تبليغاتX
crash

جداً كه ما به خودمان ايمان اورديم........ چه مخي بوديم و كشف نشده بوديم..............!!!!!

امروز طي يك عمليات كاملاً زيركانه و تيز بينانه و شرورانه و نا باورانه همه ي اهل خونه رو فرستاديم پي نخود سياه  تا بتوانيم با استفاده از  چزقل acount  كه به صورت ملتمسانه از پسر دايي گرام گرفتيم اين وبلاگ را اپ نماييم

البته اينجا كه ما الان قرار داريم خانه ي پدر بزرگ گرام ميباشد .......

 

راستي اين چند روز دنبال خونه بوديم......... براي رهن.......... 2 مورد پيدا شد كه هر دوتا به قول مامان لوكس و شيك و با كلاس و تازه ساز مي باشند. ما به يكيشان بسيار علاقه مند شديم........ اصلا هم ربطي به پسر صاحبخانه كه بسيار خوشتيپ و تحصيل كرده و با كلاس  مي باشند ، ندارد هااااااااااا........ فقط انحناي گچ كاري شده ي سمت چپ بالاي شومينه وقتي از اتاق اخريه مي خواي بري تو اشپزخونه بسيار به دلمان نشست......... همين الان پدر گرام با *اقاي استاد مشغول مذاكره مي باشند.

 

 

پ ن: ديروز با مليحه (دختر دايي گرام)رفتيم ديدن شازده كوچولوي تازه متولد شده ي پسر خاله ي گراممان..... چقدر اين بچه ريز مي باشد........

 

 

پ ن2: متاسفانه ما امسال مجبوريم برا راه يافتن به مقطع محترم كارشناسي ارشد درس بخوانيم....... براي همين همه چي تا بهمن تعطيل.........

 

 

 

* اقاي استاد : صاحبخانه جديدمان كه به صورت اصرارانه مشغول فهماندن استاد بودنش را به ملت مي باشد

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 30 شهریور1386 و ساعت 1:49 PM |
امشب برا اخرین بار رفتیم تا یه شب فراموش نشدنی رو کنار دوستای خیلی قدیمی تجربه کنیم........ اخرین بار.......

خداحافظ عمو احمد....خاله منیر........امیر ....زهره........ 

۲۰ سال چه زود گذشت........

پ ن:این همسایه ما رسماً دیوانه میباشد...... با اینکه به تازگی با دوز و کلک پست مهمی در ارتش به دست اورده اما همچنان اخلاق سگی اش پا برجاست.... امروز بعد از ظهر کلی دادو بیداد کردو ظرف شکوند براي بدرقه ي ما.......

پ ن۱:اين رايانه بدجوري خودش را در دل ما جا كرده است به طوري كه ما با مشقت فراوان والدين گرام را راضي كرديم كه اين جيگر راهم همراه خود ببريم تا در شهر مردگان تنها نباشيم.........

 فعلاً خداحافظ ............

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 2:38 AM |

_ مهمانان گرام همچنان تشريف دارند و امروز خبرگزاريه شهاب اعلام كرد:( به همين خيال باشين از2شنبه زودتر برن،خودم شنيدم)

البته ما شديدا با صابوني(اسم مستعار دختر مهمانمان بين بچه هاي فاميل) دچار صميميت شديم در حدي كه شماره ي شناسنامه ي دوست پسرانش راهم در اورديم

_ دايي جانمان و خانواده ي گرامشان به تازگي علاقه ي خاصي به ما ابراز ميدارند و براي صدمين بار خاطر نشان شدند كه پسر گل و سمبلشان كارشناسي ارشد قبول شده است ولي ما سعي مي كنيم همچنان از كوچه علي چپ رفت و امد كنيم

- ما و صابوني امشب فهميديم اين پسرها خيلي طفلكي هستند چون مجبورند همش به همه سلام كنند

 

_ خوابم مياد................ جيش،بوس،لالا

+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 17 شهریور1386 و ساعت 3:3 AM |

اين روزگار امشب حال منو مامانو گرفت، حسابي(به قول دوستم در حد جام جهاني).........

چند روزبود داشتيم جون ميكنديم تا وسايل و ظرفاي اشپز خونه رو جمع كنيم كه بالاخره امروز به نتيجه رسيديم.............

حالا اونجا فقط مونده 6 تا بشقاب و قاشق چنگال و چند تا قابلمه.....

ازين موفقيت خود چنان كيفور شده بوديم كه فكر ميكرديم بايد اسممان را در فهرست ركوردهای گنیس بنويسند...........ولي.........حیف.........

اصلا نمي تونم توضيح بدم . وقتي بهش فكر ميكنم جيگرم اتيش ميگيره......هي هي هي...........

جريان اينگونه بود كه :پسر خاله ي گرام مادر گرام امروز  یه هویی از مشهد به سمت اينجا حركت كرده و تازه ما كي خبر دار ميشيم......؟ وقتي كه ماشينش تو پاكدشت خراب ميشه و مجبور ميشه متوسل بشه به دامن ما ..... !

بعد از شنیدن این خبر در صورت مادر گرام طيف كثيري از رنگها كه از سبزه شروع ميشد و به بنفش و سياه ختم ميشد مشاهده گرديد:

ـ واي....... مهمون ،اونم تو وضعيت ما........!؟ همه ي وسايلو جمع كرديم......... !!!!!!!!!!!!

حالا تا اينجاشو ميشه تحمل كرد. قسمت جنايتناك ماجرا اينجاست كه پسر خاله ي گرام و همسرشون داراي تعداد 5 عدد سر خر (همون بچه)ميباشند كه جمعا با ما مي شود به عبارتي 11 نفر و اونوقت ما چند دست بشقاب و قاشق چنگال داريم...............؟

6تا.... فقط 6 تا.........

اينه كه ادمو مجبور ميكنه سر خودشو محكم بكوبه به ديوار و جيغ بكشه.......... 

ما فكر ميكرديم بزرگترين جنايت بشر تا كنون اين بمب طفلك ناناز ويژ ويژو بوده كه رو هيروشيما افتاده......اما الان نظرمان تغيير نمود در حد جام جهانی

پ ن:قراره جمعه که کنسل شد ولی فردارو جرئت نکردیم به هم بزنیم چون این خاله محترمه مان از جهت تیمسار بودن شوهر محترمترشان بسی خطرناک میباشد......

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 15 شهریور1386 و ساعت 3:33 AM |

ازوقتي كه اين پمپ اب كولر جانمان سوخته مجبوريم پنجره هارو باز كنيم تا براي يادگاري هم كه شده كمي دود و هواي الوده از اتوبان بغل دستي استنشاق كنيم.......... (تازه بجز دوده ، سرو صداشم ديوانه كننده س)

پدر گرام سخت مشغول بسته بندي وسايل مي باشند،منو مامان هم بي وقفه به جونش غر غر مي كنيم كه اين وسايل سنگين رو بلند نكنه بخاطر ديسك كمرش ولي كي گوش ميكنه........

ديروزبا چند تن از خاله هاي محترمه مهمان يكي از ديگر خاله هاي محترمه بوديم....... آش ترخنه پخته همي كرده بود كه لذت فراوان برديم..... ما بيشتر مستمع ازاد بودیم چون بحث داغ مجلس در باب مكه و حج بود كه همه شان من جمله مادر گرام به تازگي مشرف شده بودند و به قدري جو زياد گير داده بود كه شهاب و امير (پسر صاحبخانه)را كه فنچ هايي نو پا محسوب مي شود طي يك برنامه ريزي از پيش تعين شده در اتاق زنداني كردند تا ثواب حج باطل نشود خداي نكرده............

فردا هم همون گروه خونه يكي ديگه از خاله هاي محترمه دعوت هستيم به صرف باقالا قاتق .......... خلاصه به شكم گرام خوش مي گذره

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 4:20 PM |
یکی ۲ روزی میشه که خودمو تو خونه حبس کردم .دارم کتاب خانواده ی تیبو رو میخونم. البته قبلا زمانی که دبیرستان بودم وقتی تب بر باد رفته و کلیدر و جنگ و صلح و برادران کارامازوف داغ بود یکبار خونده بودمش اما بعضی از کتابارو هر چی بیشتر میخونی بیشتر درک میکنی.هرچی تجربت تو زندگی کردن بیشتر میشه .سنت میره بالا بهتر با نویسنده همراه میشی. 

۴ جلد کتاب و که بیشتر از ۲۰۰۰ صفحه بود در عرض ۲ روز خوندم..... یه قسمتی از این داستانو که دوست دارم تایپ کردم تا توی وبلاگ بزارم.... فقط برای دل خودم.....

 

ميدان روشن بود.‍ژني شجاعانه ميان اتومبيل ها ميدويد.ژاك اورا تعقيب ميكرد.از برابر اتوبوسی كه به سرعت ميگذشت خود را كنار كشيد و دشنامهاي راننده را شنيد.چشم به پشت ژني دوخته بود و خطر را به هيچ نمي گرفت.سرانجام ژني به پياده رو رسيد و سر برگرداند . ژاك در فاصله ي چند متري پشت سرش بود.از دست او رهايي نداشت . تصميمش را گرفت اكنون  حتی ارزو ميكرد كه فرصتي بيابد و تحقير خودرا برزبان اورد و كار را يكسره كند. ژاك با خود ميگفت: كجا مي رود احمقانه است.........

احساساتش تغيير كرده بود. به جاي هيجان خشم الود لحظه ي پيش اكنون شرمندگي و ترحم بروجودش چيره ميشد. ژني ناگهان مردد ايستاد. حالا چه كند. حس ميكرد ژاك نزديك ميشود و الان حرف ميزند... با اعصاب لرزان گوش تيز كرد ومترصد ماند تا با شنيدن اولين كلمه سر برگرداند و تمامي خشم خود ر بيرون بريزد.

_ ژني من از شما معذرت ميخواهم...

فقط منتظر شنيدن اين جمله نبود!....... اين صداي شرم زده و اندوهگين. حس كرد كه دارد ازحال ميرود. ايستاد و با دست به ديوار تكيه داد. لحظه اي طولاني بي حركت و نفس بريده و چشم بسته بر جا ماند. ژاك كلاهش را برداشته بود: اگر بگوييد بروم فورا مي روم و ديگر يك كلمه نمي گويم . قول مي دهم........

معناي كلمات را فقط چند ثانيه پس از شنيدن در ميافت . ژاك دوباره با صداي اهسته پرسيد:

 ميخواهيد بروم؟

ژني در دل گفت: نه..... وناگهان از خود حيرت كرد.

_ ژني بگذاريد با شما حرف بزنم ....چاره اي نيست... خواهش مي كنم..... بعد ميروم... بياييد برويم تا ميدان جلوي كليسا... انجا لااقل ميتوانيد بنشينيد.... مي اييد؟

جرئت نكرده بود جواب دهد ولي چنانكه هنوز نمي خواهد تسليم زور شود با يك حركت خشك دست خود ار از ديوار بر داشت، بالاتنه اش را صاف گرفت ،خيره به مقابل خود نگريست و مانند كسي كه در خواب حركت ميكند به راه افتاد.ژاك در كنار او اندكي عقبتر، خاموش گام برميداشت. از زمان ديدار دوباره ي ژني ،فقط امشب درمي يافت كه با چه خواكساري ندامت اميزي ،با چه نيازي به بخشايش و عشق در خفا به او دل بسته بوده است. ايا اين را نزد او بر زبان خواهد اورد؟ ولي ژني باور نخواهد كرد. از او چيزي جز درشتي و گستاخي نديده بود... ديگر هيچ چيز هرگز نخواهد توانست اهانت اين تعقيب ناشايست را بر طرف كند...........

از بالا وارد باغچه ي كليساي سن ونسان شدند كه پله پله تا ميدان لافايت پايين ميرفت. ژاك دختر جوان را بسوي روشن ترين نيمكت پيش برد. ژني هيچ نگفت. مصممانه روي نيمكت نشست.

_ژني....

از شنيدن اين صداي انساني احساس رهايي ميكرد. اين صدا ارام بود ... لطيف و حتي نوازشگر

 بود.

_...هيچ وقت نتوانستم شما را فراموش كنم!

كلمه اي از دل تا لبهاي ژني امد: دروغگو

ولي بر زبانش جاري نشد. ژاك با قوت تكرار كرد: هيچ وقت...(و پس از يک مكث طولاني كه بسيار مي نمود با صداي اهسته تر:) و شما هم همينطور...!

این بار ژني نتوانست مانع حركت اعتراض اميز خود شود. ژاك با لحن اندوهگين ادامه داد:

_ نه فراموش نكرده ايد!... شما از من متنفر شده ايد، بله، ممكن است.

ولي فراموشي، نه، ما هميشه در ته دلمان از هم دفاع كرده ايم...........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت 3:11 AM |
یه دفترچه دارم که توش پراکنده یه چیزایی مینویسم. همیشه تو کیفمه. البته همیشه مواقعی که به صورت شدیدی دچار بیکاری شده باشم یادش می افتم. امروز که می خوندم به نکته ی امید بخشی پی بردم. اینکه بیشترشو سر کلاس و در حالی که مثلا داشتم از حرفای استادا نت برمیداشتم مکتوب فرمودم. که این قسمتاش شامل مطالبی میشه مثه:

ـ جون مادرت به این مخ من رحم کن.......... دیگه کامل هنگ کرده......

ـ مگه این شوایتزینگر با اون اصل عدم قطعیت مسخرش دست من نیوفته. کاری میکنم که تموم ملکول ها که سهله ذرات ریز اتم هم بشینن به حالش زار زار بگریند........................

ـ ببین استاد جونم بیا و روی مارو زمین نندازو یه نگاهه کوچولو  به اون ساعت خوشگلت بنما . ۵ دقیقه پیش باید میرفتی هاااااااااااااااا......

ـ این دیگه خیلی ستمه. ساعت  ۸ صبح اومدیم اینجا . ۶۵ مرحله ازمایش انجام دادیم . حالا ساعت ۱۲ شده  این محلوله راضی نمیشه یه چنزقل رسوب بهمون بده . این اقای شهیدی هم که وایستاده ذوق ذوق به من نیگا میکنه. خوب میگی چیکا کنم ..........

و مواردی ازین قبیل.....

 باید اعتراف کنم که من واقعا هیچ وقت دانشجوی کوشایی نبودم. ولی استادا همیشه به خاطر تراوشات انی مغزم که رو زبونم میومد و بیشتر مواقع درست بود روم حساب میکردن. طفلکیا......

بگذریم. به اندازه یه چشم روهم گذاشتن.گذشت و تموم شد..........

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 4:12 AM |
من احساساته تورو درک میکنم اما مشکل اینجاست که احساساته خودمو بهتر درک میکنم.

پ ن: این جمله مال خودم نبود.

پ ن۲: خونه هرروز غريب تر ميشه. امروز فرشارو جمع كرديم.

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 8 شهریور1386 و ساعت 4:0 PM |
اوه. از ديروز تا حالا اونقدر رو يه موضوعي فكر كردم كه مخم درد گرفته. كاش مي شد از خودش بپرسم . ولي با اين وضع موجود اصلا موقعيتش پيش نمياد. احساس مي كنم خوشبخت نيست. خيلي رنج مي كشه. از بخت خودش عصبانيه. نه طاقت موندن داره و نه دل رفتن.. واسش نگرانم.از بچگي يه جورايي اين حالتو داشت. خيلي كم حرف مي زد. يه ادم مطيع سر براه مهربون كه بنظر میومد هيچ وقت از زندگيش بيشتر ازون نمي خواست. كنكور قبول نشد. از اكراين سر در اورد. سالي يكي 2 روز ميبينمش. وقتي مياد تهران تا بره خونشون. و وقتي كه دوباره مياد اينجا تا برگرده خونه ش.یه نیم ساعتی میشه که از فرودگاه برگشتیم. تو عالم بچه گی ارزو میکردم یه برادر بزرگتر مثه اون داشتم. من  تنها بودمو شهاب همیشه ۶ سال  کوچیکتر ازون بود که بتونم روش حساب کنم. امیدوارم هر جا هستی موفق باشی. راستی نشد بهت بگم دوست دختر روسی ت خیلی ملوسه هااااا..........

 قربونت. دختر خاله

+ نوشته شده توسط shiva در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 2:48 AM |

اين تحقير يه جور انتقامه يا از سر غرور ؟

مي دونم كه این فکر تا اخر عمر دنبالمه.

 

+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 0:20 AM |

امروز با مامان رفته بودم كفش بخرم.اصلا از ديشب بهش فكر كرده بودم. يه كفش اسپرت قهوهاي مي خواستم. برا همين جلوي اولين مغازه ايستادمو دنبالش گشتم.مطمئن بودم كه پيداش مي كنم. كجايي پس...... خودتو نشون بده ديگه. كفش قشنگ من ..... پيدات مي كنم. اها ايناهاش. خودشه . همينو مي خوام .

مامانم حسابي تعجب كرده بود. گفت تو مطمئني. گفتم اره مامان همينه.انگار داره صدام مي كنه.

 رفتيم تو مغازه. يه پسر جوون پشت پيشخون ايستاده بود.نمیدونم دچار برق گرفتگي شده بود یا جاذبه زمين روش بر عكس عمل كرده بود. چون موهاش به جاي پايين به سمت بالا رفته بود و یه عالمه زنجیر ازش اویزون بود. به يه جايي تو فضا خيره شده بود .....

گفتم. اقا. انگار نشنيد. دوباره صداش زدم.بلندتر. اقا.

 نه بابا . مثه اينكه  نمي خوان افتخار بدن.حتي سرشم بر نگردوند ببينه اين موجودي كه داره جلوش بال بال مي زنه كيه. فهميدم ايشون ازون ادمايي هستن كه بايد تو دهنشون سكه بندازي تا جوابتو بدن. با صداي بلند گفتم. اقا من ازون كفش كد 50 كه توي ويترين مغازه دارين سايز 39 رو همين الان مي خوام. فكر كنم بالاخره يه صداي ويز ويز دوروبرش شنيد كه ارامششو بهم مي زد. بازم بدون اينكه سرشو بچرخونه يه لنگه از كفش مورد نظر رو البته مشكي رنگ در اوورد و با منت فراوون پرت كرد جلوي من. داشتم ديوونه مي شدم. دلم مي خواست با همون كفش بزنم تو سرش . حد اقل مو هاش به جهت اصليشون بر مي گشت. ولي كلا چون ادم صلح طلبي هستم كفشو برداشتمو بردم تا امتحان كنم. مامانم بهش گفت ما قهوه اي شو مي خواستيم . مثه اينكه يه زمزمه هايي كرده بود راجع به اينكه اخريش همونه كه تو ويترينه..من واقعا اون كفشو مي خواستم .و شرط اينكه از تو ويترين بيارتش اين بود كه پولشو قبلا بديم. تا ما بريم صندوق كه پرداخت كنيم از جاش تكون نخورد اما وقتي برگشتيم همونطور كه همچنان به فضا خيره شده بود يه جفت كفش از زير پيشخون در اووردو گذاشت تو جعبه و به ما داد. دقيقا همون كه مي خواستيم.اون لحظه قيافه ي منو مامان واقعا ديدني بود. يه تر كيب ار. خشم و تعجب و خنده .....

من هنوز تو اون عقيدم پابر جام كه بعضي از ادمارو بايد انداخت تو دريا. اما در مورد اين يكي جدا اميدوارم بيوفته تو يكي از سياهچاله هاي فضايي.....

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت 2:36 AM |