پدر گرام بالاخره به حرف من رسید........ البته یکسال دیر شد........ یادم میاید که ۳ تاشان به من می خندیدند......... و الان دقیقاْ ۴ماه است که ماشین لباسشویی نداریم........ همان اوایل ورود به این شهر مقدس خراب شد......... طفلک خیلی هم حالش بد نبود......... به سمت راست میچرخید اما زمانی که باید به چپ میچرخید قرژ قرژ صدا میکرد و می ایستاد......... یحتمل سرش گیج میرفت......... نمایندگی زنگ زدیم......... مهندسی به نام اقای حائری موتور را جدا کردو برد تا درست کند........ و از آن زمان تا حالا ما لباسهایمان را با دست می شوییم........ به همین سادگی........ تا یک ماه اول هروز میگفت فرستادمش تهران....... به محض اینکه دستمان برسد ۲ دقیقه بعد در خانه ایم.......... بعد امروز زنگ زدیم گفت هفته ی بعد..... هفته ی بعد نیامد....... هفته ی بعدش زنگ زدیم گفت ۳ شنبه....... اما جمعه شد و نیامد.......... شنبه زنگ زدیم گفت فردا صبح...... اما پس فردا صبح که هیچ ۲ ماه بعد هم خبری از ایشان به دستمان نرسیده است......... و این اواخر به محض اینکه به مبایلش زنگ میزنیم قطع میکند......... گوشی کارگاه را برنمیدارد و زمانی که پدر گرام تشریف برده است کارگاه فرموده شما بروید خانه ما تا ۲ شنبه میاییم......... ۱ ماه دیگر هم از دوشنبه میگذرد....... اما............
ازین قبیل اتفاقات آانقدر در این شهر مقدس برایمان رخ داد که اکنون وقتی برای پکیج زنگ میزنیم به نمایندگی و آنها میگویند فردا صبح ساعت ۹ آنجا هستیم ِما رسماْ لباسهایمان را برای یک هفته جمع میکنیم و میبریم خانه پدر بزرگ که از بی حمامی کپک نزنیم......... حتی بندرعباس هیچ زمان ازین مشکلات نداشتیم.........
داشتم فکر میکرد مگر عید چند شنبه است که همه نوشته اند چند ساعتی تا سال تحویل مانده........ هرچی فکر میکنم به یاد نمی آورم.........خب حالا این جینگولک بازیا یعنی چه مثلا....... ماهی بخریم که شب عید است......... اتاقت را تمیز کن که عید است...... شیرینی و شکلات نخریدیم آخر عید می اید.........جداْ عید هم دل خوش میخواهد........
