یکی ۲ روزی میشه که خودمو تو خونه حبس کردم .دارم کتاب خانواده ی تیبو رو میخونم. البته قبلا زمانی که دبیرستان بودم وقتی تب بر باد رفته و کلیدر و جنگ و صلح و برادران کارامازوف داغ بود یکبار خونده بودمش اما بعضی از کتابارو هر چی بیشتر میخونی بیشتر درک میکنی.هرچی تجربت تو زندگی کردن بیشتر میشه .سنت میره بالا بهتر با نویسنده همراه میشی.
۴ جلد کتاب و که بیشتر از ۲۰۰۰ صفحه بود در عرض ۲ روز خوندم..... یه قسمتی از این داستانو که دوست دارم تایپ کردم تا توی وبلاگ بزارم.... فقط برای دل خودم.....
ميدان روشن بود.ژني شجاعانه ميان اتومبيل ها ميدويد.ژاك اورا تعقيب ميكرد.از برابر اتوبوسی كه به سرعت ميگذشت خود را كنار كشيد و دشنامهاي راننده را شنيد.چشم به پشت ژني دوخته بود و خطر را به هيچ نمي گرفت.سرانجام ژني به پياده رو رسيد و سر برگرداند . ژاك در فاصله ي چند متري پشت سرش بود.از دست او رهايي نداشت . تصميمش را گرفت اكنون حتی ارزو ميكرد كه فرصتي بيابد و تحقير خودرا برزبان اورد و كار را يكسره كند. ژاك با خود ميگفت: كجا مي رود احمقانه است.........
احساساتش تغيير كرده بود. به جاي هيجان خشم الود لحظه ي پيش اكنون شرمندگي و ترحم بروجودش چيره ميشد. ژني ناگهان مردد ايستاد. حالا چه كند. حس ميكرد ژاك نزديك ميشود و الان حرف ميزند... با اعصاب لرزان گوش تيز كرد ومترصد ماند تا با شنيدن اولين كلمه سر برگرداند و تمامي خشم خود ر بيرون بريزد.
_ ژني من از شما معذرت ميخواهم...
فقط منتظر شنيدن اين جمله نبود!....... اين صداي شرم زده و اندوهگين. حس كرد كه دارد ازحال ميرود. ايستاد و با دست به ديوار تكيه داد. لحظه اي طولاني بي حركت و نفس بريده و چشم بسته بر جا ماند. ژاك كلاهش را برداشته بود: اگر بگوييد بروم فورا مي روم و ديگر يك كلمه نمي گويم . قول مي دهم........
معناي كلمات را فقط چند ثانيه پس از شنيدن در ميافت . ژاك دوباره با صداي اهسته پرسيد:
ميخواهيد بروم؟
ژني در دل گفت: نه..... وناگهان از خود حيرت كرد.
_ ژني بگذاريد با شما حرف بزنم ....چاره اي نيست... خواهش مي كنم..... بعد ميروم... بياييد برويم تا ميدان جلوي كليسا... انجا لااقل ميتوانيد بنشينيد.... مي اييد؟
جرئت نكرده بود جواب دهد ولي چنانكه هنوز نمي خواهد تسليم زور شود با يك حركت خشك دست خود ار از ديوار بر داشت، بالاتنه اش را صاف گرفت ،خيره به مقابل خود نگريست و مانند كسي كه در خواب حركت ميكند به راه افتاد.ژاك در كنار او اندكي عقبتر، خاموش گام برميداشت. از زمان ديدار دوباره ي ژني ،فقط امشب درمي يافت كه با چه خواكساري ندامت اميزي ،با چه نيازي به بخشايش و عشق در خفا به او دل بسته بوده است. ايا اين را نزد او بر زبان خواهد اورد؟ ولي ژني باور نخواهد كرد. از او چيزي جز درشتي و گستاخي نديده بود... ديگر هيچ چيز هرگز نخواهد توانست اهانت اين تعقيب ناشايست را بر طرف كند...........
از بالا وارد باغچه ي كليساي سن ونسان شدند كه پله پله تا ميدان لافايت پايين ميرفت. ژاك دختر جوان را بسوي روشن ترين نيمكت پيش برد. ژني هيچ نگفت. مصممانه روي نيمكت نشست.
_ژني....
از شنيدن اين صداي انساني احساس رهايي ميكرد. اين صدا ارام بود ... لطيف و حتي نوازشگر
بود.
_...هيچ وقت نتوانستم شما را فراموش كنم!
كلمه اي از دل تا لبهاي ژني امد: دروغگو
ولي بر زبانش جاري نشد. ژاك با قوت تكرار كرد: هيچ وقت...(و پس از يک مكث طولاني كه بسيار مي نمود با صداي اهسته تر:) و شما هم همينطور...!
این بار ژني نتوانست مانع حركت اعتراض اميز خود شود. ژاك با لحن اندوهگين ادامه داد:
_ نه فراموش نكرده ايد!... شما از من متنفر شده ايد، بله، ممكن است.
ولي فراموشي، نه، ما هميشه در ته دلمان از هم دفاع كرده ايم...........
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت
3:11 AM |