تبليغاتX
crash

امروز دایی فرهاد زنگ زده بود. گفته تو شهریور میاد ایران. می خواد ازدواج کنه. وظیفه ی ما هم اینه که دنبال چند تا زن دایی خوشگل مهربون خوش اندام کدبانو با قابلیت بچه داری بالا و ترجیحا  پولدار به عنوان کاندیدا بگردیم تا ایشون بعد از اومدنشون ببینند و شاید یکیشونو  بپسندند ........

 البته اینم بگم که تو این ۱ ماه اخیر مشغول زدن مخ یکی از همین زن دایی های اینده بودن. منم از همه جا بی خبر دفعه قبل که باهاش صحبت می کردم یه ایراد خیلی خیلی کوچولو از دماغ وحشتناک عمل شده و چیسان فیسان بی پایان همین کاندیدا گرفتم که یهو احساس کردم یه مشت ازون ور گوشی تو انگلیس اومد خورد تو دماغم ......... 

 بهم گفت الان اینارو نگو . فردا پس فردا زن داییت میشه. خجالت می کشی تو روش نیگا کنی هاااااااااااااا

حالا اون چه بد بختیه که منتظره دایی ما با قاطر سفید بالدار بره دنبالش.........

ولی جدا از شوخی امیدوارم اینبار درست انتخاب کنه و خوشبخت بشه............

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 1:26 AM |

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 8:4 PM |

هفته ي قبل به مامان گفته بودم يه برنامه بريزيم كه بريم توچال.بيشتر مي خواستم مليكا رو ببينيم. اخه دفعه ي قبلم نديده بودمش. خاطراته خيلي كمي ازش دارم.تا دوم دبستان با هم بزرگ شديم. اولش جزيره خارك. بعدم بندر عباس........ بگذريم. به مامانش زنگ زديم كه اونام بيان. ولي مثه اينكه مي خواست اين چند روز تعطيلي رو با شوهرش بره شمال. بنابرين اون برنامهاي كه مي خواستيم فقط خانوما بريم بهم ريخت. 2 تا خو نواده بوديم. منو مامانو بابا و شهاب و حامدو مائده و مليحه و بابا مامانشون.ساعت 6 راه افتاديم. همش در حال حرف زدن و خنديدن بوديم و بيشتر از پياده روي تو فكر خوردن ......

اخه تقريبا 4 تا كوله پشتي پر از غذا و تنقلات برده بوديم.مامان داشت مي گفت بابا حتي مي خواسته هندونه هم بياره......... خاله نسرين گفت اقاي طيبي هم يه خربزه ي گنده زير بقلش گرفته بوده و داشته مياورده كه بچه ها ازش گرفتن. ............

تا ايستگاه دوم رفتيم .البته نه همه. مامانو خانوم طيبي و شوهرش وسط راه زير يه درخت نشستن و ديگه ادامه ندادن. مليحه هم به خاطر ديسك كمرش همونجا موند. اما من رفتم. اون موقع دلم به حالشون سوخت كه نتو نستن بيان بالا اما از ديروز بعد از ظهر كه باسن مبارك و تموم عضلات پام گرفته و شديدا درد مي كنه اونا دارن به حال من دل مي سوزونن..........

نهار مامان سمبوسه درست كرده بود. خاله نسرينم ساندويچ. شهاب و حامد بياد دوران مدرسه شون تو بندر عباس 2 تا مورچه رو انداخته بودن به جون هم كه بجنگن.

 اينا فاميلاي واقعي ما هستن. كساني كه يه عمر باهاشون زندگي كرديم.رنج غربتو باهم تحمل كرديم با هم بزرگ شديم.و فقط 1 ماه ديگه پيش هميم.هر وقت از رفتن ما صحبت مي شد مامانو خاله ساكت مي شدن. اين 2 تا از خواهراشونم بهم نزديكتر بودن.بازم بگذريم.......

روز خيلي اميد بخشي بود. به جبران اين همه مدت كسلي تو خونه بودن...........

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 3:37 PM |