نزده بودم ولی اخه هیچ کدومشون تا این حد بیسواد و امل نبودن..... ولی همینجا اعلام میکنم اگه یه بار دیگه این زنه بخواد ازین مسخره بازیاش در بیاره یکی میخوابونم تو گوشش.... خوب حالا اگه خیلی دور بود و دستم بهش نمیرسید چند تا حرف درس حسابی بارش میکنم که بفهمه داره تو یه کلاس چرت تو یه اموزشگاه مسخره درس میده نه تو دانشگاه فردوسی که میاد سر ما داد میزنه کار اموزای تنبلی هستیم... که آبروشو بردیم.... الان سه جلسه میشه که میاد سر کلاس٫ یه مسئله ی ساده در حد جمع و تفریق طرح میکنه تا ما انجام بدیم بعدم تا اخر کلاس میشینه با یکی از بچه ها که دوستشه راجع به شوهراشون حرف میزنن.... اونقدر حرص میخورم که اخر کلاس سیر میشم.....

جمعه قراره با چند تا از دوستام بریم اردو... دختر خاله ی جدید الورود هم داره میاد باهام.... اصلا نمیدونم مسیرمون کجاس... میگفت دره ی آل٫ولی منکه تاحالا نشنیدم همچین جایی دورو بر مشهد باشه.... به قول بعضیا اصلش باهم بودنه.... تازه بیمه هم میکنن..... با صبحانه و عصرانه....

این تابلو رو تازه دیروز تموم کردم.....

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 1:40 PM |