کارت ورود به جلسه رو امروز گرفتم......فردا صبح ساعت 8:5 شروع می شه.....این دورو ورا کسی نیست واسه من توضیح بده چرا دارم کنکور می دم......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستم زنگ زده میگه واااااای شیوااااااااا من هیچی نمی خونم..... عذاب وجدان دارم...... می دونم قبول نمی شم...... تو چیکار کردی.....؟ یه نیگا به دورو برم میندازم........ اوه اوه..... باباهه تو راهرو وایستاده، داره یه تابلو رو به دیوار وصل میکنه.... میگم خوب من از خیلی وقت پیش کامل برنامه ریزیامو کرده بودم.....
زبان که نزدیک به 2000 تا کلمه تخصصی حفظ کردم (تو دلم: ارواح عمه ت) شیمی الی که اسونه بابا... من اصلا با کلاس همشو خونده بودم.... تستاشم زدم همشو.... شیمی فیزیکم که به جز قسمت ترمودینامیک بقیه شو خوندم(قسمت ترمودینامیک یعنی همه ی کتاب)..... کم کم دارم حس میکنم هوجور فک دوستم اونور گوشی داره به مرکز کره زمین نزدیک میشه........
بدبخت مثلا زنگ زده به من که بهش روحیه بدم...... از زوز خنده دارم می ترکم...... بابا هم که کلا بیخیال نمیشه.... هی با تابلو ور میره......منم ادامه میدم..... شیمی تجزیه رو تقریبا از تابستون شروع کرده بودم..... تا الان هفت هشت دورش کردم..... اصلا مسئله ای نیست که نتونم تو کنکور جواب بدم...... دوستم دیگه صدایی ازش در نمیاد....کم کم دارم به یه جایی میرسم که باید برم ازین کلاه سیاها که یه منگوله ازشون اویزونه واسه مراسم فارق التحصیلی بزارم سرم که بابا از خیر میزون کردن تابلو می گذره..... به خودم میگم خدارو شکر مثل اینکه تموم شد...... دوستم از این سکوت من استفاده میکنه و با صدایی که از ته چاه در میاد میگه......... خوشبحالت........ تا میام بهش توضیح بدم که ماجرا چی بوده میبینم مامان سروکله ش پیدا میشه تا واسه وصل کردن تابلو به بابا کمک کنه.............معععععععععععععععع![]()
بیچاره دوستم.... اخر صحبتمون داشت درمورد روشهای مختلف خودکشی باهام مشورت میکرد.........![]()
داستانی زیبا از پائولوکوئیلو
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند
.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت
:این كار شما تروریسم خالص است
!پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده
.از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید
!!وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت
:((
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))من یه جعبه ی جواهرات جوبی دارم...... که خنزل پنزلای یادگاری رو توش میزارم...... مثه لونه ی کلاغا میمونه.......دکمه های طلایی رنگ سر دست لباس ارتشی بابا.... دو تا جا کلیدی قدیمی...... سکه های عهد بوقی....... و همین انگشتر یادگاری.......
دیروز(روز تولدم) مامان کاملا اتفاقی این جعبه رو برداشته بودو داشت نگاه می کرد....... یهو گفت شیوا این انگشتر طلا رو چرا تو جعبه گذاشتی........ ؟ هر چی فکر کردم متوجه منظورش نشدم...... رفتم پیشش دیدم همون انگشترو میگه...... خندیدم: این بدلیه مامان........ گفت اگه بدلی بود تا حالا سیاه میشد........ من پارسال یه بار دیگه دیده بودمو می خواستم بهت بگم اما یادم رفته بود....... نگاه کن......... شماره داره......... یهو من شدم اینجوری.......
معععععععععععععععع.... این امکان نداره...... بدلیه مامان........ واییییییییی........ چه گندی زدم........... مامااااااااان....... طلا س........ ![]()
بعد از یکی دو ساعتی فکر کردن دیدم هیچ جوری نمی تونم به اون طرف دسترسی پیدا کنم......شهاب میگه: اگه همون موقع یه کم عقل داخل این مغز هویجی تو بود ولش نمی کردی....... شاید الان منم دایی بودم........
هیییییییییییی....... روزگار........ ببین با ما چیکار میکنی......... ![]()
پ ن:یه فکر خبیصانه دارم............میخوام بفروشمش........ خیال نکنین من تو فکر به مال دنیام هااااااااا ........یا احتمالا با پولش میرم اون کیف و کفش چرم خوشگله که با هم ست بودنو میخرم هااااااا........اشتباه نکنین ........ فقط می خوام به مستمندان یه کم کمک کنم......... اصلا اگه فکر کنین هم به من چه........ مال خودمه....... منم اصلا عذاب وجدان ندارم........
شاید یه شلوار جین هم بخرم........ هییییییییییی...........فعلا![]()
- مغزم رسما تعطیل شده.. با این مسافرت ییهویی و اتفاقاتی که افتاد دچار حالت استرسناکی شدم که مپرس.... چند وقتی شبیه به ارواح زیرزمین خونه ی اقاجون اینا بودم..... از صبح تا شب به زور و زحمت 4 کلمه حرف می زدم که ماهیچه های صورتم از کار نیوفته....انفولانزا هم هنوزم کابوس شبهامه..... رفتم دوتا پنی سیلین جات نوش جان کردم ولی این انفولانزای احمق اصلا به روی مبارکش نیاورد...... درکش پایینه دیگه......گلو درد و گوش دردش فجیعه........ خوابای عجیب و غریب می بینم که تو همشون فرزاد هست....... مامان میگه اینقدر بهش فکر نکن..... ولی اخه نمی تونم..... یکی از پسر خاله هام اصلا از جریان مرگ فرزاد خبر نداشت...... اخه طفلکی همدان بود...... اونم وسط ترم..... گفتیم بهش نگیم که از درساش نیوفته...... حالا که مامان و باباش از مکه اومده بودنو امتحانا هم عقب افتاد وقتی اومد خونه هیشکی یادش نبود که عکس فرزادو از تو اتاق برداره...... تا حداقل اروم اروم بهش بگن..... تا عکسو دید اومد از خواهرش پرسید.... الهه هم زد زیر گریه..... اون روز دوباره همه بهم ریختن.....خیلی نازنین بود........![]()
- نمیدونم کدوم متخصصی تجویز کرده که اب هویج اگه ناشتا بخوری آهن خونت میره بالا..... اشتهاتم زیاد میشه.......... مامان منم رفته به هویج فروشه گفته اقا مغازه رو بپیچ میبرم........ حالا از پریروز هر روز صبح پا میشه درررررررررررررررررررر .......... اب هویج میگیره واسه اهل خونه........ البته اقا شهاب نیازی به این اشتها اورا نداره ماشالا......... اشتها سر خوده....... مارو که باهم میبینن فکر میکنن من دوست دخترشم........
وقتی میگم 6 سال از من کوچیکتره؛ میخندن..... فکر میکنن داریم جک تعریف میکنیم........
دیروز تو اتاق بودم...... داشتم مثلا می خوندم......... سریال بی صدا فریاد کن شروع شد......... منو صدا کرد...... حوصله نداشتم برم......... یهو اومد راحت منو تو بقلش بلند کرد انگار یه کتاب از رو زمین برداشته، برد گذاشت رو مبل جلو تلوزیون......... میگه چرا من تنهایی اینجا بشینم که مامان و بابا چپ چپ بهم نیگا کنن....... توهم بیا که همراهیم کنی......... اخه 2 تامون مثلا کنکور داریم..........![]()
پریروز صبح که از خواب پا شدم مامان اومد بالا سرم وایستادو یه لیوان اب هویج به زور ریخت تو حلقم......... با سرعت زیادی دارم لاغر میشم...... یه جوری که کاملا محسوسه....... اشتها ندارم...... فکر کنم از استرس کنکوره.......
جالبه اونروز یهو سرحال اومدم......... خودم پیشنهاد دادم بریم خونه ی اقاجون..... تختمو مرتب کردم....... کیف سفید مو شستم......... کاملا داوطلبانه سالاد درست کردم.........
و همینطور هی فک شهاب میوفتاد رو زمین....... باز من جمعش میکردم.......... مامانم همش میگفت تاثیر اب هویجاست......... دیگه حالا تو خونه جوک شده......... من هر حرکتی میکنم شهاب فورا میگه به خاطر اب هویجاس............ ![]()
- راستی بالاخره تابلوم تموم شد........ ولی هنوز نیاوردمش خونه.... باید اول ببرم قابش کنم....... حداقل قابل تحمل تر بشه...... استادم دیگه اخرین بار میگفت تورو خدا بیا کلک اینو بکن...... بعدم دید من همینجور سرخوش دارم واسه خودم کار میکنم یهو اومد نشست با کاردک چند تا شاخه کشیدو گفت....... خووووووووب دیگه تموم شد...... افرییییییییییین..........( مثه وقتی که حوصله ی بازی کردن با بچه هارو نداریم و میخوایم دست به سرشون کنیم)........
واسه اولین کارت خیلی خوبه ........ حالا میتونیییییی بری خووووووووووونههههههههه......... که من دیگه باهاش ور نرم و گند بزنم.........![]()
- در پایان از دوست بهتر از جانم که امیدوارم سر به تنش نباشه(همون عروسمون پریا ) ممنونم که به صورت کاملا مستقیم باعث شد من این پست رو بنویسم........... ولی اگه فکر کردی با این چرب زبونیا من خام میشمو داداش دسته گلمو میسپرم بهت کاملا در اشتباهی.......ها ها ها ها...........
فعلا........
اینارو وقتی وجدانم داشت با ضمیر باطنم حرف میزد شنیدم......خیلی نگرانم شده.........![]()

