
اینم از عروسیه ملیحه..... کی فکرشو می کرد اون موقع که خسته و افسرده از گرگان اومده بود و هیچ امیدی به زندگی نداشت همچین اتفاق قشنگی واسش بیوفته...... به قول ماندانا همه چی مثله یه پازل کنار هم چیده شده بود تا به اینجا برسیم...... دیشب واقعا زیبا بود..... با همه ی وجودم واسش ارزوی خوشبختی می کنم..........
دوست دارم عاشق بشم...... قلبم واسه یه نفر بزنه..... نگرانش بشم..... دلتنگ بشم.... همش موبایلمو چک کنم..... بهش افتخار کنم..... اعتماد کنم..... تکیه کنم....... یعنی میشه.......؟
اخ جونم این 2_3 روزه قراره کلی بهمون خوش بگذره..... الان که خونه ی ماندانا بودیم....... خیلی با حال بود ...... با دایی یه عالمه رقصیدیم...... کیمیا جیگر هم کلی مزه ریخت ........(کیمیا دختر ماندانا که ماندانا خودش می شه دختر داییم..... چه توضیحات کاملی می دم)
یه دایی دارم که خیلی اخلاق خشنی داره........... تا همین 3_4 سال قبل همه ی بچه ها ازش میترسیدیم.... اخه وقتی خونه ی اقاجون می رفتیم اونقدر دختر خاله پسر خاله ها زیاد بودیمو تقریبا هم سن و سال هم که از سرو کول خونه بالا میرفتیم..... این داییم خونه ش بالای خونه ی اقاجونمه........ تا میدید ما داریم می زنیم به اون درشو دیگه غیر قابل تحمل می شیم تهدیدیمون می کرد که هر کی شیطونی کنه باید بره تو زیر زمین...... حالا اونجام ازین زیر زمینای قدیمی بود که پر بود از وسایل عجیب و غریب ........شبیه به غول واژدهای دوسر ........همیشه ازین زیر زمین می ترسیدم.... هنوزم که هنوزه با اینکه 4 سال به اونجا رفت و امد داشتم این ترس تو وجودم مونده........ جالبه که اون موقع ها به نظرم خیلی بزرگ بود اما چند روز قبل که رفتم پایین یه سری وسیله به خرت و پرتای قدیمی ش اضافه کنم اب رفته بود.........ولی بازم تا رفتمو برگشتم زهره ترک شدم.........
داییم همیشه واسه ما نمادی از اون زیر زمین مونده ..... امشب ییهو بدون مقدمه کیمیا گفت مامان می دونی عمو ایرج چطوریه؟. ما گفتیم نه....... ییهو فسقلی اخماشو کرد تو همو دستاشو گذاشت رو کمرش . بعدم با یه ژست خاصی تو خونه راه افتاد ......
ما دیگه روده بر شدیم از خنده..... هممون ولو شدیم رو زمینو قهقه می زدیم.......... اونقدرم تو حسش فرو رفته بود که هر چی ما می خندیدیم اخماشو باز نمی کرد وروجک......... من نمی دونم این با 3 سال سنش چطوری تونست به همچین درک عمیقی از شخصیت دایی برسه...........
کلی ازش فیلمو عکس گرفتیم که ببریم نشون داییم بدیم......... راستی یادم رفت بگم.... فردا مامان تموم فامیلو دعوت کرده خونمون.......... قراره به خاطر ملیحه و اینکه دایی فرهاد نمی تونه تا دوشنبه که عروسیه ایران بمونه فردا یه نیمچه عروسی تو خونه ی ما باشه........ چه شودددد......![]()
دوشنبه هم که دیگه اخرشه......... راستش جمعه هم می ریم نیشابور...... ولی همه نیستن...... خانواده ی ما...... دایی فرهاد و محمد.... با اتوسا جون............ شاید خاله و نسرین هم بیان......... مثلا قراره با عروس اینده شون اشنا شن........ اخه تا حالا بوده خواهر زاده ی زن برادرشون اما حالا می شه زن ون یکی برادرشون........ ![]()
امشب یه مقادیری با هم دعوا کردن..... دایی بهم گفت ساعت 11 می خوایم با هم بریم بیرون....... شامو که خوردیم نشستیم فیلم نامزدیه ملیحه رو دیدیم که دیگه دیر شد..... وقتی زنگ زد به اتوسا انگار اون ناراحت شده بود که چرا بهش قول داده و عمل نکرده......... ظاهرا یه چیزای بدیم گفته بود......دایی هم عصبانی شدو گوشیو قطع کرد........ حالا اون هی زنگ می زنه ولی دایی جواب نمی داد....... تا اینکه اتوسا پا شد اومد دم در خونه ی ماندانا دنبالش....... به نظر من که حق با اتوسا بود...... دایی نباید قول می داد اما حالا که گفته بود باید سر قولش وا میستاد......... من که دقیقا احساسشو درک می کنم......... اون الان عاشقه ..... می فهمی.....؟ ![]()
دیروز بالاخره اولین نقاشی رنگ و روغن عمرم رو شروع کردم...... اونقده ذوق مرگ شده بودم که موقع رفتن پام لیز خورد و از پله ها با کله شپلوتکا شدم رو زمین(شپلوتکا یعنی افتادم)اخه این کلاس ما یه زیر زمین بزرگه که دیواراش دورتادور مزین به نقاشی های استاد گرامه ........ حالا جالبه تو اون لحظه که پله های ترقی رو یکی یکی می رفتم پایین اصلا هواسم به خودم نبود.... فقط این جعبه ی ابزارمو رو دستام گرفتخ بودم بالا که خدایی نکرده نخوره جایی و وسایلام بشکنه......... به این می گن از جان گذشته گی در راه هنر شایدم چیز مغذی..........![]()
با این اوصاف با کله افتادم تو قلمرو هنر........
استاد گرام چند تا طرح بهم نشون داد که همش منظره بود و قرار شد یکیشو انتخاب کنم.... من از جنگله خوشم اومد اخه شبیه نقاشی های اون اقا مو فرفریه تو شبکه ی 4 بود.... شنیدم طفلکی سرطان داشته و فوت کرده .... پسرش اومده راهشو ادامه داده......... یعنی میشه روزی برسه که دختر منم راهمو ادامه بده..........؟
جدی نگیرید....... توهم فانتزی بود.....
من از اسمونش شروع کردم.... اونقدر خوشحال بودم که نیشام بسته نمی شد........ تو دلم عروسی بود..... این قلم مو تو دستم وای نمی ایستاد.... هی شیلنگ تخته می نداخت...... اخرش به جای اینکه اسمونش افتابی باشه ازش تگرگ می بارید....... یه لحظه تو نگاه استادم خوندم: اخی انگار طفلکی مشکلی چیزی داره......... چون باهام یه جور مهربونی صحبت کرد.......
موقع برگشتن هیچ دلم نمیومد از نقاشی دلبندم جدا شم.... اخه تا هفته ی دیگه چطور تحمل کنم....؟ واسه همین و در راستای کور نشدن احساسات فورانیمان رفتیم یه بوم دیگه خریدیم واسه تو خونه..... می خوام منظره بکشم.... شاید اینجا عکسشو گذاشتم...
پ ن: امروز اقای شهاب مرادی تو برنامه ی مردم ایران سلام گفت سن ازدواج دخترا 18_20 سال هست و اگه همون موقع شوهر نکردن دیگه کاری واسشون نمی شه کرد........یعنی واقعا ترشیدیم رفت؟ من که از صبح دچار افسردگی مزمن شدم........![]()
پ ن2: خالم و شوهرش دارن می رن حج تمتع......... زنگ زدن به داییم واسه خدافظی . بهشون گفته سنگ رجب الاسود رو اگه دیدین واسه منم دعا کنین.....
حالا ما از دیروز واسش دست گرفتیم..... اخه یکی نیست بهش بگه شما که از جریان خبر نداری واسه چی می خوای اینقدر تخصصی صحبت کنی........![]()
پ ن3: دارم به ضمیر باطنم یه چیزی تلقین می کنم که اگه عمل کنه باید برم یه کم خاک بیارم تا شهاب مرادی بزنه به پوزش..........![]()
امشب واقعا عالی بود..... دختر داییم و شوهرش با دختر کوچولوی ملوسشون مهمون ما بودن.....و چقدر این 2 مکمل همدیگر هستن... خیلی لذت بردم.... از احترامی که واسه هم قائل بودن..... از مهربونیشون.... صفای دلشون.....
بعد از مدتها زیبایی های زندگی برایم ملموس تر شدند..... و خندیدم..... با تمام وجود.....
متشکرم خدا........
رفتم کلاس کنکور و برگشتم... مامان رفته بود خونه ی اقاجون... شهابم تا 9 کلاسه... بابا نشسته بود روزنامه میخوند.... یه کم حرف زدیمو بعد گفت مامانت بهم سپرده واسه خونه ی اقاجون یه سری خرید کنم.... اونوقت میرم همونجا تا بهش کمک کنم... اخه این مامان بزرگ و بابا بزرگ من به اندازه ی 10 نفر کار دارن که تقریبا از پارسال بقیه واسشون انجام میدن...... یه خانومی هست که هر چند مدتی میاد اینجا یکی دو ماه میمونه اما خونه ش شهرستانه.... و میره یا علی مدد تا سال بعد.... ایشونا هم پولاشونو نمی دونم واسه اون دنیا جمع میکنن یا واقعا باور دارن که یه صد سال دیگه هم به امید خدا ور دل شیوا می مونن....
نمی کنن یه نفرو بگیرن واسه انجام کاراشون بیاد .... همش این دایی ها وخاله های طفلکی مجبورن باشن.... امشب هم نوبت مامانه که پیششون بمونه.... باز شانسی که اوردن اینه که تموم دامادا فامیل خودشونن.... مثلا 3 تاشون خواهر زاده های مامان بزرگمن و یکی خواهر زاده ی اقاجونم.... حالا بابای من یه کم دور تره اما بازم فامیله..... برا همین هیچ کدون نمی تونن به خانوماشون چیزی بگن....
از پارسال ییهو این بابابزرگه دچار ارتروز پا شد .... اونوقت یه تخت خوشگل گنده واسه خودش خریدو گذاشت وسط خونه....تو زاویه ای که به صورت کاملا هوشمندانه انتخاب شده بود....به صورتی که حرکت هر جنبنده تو خونه زیر نظرش باشه....
و تا الان هنوز یک قدم راه نرفته.... اگر هم کسی خیلی بخت بر گشته باشه تا ازش سوال کنه : حالا دستات که سالمن واسه چی شربتتو خودت نمی خوری دیگه مصیبتا شروع می شه.... دادو هواری راه میندازه که طرف تا اخر عمرش هوس نکنه به شربت و دارو خونه و دکتر دارو ساز فکر کنه....
مامان بزرگه هم از وقتی که من یادم میاد همیشه مریض بوده.... اصلا ادم وقتی قیافه شو نیگا می کنه یاد استراحت مطلق میوفته..... کلکسیونه امراضه.... از وقتی من اومدم اینجا تقریبا 5 بار اونقدر حالش خراب شد که گفتن کارش تمومه.... همه ی فامیل از شهرستان بلند شدن اومدن ...... کلی گریه و اشک و اه ......ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد.... دفعه ی اخر دیگه دیدنی بود....یه بیماری گرفته بود شبیه به ابله مرغون .... اما یه مدلی که فقط تو سنای بالا میگیرن.... واقعا وحشتناک بود.... رو تموم پوستش تو مسیر عصبای اصلی جوشای چرکی درومده بود.... انگار سوخته باشه.....حالا هر چی به فامیل می گفتیم بابا پا شین بیاین دیگه تمومه بعد پشیمون می شین ها.... می گفتن: نه اشکال نداره.... ما می شناسیمش هیچی نمی شه.... خیالتون راحت.....
که مطمئنا حرفشون درست بود.....
ولی با همه ی این احوال من واقعا دوسشون دارم...... مامان بزرگم خود خود کلمه ی عشقه..... اون 4 سال شبایی که تنهای تنها ، خسته از درس و سردر گمی و غریبی تو خیابونا بدون مقصد راه میرفتم همیشه اخرش به خونه ی اونا می رسیدم.....جایی که یه بخاری بود و یه لیوان چایی با یه عالمه مهربونی...........
پ ن: از کلاس نقاشیم نگفتم... تا حالا طراحی کار می کردم اما از هفته ی دیگه رنگ روغن رو شروع می کنم.... فعلا سبک خاصی ندارم... چون اساسا از سبک چیزی حالیم نمی شه... استادم سورئالیسم کار می کنه .... از نمایشگاه یه کتاب خریدم راجع به سبکهای نقاشی..... تا حالا فخمیدم که تابلوی مونالیزا کار لئوناردو داوینچیه..... پیشرفتم خیلی خوبه نه؟
به غول شهاب به یه مرغ هم کتابو بدی بخونه نقاش بزرگی میشه... ولی تو اخرش هیچی نمی شی....
همچنان زندگیم بدون اینکه اتفاق خاصی بیوفته داره میگذره..... کسل و بی هدف..... این چرخ گردون هم تازگیا خیلی کند می چرخه( فکر کنم سهمیه ی بنزینش ته کشیده)......
5 شنبه چهلم فرزاد بود..... بهشت رضا رفتیم.....باورم نمی شد.... اونهمه ارزو،هدف ، امید واینده همش شده بود خاک... من اونجا ایستاده بودم و فرزاد درست زیر پام.... وحشت کردم.... چطور امکان داشت..... اخرین بار ازم خواسته بود کتاب صد سال تنهایی رو براش ببرم.... و بدون اینکه بخونه رفته بود.... خیلی دوست داشتم تنها بودم.... کنارش می شستم.... واسش تعریف می کردم که از وقتی رفته همه ی باورها و اعتقاداتم فرو پاشیده..... اینده کلمه ای بی معنا شده..... برای رسیدن به هیچ هدفی تلاش نمی کنم..... لمس و بی مفهوم زندگی رو میگذرونم...... افکار نو تو وجودم با مانعی بزرگ برخورد می کنه که جلوی هر حرکتی رو ازم میگیره.... یه فریاد و بغض عجیب هر روز هر لحظه توی گلوم رشد میکنه..... بهم اجازه نمی ده از زندگی لذت ببرم..... از ادما می ترسم.....
می تونم ساعتها با یه ذهن خالی خالی به سقف خیره بشم و تکون نخورم...... همه چیز مفهومشو از دست داده..... خیلی خیلی قبل ها تو رویاهای زیبای دخترونه یه بچه داشتمو حس بدون وصف مادری..... اما امروز... به خودم گفتم .... که چی.... یه انسان فانی بوجود بیاد واسه مردن.....؟ خاله رو دیدم..... اونجا نشسته بود به سنگ قبر دست می کشید.... فرزادشو ناز می کرد..... گریه هاش تموم بدنمو می لرزوند...... 27 سال قبل نوزادش رو بغل گرفته بود.....اینده شو زیبا و روشن دیده بود..... خوشبخت.... و حالا روی قبرش بود: زود رفتی فرزاد جانم..... خیلی زود......
پر از احساسات عجیب و متناقضم که واسه هر کدوم می تونم ساعتها بشینم گریه کنم........عشق............... نفرت.......... ترس.......... خشم........... تردید........
می خواستم داد بزنم ازت متنفرم........ که با این عشق مسخرت نابودم کردی............. اخ..........فقط به خاطر اینکه یه زمانی دوسم داشتو من نداشتم داره انتقام می گیره...... ذره ذره تموم غرورمو زیر پاش لگد میکنه.........
بغض داره خفم می کنه......... اصلا نمی تونم تایپ کنم...........
دنبال یه طرح ابرنگ خوشگل می گردم تا واسه ملیحه بکشم....... چند روز دیگه عروسیشه....... هر چی فکر کردم دیدم هیچ هدیه دیگه ای نمی تونم بهش بدم که بدردش بخوره.......... 2 تا تابلوی کوچولوی خوشگل رو دیوار اتاق می تونه همیشه اونارو یاد شیوا بندازه......

