تبليغاتX
crash

happy valentine day

 

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 25 بهمن1385 و ساعت 0:57 AM |

یه چیزایی تو وجودم هست که مجبورم نفی شون کنم. باید سرکوبشون کنم. به خودم بقبولونم که وجود ندارن. اشتباه میکنی. اشتباه میکنی.اشتباه...........

تو تمومه طول روز به خودم دروغ میگم تا شاید باورم بشه. ملکه ی ذهنم بشه.اونوقت راحتتر میتونم به بقیه هم اون دروغارو تحویل بدم. ادعا کنم که یه ادم متمدنم. به همه بگم که تنها مشغله ی ذهنیم درسه. به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنم. حتی اینجا هم نمیشه نوشت. حتی اینجا........

گاهی ارزو میکنم که 50 سال قبل دنیا میومدم. اونوقت تو سن 15 سالگی شوهر می کردم. خونه داری میکردم. با همسایه ها میشستیم سبزی پاک می کردیم. پشت سر صغری خانوم حرف میزدیم. از عروس جدید کبری خانوم ایراد میگرفتیم.تو سر بچه ها میزدیم که اینقدر ورجه وورجه نکنن......

همین.

دغدغه فکریم همینا بودن.

ولی الان باید نقش یه خانومه تحصیل کرده ی روشنفکرو بازی کنم که ازین که میله ی با فتنیو بگیره دستش عارش میاد. نیازی نداره که حمایت بشه. اخه خودش یه شخصیت کاملا مستقل داره. غذا بلد نیست درست کنه.چون همیشه داشته درس می خونده و هیچ موقع وقت اینکارارو نداشته.

مامانم میگه تو همه چی داشتی. هیچ وقت نذاشتیم احساس کمبود کنی. اون موقع که هیچ کس اسم کامپیوتر به گوشش نخورده بود براتون خریدیم. همیشه تو خونه همه چی داشتی.فرستادیمت دانشگاه. یه عالمه برات خرج کردیم که مدرک بگیری. حالا یه خانومه کاملی. باید بری واسه خودت کار کنی. نیاز به هیچی نداری. هیچی...

البته از نظر عاطفی هم انصافا برام کم نذاشتن.

نمی دونم چه مرگمه. حس میکنم برا اینه که یه چیزایی رو هیچ وقت نتونستم تجربه کنم.

حالا میترسم برم طرفشون. برام ناشناخته هستن.

فکر میکنم برا تجربه کردنشون دیر شده. تو سن نو جوونی که همه ی دوستام با هاش درگیر بودن من کنج اتاق نشسته بودم

از طرفی اگه این پوسته رو بیرون بندازم اونارو به وحشت میندازه. یهو میبینن دیگه منو نمی شناسن. همه ی ارزوهاشون. همه ی اون چیزی که از من با زحمت ساخته بودن از بین میره

خودمو گم کردم...................

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 25 بهمن1385 و ساعت 0:24 AM |

 از کسایی که تو همه کار ادم دخالت میکنن خیلی بدم میاد. کلافم می کنن. با یکی 2 تا ازین ادما رابطه ی نزدیکی دارم. یعنی مجبورم باهاشون باشم.  خیلی راحت تو وسایل شخصیتو نگاه میکنن. سوالاشون ادمو دیوونه میکنه.از مارک شورتت و اینکه از کجا خریدی هم نمیگذرن....

دیروز کجا رفتی؟ کی برگشتی؟ با کی حرف زدی؟ چی گفتی؟اون چی گفت؟ غذا چی خوردی؟ چیکار میکنی؟ چرا رفتی؟چرا اومدی؟ چرا اینجا؟ چرا اونجا؟ من کیم؟ تو کی هستی؟ ما کجاییم؟ اینجا کجاست؟

 ولیکن باید بگم همونقدر که از صندلی میتونن حرف در بیارن از منم میشنون

برا همین همیشه سعی میکنم از کسی سوالی نپرسم که باعث بشه راجع به من اینطوری فکر کنه.

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 20 بهمن1385 و ساعت 4:18 PM |

مامان میگه وقتی تو دنیا اومدی بابات پیشم نبود.ارتش حتی نذاشت بابام تولد اولین بچشو ببینه. من اولین روزای زندگیمو تو جزیره خارک وسط  جنگو بمبارون شروع کردم. بابا همش ماموریت بود مامان میگه گاهی 20 روز خونه نمیومد. اونوقت مامان منو بر میداشت میرفت تو ساحل کنار خونه و به دریا نگاه میکرد . وقتی هاورکرافتارو میدید که از دور میان با خوشحالی منو بقل میکردو میرفت طرف خونه. غذای خوشمزه درست میکرد. لباس خوشگلای منو تنم میکرد. صورتشو ارایش میکردو منتظر میموند تا صدای زنگ خونه بیاد. اونوقت درو باز میکردو بابا با لباس خلبانی میومد تو. 2 تامونو محکم بقل میکردو می بوسید

.واقعا بهشون افتخار میکنم

امروزوقتی داشتم حاضر می شدم که برم بیرون مامان گفت الهی قربونش برم دخترم حالا 22 سالشه

بابا هم یه گوشه ایستاده بودو با لبخند به من خیره شده بود. 2 تاشونو محکم بقل کردمو بوسیدم 

 

مامان جونم.بابای عزیزم:

 

 با تموم وجودم میپرستمتون

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 19 بهمن1385 و ساعت 12:40 PM |

بلیت رفتن به شهر مرده ها سخت گیر میاد.هرچی فکر میکنم نمی فهمم که چرا مردم واسه رفتن به اونجا اینقدر هیجان زده میشن که از 2 ماه قبیل بلیت می گیرن

برای رفتن بین ارواح سرگردان چرا انهمه عجله......

از نظر من خیلی سخته.یعنی سخت شده.بعد از 4 سال تنها زندگی کردن اونم تو شهر مرده ها وقتی میای تو یه شهر پر از جنبشو هیاهو سر درد می گیری

ترجیح میدی تو خونه بشینیو به رفتو امد بقیه اعضای خونه نگاه کنی

دیشب اصلا نخوابیدم.تا صبح پای کامپیوتر بودم.این وبلاگو شروع کردم

تو وبلاگای دیگه یه چرخی زدم. پر از شعر بود

ولیکن من اصلا رابطه خوبی با شعر ندارم.هر چی فکر کردم هیچ بیتی حتی از کتابای مدرسه یادم نیومد

ازین به بعد بیشتر به شعرا توجه میکنم

دیشب داشتم فکر میکردم که وقتی درسم تموم شد برم دنبال عشق قدیمیم یا برم یه کار گیر بیارم

مامان یه دوست داره. که اون دوستش یه شوهر خواهر داره که تو پتروشیمی کار میکنه

دوستش گفته اگه بخواین میشه واسش یه کار جور کنیم

ولی تو یه شهر دور.تقریبا مثل همون بندری که توش بزرگ شدم

یه جورایی به شهرای بندریه گرم احساس تعلق میکنم

 

تو مکه عشقیو من

عاشقه رو به قبلتم

من اولین قربونیه

عیدای فطر کعبتم..........

 

هروقت گوش میدم دلم واسه اون روزا تنگ میشه.احساس خفگی میکنم

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 12 بهمن1385 و ساعت 1:41 PM |