تبليغاتX
crash

این چند روز اتفاق خاصی نیوفتاده واسم.... حالا انگار قبلا چه زندگیه پر بارو  اکشنی داشتم که جدیدا عوض شده باشه...... 

پ ن: عاشق خانواده های پر جمعیتم....... شلوغ پلوغیشون به ادم ثابت میکنه زنده س و مجبوری تلاش کنی تا دیده بشی....... مهارتی که من ندارم.......

پ ن 2: مامان امشب می گفت اینقدر به خودت سخت نگیر....... افسردگی خیلی راحتتر ازون که فکر کنی میاد سراغت....... بهش غبطه می خورم.......... چقدر قویه........ 

+ نوشته شده توسط shiva در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت 1:41 AM |

رفته بودم کلاس نقاشی..... یه تابلو دارم می کشم هلو..... با لبات بازی می کنه.......

ولی نمی دونم چرا این استاد گرام هر دفعه میاد کنارم می شینه ، با کاردک میوفته به جونش ........سادیسم داری مگه...... هی می خواد غیر مستقیم به من نشون بده که قرار نیست هیچ پخی بشم......... ولی نمی دونه به من می گن شیوا روی استاد نقاشی کم کن........ تا ببینیم کی برنده می شه........ حالا داشتم از کلاس برمی گشتم......البته پیاده........  خوب نه همشو..... تا چهار راه معلم  با تاکسی اومدم....... چیکار کنم که ازونجا دیگه تا خونه راهی نیست.......خوب در جهت بالا بردن سطح ورزش در کشور مجبور بودم......... می خواستم از چهار راه رد بشم و موزیک هم تو گوشم.... ییهو یه صدایی شنیدم....... دخترم وایستا........یه پیرزن بود که داشت داد می زد........حالا  اونهمه ادم...... از کجا معلوم منظورش من بودم......؟ دورو برمو نگاه کردم......... دیدم اونجا به جز من همه از جنس ذکور هستن........ ایستادم...... یواش یواش اومد طرفم........ مادر الهی پیر شی...... منم می خوام ازین چها راه رد شم......  تو شب خوب نمی بینم.......باهام بیا........ به خودم گفتم چه باحال... مثه فیلما........ بذار یه کم به زندگیمون تنوع بدیمو فداکاری کنیم......یادمه  اینجور مواقع تو فیلما یه ساک سنگین هم دست پیرزن ماجرا هست....... که باید براش برسونی به خونه ش........ اما پیرزن من می خواست بره اونور خیابون و سوار تاکسی بشه.......یه نگاه بهش انداختم....... دیدم بلههههههههه.......  همه چی تکمیله........ دو تا ساک داشت..... من خودمم وسایل نقاشیم تو یه دستم بود......  همینجوریش نمی تونستم روسری رو بالای کله م نگه دارم......... اخه من عادت دارم همیشه دوتا دستم به روسریم باشه...... وگرنه میوفته از سرم......... خدارو شکر به مرحمت شما حجاب درست و درمونیم که نداریم....... حالا  با یه دستم می تونستم یه کاریش کنم ولی هیچ دست دیگه کار شیوا نیست......... ازون طرف هم شدیدا تو نقش بازیگرای فیلم فرو رفته بودمو هیچ جوری نمی تونستم ازش دل بکنم...... خدمو سپردم به خدا یکی از ساکارو ازش گرفتم.......... تا اینکارو کردم گفت....... ایشالا سفید بخت بشی مادر........ تو هم مثه دخترمی........ ایشالا تو جوونی بری اروپا........... دددددددددد..... فکر کنم اینجور مواقع باید دعا کنه برم مکه...... ولی انگار این پیرزنه هم میزان پرتی مارو از مرحله فهمیده بود......  حالا منو تصور کنین که وسایل تو دستم.......... پیرزنه هم بازومو گرفته....... کیفم داره از رو دوشم میوفته........... همین حین یه اقای وحشیه عوضی بیاد محکم بهم تنه بزنه و از خوش شانسیه من روسریه کشیده بشه....... وسط چهار راه...........  همه ی ماشینام به خاطر چراغ قرمز ایستادنو دارن به من نگاه می کنن..........اونقدره  اعصابم داغون شد که می خواستم برم خفه ش کنم مرتیکه رو .....ولی چی کار کنم که مسئولیت بزرگی رو دوشم بود..... ازون جایی که کاملا با نقشم همزاد پنداری کرده بودم نمی تونستم ساک خانومه رو بذارم زمین که........ ناچارا جعبه ابزارمو گذاشتمو روسریه رو درست کردم........... نمی دونین من چه زحمتی کشیدم....... با چنگ و دندون پیرزنه رو رسوندم اونور خیابون.........  حالا که بیشتر دقت می کنم می بینم به خاطر این بود که همش واسه  ازدواج و سفید بختیم دعا می کرد........ هی بهم نیرو می داد...........  وقتی اونور رسیدیم قبل ازینکه سوار تاکسی بشه گفت....... بزار واسط یه چیزی تعریف کنم که هیچ وقت منو فراموش نکنی......... (من رفته بودم دکتر چشم پزشکی........ گفتم اقای دکتر اونقدر چشمم درد می کنه که از زندگی افتادم....... استرس دارم....... غمگینم........... اقای دکتر گفت بذار بهت یه راه حل نشون بدم.......... هر وقت حس کردی غمگینی برو زیر پتو و خودتو قلقلک بده......... اونوقت بخند............ همه ی غمهات یادت می ره......). منم خندیدم........ یهو گفت دیدی خندیدی........ حالا منم قلقلکت می دم که بیشتر بخندی........ جل الخالق........ نکن اینکارو ترو خدا من  تو این محل ابرو دارم.......... فکر کنم از قیافم فهمید که خیلی با نظریه ش حال نکردم........سریع  گفت باشه مادر من دیگه باید برم سوار تاکسی بشم........ و رفت.................... خیلی ادم شنگولی بود....... اون موقع فکر می کردم منم که دارم بهش کمک می کنم......... اما حالا که بیشتر فکر میکنم در واقع اون بود که به من انرژی داد...... مطمئنم که تا اخر عمر خاطرشو فراموش نمی کنم............. هر وقت غمگین بشم می رم زیر پتو ، خودمو قلقلک می دم.........و می خندم...........................

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 7:56 PM |
امروز یه دوست قدیمی رو دیدم...... خیلی سر حال اومدم.......... نه اینکه طرف خیلی بامزه باشه ها......... من اینگده ذوق زده بودم که وقتی حرف نمیزد هم نیشم الکی باز بود........ اخه یاد قدیما میوفتادم......... ولی باید راجع بهش فکر کنم...........
+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 7:28 PM |
نمی دونم خانومای پولدارهمه  کفش پاشنه بلند تق تقی می پوشن یاهمه ی خانومایی که کفش پاشنه بلند تق تقی می پوشن پولدارن ......؟
+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 5 دی1386 و ساعت 5:49 PM |

چه ماجرایی داشتیم ما با این عروسی رفتنمون.....تو کارت دعوت نوشته بودن ۵/۷تا 9 به صرف شیرینی و حتما حرکات موزون..... و یه کارت کوچولوی دیگه واسه شام از ساعت 10 تا 11 ........ دیروز بعد از ظهر همینطور ییهویی بابا بزرگم از شمال اومد خونه مون واسه همین مامانو بابا نتونستن بیان.... خانوم داییم زنگ زد که اگه تو و شهاب میاین اماده بشین حبیب اقا از سر کارش میاد دنبالمون بعد میریم خونه ی ملیحه که اونم حاضر بشه و بریم ...... گفتیم باشه..... از 7 ما اماده بودیم.......... حالا هی منتظریم مگه شوهر ملیحه میاد............ معلوم نیست کجا قرار کاری داشت.... خلاصه ساعت ۵/۸ اومدن دنبال ما....... مرتضی و کیمیا هم بودن.......... همینجوری خوشحال شاد و خندون و در قندون داشتیم میرفتیم که ییهو ماشین گفت: دنگ . دونگ....... ترت..... ترت...... بعدشم خاموش........ چی بود....؟ کی بود........؟ من نبودم........ بنزین ماشین تموم شد.......... وسط اتوبان......... حالا خر بیارو باقالیارو بار کن........... مرتضی دوید و رفت یه اژانس گیر اورد و با ماشین برگشت.......... شهاب موند تو ماشین ...... ما هم همه سوار شدیم و رفتیم خونه ملیحه...... اخه کارت سوختم تو خونه جا گذاشته بود.......... تا برسیم اونجا شده بود 9:15 .........مرتضی سریع کارت رو برداشتو با برگشت............ با یه زحمتی ماشینرو هل داده بودن تا پمپ بنزین........ اونجام شلوغ بوده........ خلاصه 10 برگشتن............ یعنی تا الان همه ی عقد و عروسی تموم شده بود و مونده بود شام............ به زور همه چپیدیم تو ماشینو همینجوری خوشحالو شاد و خندون و در قندون دوباره راه افتادیم....... بگذریم که از بس حرف زدیم و سر و صدا کردیم از کوچه ی زنبق رد شده بودیم...... ییهو ماشین گفت...... پلق........ پلق........ دنگ........ دونگ......... کی بود....؟ چی بود........؟من نبودم...... شاسی ماشین پایین بوده....... می خواست از رو مانع رد شه گیر کرد......... همه پیاده شدیم تا بره اونور........ ماشینا همه جمع شدنو بووووووووووق بوووووووق ......... تو همین گیر و ویر ماندانا هم عصبانی زنگ زده که پس چرا نمیاین ..... عروسی تموم شد......... ما اینجا داریم می خندیم و نمی تونیم حرف بزنیم........... به زور گفتیم بابا گم شدیم........ تا اونجارو پیدا کنیم 10 بار به خاطر این مانع ها پیاده شدیمو سوار شدیم......... دقیقا یه ربع به 11 وقتی رسیدیم تالار همه داشتن میومدن بیرونو خداحافظی می کردن................ اونقدر خندیدیم که روده هامون به هم پیچ خورد..... فقط تونستیم به عروس و داماد تبریک بگیم وتموم.......... تو راه برگشت واسه خودمون اهنگ گذاشتیمو ........ سوت....... دستو..........جیغ...... مرتضی تو همون وضع زور چپون می رقصید........ چیکار کنیم دیگه........ عقده ی عروسی داریم.........

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 2:36 PM |