تبليغاتX
crash

چقدر اين معلما تو گوشمون خوندن كه اول حرف بزنين بعد فكر كنين........ببخشيد. اول فكر كنين بعد حرف بزنين. حتي دايي فرهاد يه سخناني تو اين زمينه داشتن (البته به زبون خودش) به اين مضمون كه:

Think before you talk and talk when you have to

بازم واسه من درس عبرت نشد. حالام شده بلاي جونم

جريان اين بود كه ما ديشب رفته بوديم خونه يكي از دوستاي قديمي.يعني خيلي خيلي قديمي. قديمي تر از اونكه من دنيا بيام. همه داشتن از درس و كنكور حرف مي زدن. اخه شهاب امسال مي خواد امتحان بده. البته كنكور كارداني كامپيوتر. صحبت ازين شد كه ادم هميشه بايد تا جايي كه براش امكان هست درسشو ادامه بده. من كه اينارو شنيدم يه بادي به غبغب انداختم و فكر كردم الان همه از من ميخوان تعريف كنن و بگن افرين به تو كه ليسانستو بالاخره گرفتيو خيلي شاهكاري خلاصه. اخه پسر اونام بزور تونست كاردانيه ازاد قبول شه و تازه همون ترم اولم چند تا از درساشو افتاده كه يهو دوست بابام گفت ولي تو اين دوره زمونه با ليسانس گوسفندم بهت نميدن ببري بچروني. من اين شكلي شدم

خانومشم گفت اره تو ديگه حتما بايد ادامه بدي.  

مامانو بابا هم شروع كردن به تاييد كردن حرفاي اونا.خلاصه منم جو گير شدمو تو يه لحظه بدون فكر كردن گفتم اره منكه از همون لحظه ايكه اخرين امتحانمو دادم(تفسير قران. كه بعيد ميدونم پاسش كنم)  به خودم گفتم بايد كارشناسي ارشدمم بگيرم . در راستاي رسيدن به اين هدف همين فردا صبح ميرم انقلاب که چند تا كتاب بخرم

مامانو بابا هم كه ديدن من همچين حرفي زدم کلی ذوق زده شدن

تقريبا 5 دقيقه بعد بود که تازه فهميدم چه گندي زدم و كه اون موقع ديگه كاريش نميشد كرد

ساعت 12 شب برگشتيم خونه.هنوز لباسامو عوض نكرده بودم كه مامان اومد تو اتاقو گفت امشب زودتر بخوابی تا فردا بتوني زود بيدار شي و  بري كتاب بخري.....

هر چند امروز صبح بزور تا 10 تو رختخواب موندم و خودمو به خواب زدم اما مامان جدا دست بردار نيست. وقتي داشت با خانوم همسايه پاييني حرف ميزد يه كلمه هايي مثه كارشناسي ارشد و انقلاب شنيدم

چند دقيقه بعدشم يه صداهاي دادو فرياد (و يه كلمه هايي مثه كلمه هاي بالا ) از خونه شون ميومد. اخه اونام 2 تا پسر دارن كه تازه ليسانسشونو گرفتن.................

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 2:36 AM |
دیروز وقتی برا دیدن نمره هام به سایت دانشگاه سر زدم تازه به معنای واقعی درک کردم که همه چی تموم شده.۴ سال تموم دانشگاه با تمومه پوست و گوشتو خونم عجین بوده و حالا هیچی نیستم. قسمت وحشتناک ماجرا اینجاست که نمیدونم الان باید چیکار کنم .اصلا یادم نمیاد قبلا چطور روزامو میگزروندم. همه جای سایت پر بود از اطلاعیه هایی در مورد ترم اینده بود . چیزایی که دیگه به من ربطی نداره.

همه بهم تبریک میگن.بعضیام به تمسخر میگن خانوم مهندس شدی دیگه...............

دوستم بهم کتاب دیوان حافظ هدیه داده... یه بار شبی که فرشته رفته بود بیمارستان بازش کردم. گفت خیالتون جمع باشه.مسافرتون صحیح و سالم میاد. هر چند مجبور شد سزارین کنه اما مسافر  کوچولوی ۵ کیلوییش به سلامت اومد . هر چند قسمت سخت سفرش تازه شروع شده..........

اگر ان طایر قدسی زدرم باز اید               عمر بگذشته به پیرانه سرم باز اید

دارم امید برین اشک چو باران که دگر       برق دولت که برفت از نظرم باز اید

مسافر کوچولو منم مثه تو یه سفر تازه رو دارم شروع میکنم.

 بیا واسه همدیگه ارزوی موفقت کنیم   

+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 23 تیر1386 و ساعت 1:24 AM |