تبليغاتX
crash
همه ی وبلاگ نویسان پستهای قبل عیدشان را نوشتند و رفتند....... پس چرا بوی عید امسال به مشام همه میرسد جز من.......؟ فکر می کنم مال سرماخوردگی اخیرم باشد....... حس بویایی ام را کاملا از دست داده ام............ دوستی از سر لطف پست عیدانه ام را در دست نوشتن دارد......... دعا میکنم ژنهایش در یک میلیون سال گذشته از کنار ژنهای انسانهای اولیه ی مش..دی (شهری که ما در آن ساکنیم)رد نشده باشد.......چون در آن صورت متن فوق الذکر را با سبزه ی سیزده بدر باید گره بزنیم بیندازیم در دریا............

پدر گرام بالاخره به حرف من رسید........ البته یکسال دیر شد........ یادم میاید  که ۳ تاشان به من می خندیدند......... و الان دقیقاْ ۴ماه است که ماشین لباسشویی نداریم........ همان اوایل ورود به این شهر مقدس خراب شد......... طفلک خیلی هم حالش بد نبود......... به سمت راست میچرخید اما زمانی که باید به چپ میچرخید قرژ قرژ صدا میکرد و می ایستاد......... یحتمل سرش گیج میرفت......... نمایندگی زنگ زدیم......... مهندسی به نام اقای حائری موتور را جدا کردو برد تا درست کند........ و از آن زمان تا حالا ما لباسهایمان را با دست می شوییم........ به همین سادگی........ تا یک ماه اول هروز میگفت فرستادمش تهران....... به محض اینکه دستمان برسد ۲ دقیقه بعد در خانه ایم.......... بعد امروز زنگ زدیم گفت هفته ی بعد..... هفته ی بعد نیامد....... هفته ی بعدش زنگ زدیم گفت ۳ شنبه....... اما جمعه شد و نیامد.......... شنبه زنگ زدیم گفت فردا صبح...... اما پس فردا صبح که هیچ ۲ ماه بعد هم خبری از ایشان به دستمان نرسیده است......... و این اواخر به محض اینکه به مبایلش زنگ میزنیم قطع میکند......... گوشی کارگاه را برنمیدارد و زمانی که پدر گرام تشریف برده است کارگاه فرموده شما بروید خانه ما تا ۲ شنبه میاییم......... ۱ ماه دیگر هم از دوشنبه میگذرد....... اما............

ازین قبیل اتفاقات آانقدر در این شهر مقدس برایمان رخ داد که اکنون وقتی برای پکیج زنگ میزنیم به نمایندگی و آنها میگویند فردا صبح ساعت ۹ آنجا هستیم  ِما رسماْ لباسهایمان را برای یک هفته جمع میکنیم و میبریم خانه پدر بزرگ که از بی حمامی کپک نزنیم......... حتی بندرعباس هیچ زمان ازین مشکلات نداشتیم.........

داشتم فکر میکرد مگر عید چند شنبه است که همه نوشته اند چند ساعتی تا سال تحویل مانده........ هرچی فکر میکنم به یاد نمی آورم.........خب حالا این جینگولک بازیا یعنی چه مثلا....... ماهی بخریم که شب عید است......... اتاقت را تمیز کن که عید است...... شیرینی و شکلات نخریدیم آخر عید می اید.........جداْ عید هم دل خوش میخواهد........

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 5:2 PM |

 

_پسر عموی پسر خالم نماینده مجلس شد....... چقدر نزدیک واقعاً..... تازه امروز فهمیدم خانومش با مامان من هم کلاسی بوده........ چه افتخاری واقعاً.......

 

 

_ بچه هه تو تلوزیون داره گریه میکنه منم اینور نشستم دارم زار میزنم که نمیتونم برم اونجا بقلش کنم......... اینگده ناز بوووووووووووووود.....آی  از دست باباش حرص خوردم....آی حرص خوردم که مجبور شدم تلوزیونو خاموش کنم..........من چیکار کنم که اینقدر بچه دوست دارم....... هان خدا...؟ خودت بگو.....

 

 

 

_هفته ی قبل یه لیست طولانی از کارایی که باید انجام بدم تهیه کردم.... این هفته هنوز دارم به آخر لیست اضافه میکنم......... خیلی هم مصررم به ترتیب انجام بشه..... ولی حس و حال انجام دادن اولیشو ندارم..... واسه همین همش مونده..........

 

 

_مامان 2 تا ماهی خریده ولی امسال برعکس همه ی عیدا نه من نه شهاب اصلا طرفشون نمیریم...... بزرگ شدیم مثلاً........

 

_3 نفر دوست دارن برن شمال......... یه نفر دوست نداره......... به نظرتون کی برنده میشه؟ در هر صورت هر چهار نفر باید باهم باشن.........

+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 10:31 PM |

نا امیدانه تو پیاده رو دارم قدم میزنم........ چه هیاهویی بین مردم راه افتاده........ انگار یهو همه با هم از خواب زمستونی بیدار شدن...... یادشون اومده که مانتو و شلوارو کفش و کیف و کلاه و  هزار تا چیز دیگه ندارن....... انگار تا حالا لخت بیرون میرفتن..... منکه هرچی می خوام خودمو گول بزنم اصلا از مود زمستون نمیتونم بیام بیرون........ دلم می خواد هوا بازم سرد باشه طوری که تا مغز استخونت یخ ببنده.... اصلا یعنی چی که یهو هوا اینقدر عوض شه....... از گرمای بهاری متنفرم....... 19 سال تموم تو اون بندر عباس که همه واسه تفریح میرن، عرق ریختم...... زجر کشیدم......... مدرسه رفتم.......... بدون اینکه معنای زمستونو درک کنم........ مثه احمقا توی 19 سالگی فکر میکردم برف یه جور  پنبه ی نرم وشاید کمی خنکه....... فقط عکسشو دیده بودم.......... واسه همین از وقتی اومدم مشهد بهترین روزای عمرم پاییزو زمستون بوده.........بهترین خاطراتمم ........وقتایی که پالتو میپوشیدم........ شلوار گرمکن......... اوه خدای من........ فک کن.... شال گردن و دستکش.......... که تموم عمرم فقط تو کارتونا می دیدم........... حالا واقعیت پیدا کرده بودن........ واسه ایناست که عاشق زمستونم.......... بندر عباس سردترین روزاشم با یه بلوز آستین بلند نخی زیر مانتو، گرم گرم بودی........ ولی وای از تابستونش....... باد داغی میومد که فقط کافی بود از کنار صورتت رد شه...... تموم پوستتو میسوزوند........کرم ضد افتاب شوخی محض بود.........همیشه لباس همه خیس عرق بود......... شرجی زیاد حتی تنفس رو سخت میکرد........تنها زمانی که بیرون می رفتیم مدرسه بود....... بقیه روز هم تو خونه با 5 تا کولر گازی.......صدای کولر هنوز کابوسمه....... از وقتی که میرم وبگردی میبینم همه فلاش بکهایی به زمان بچهگیشون دارن......انگار همه خاطراتشونو دوست دارن....... انگار بقیه کودکیشونو واقعا زندگی کردن...... شیطنت های واقعی داشتن...... ولی ما همیشه توی یه محیط بسته به اسم شهرک نیروی دریایی بودیم که همه با هم یه جورایی سر پست و مقام درگیر بودن.......بچه تر که بودیم اجازه داشتیم تو کوچه بریم بازی کنیم.....اما از وقتی که به حول و قوه ی الهی یه جشن تکلیف فوت فوتکی واسمون گرفتن و گفتن دیگه بالغ شدی، دیگه نمی تونی بری بیرون با پسر 7-8 ساله ی پپه ی همسایه بازی کنی،همون ساعاتم ازمون گرفتن........یکی دوسالی هم با همین حرفای خاله زنکی و ترس از منکرات شهرک چادر سرمون کردن که اینجوری میری بهشت........ مام که حدس میزدیم بهشت جای خنکتری باشه میذاشتیم سرمون.... ولی بعد که بزرگتر شدیم متوجه شدیم بعضیا چادر سرشون نمیزارن اما احتمال بهشت رفتنشون هم هست....... هرچند مدیر دبیرستان (یه پیر دختر 40 ساله ی عقده ای) واسمون خیلی چشم غره رفت و خط و نشون کشید اما من دیگه پوست کلفت شده بودم......... هروز صبح تو همون گرما یکساعت تموم مارو سر پا نگه میداشت تا قرآن ختم کنیم....... واسه تعجیل در ظهور امام غایب دعا کنیم........ آخرین اخبار رو در مورد ملت ستم کشیده ی فلسطین بشنویم........ و صد البته خاطرات انقلابی و اکشن ایشون رو برای دفعه یکصد هزارم بشنویم........ مثه جن ازش میترسیدیم....... یادمه زنگی به اسم ورزش داشتیم..... اما هیچ وقت معلمی به نام معلم ورزش نداشتیم......... زنگ علافی بود......... چون از شدت گرما کسی جرئت نمیکرد بره تو حیاط......... واسه ایناست که اصلا دوست ندارم خاطرات کودکی و نوجوونیمو مرور کنم........ چون اصلا دوسشون ندارم..........چون نمیخوام هوا گرم بشه........ نمی خوام عید بیاد......... مسخره س........نه؟

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 3:21 AM |

هرروز که بیدار می شم منتظر یه اتفاق تازه هستم...... یه تحول..... یه چیزی که وقتی اومد به خودم بگم: (آهان.....پس معنای واقعی زندگی اینه..... اونقدرام که بنظر میومد بیهوده نیست......) میدونم که معجزه یه جایی همین دوروبرا منتظر من ایستاده......... خوب اگه خسته شد میتونه بشینه......... پریا میشه واسه جناب معجزه یه صندلی بیاری.......... مرسی.........  

 

 

پ ن: استاد نقاشیم کم کم داره به استعداد بینظیر من پی میبره.....مطمئنه یه روزی نقاش بزرگی می شم....... همین الان داشتم کارای فرانس هالس رو می دیدیم....... چه چهره هایی کشیده لامصب....... حتی تور لباسارو اونقدر ظریفو با دقت کشیده که ادم میتونه لمسشون کنه......اخ....... نقاشیم درد گرفت..... معنی اینو فقط خودم میدونم...........

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 12:15 PM |

ساعت 8.30 از خواب بیدار شدم...... البته به زحمت چون شبش شهاب تا ساعت 4 صبح نذاش بخوابم........ کامپیوتر جدید از بد روزگار فقط تو اتاق من جا می شد..... البته یه سری دلایل سیاسی هم داشت.... مثلا اینکه اگه می ذاشتیم تو اتاق اون به قول بعضیا کمپلت میشست پاشو درس مرس هم با بای....منکه همون قدیمیه رو دوست داشتم واسه همین گفتم بزارین همین تو اتاق من بمونه.... جدیده هم بره تو اتاق شهاب.....اما  ازونجایی که تو خونه ی ما دموکراسی مامانی حکمفرماست نظر من اینقدم واسه هیچکی ارزش نداشت.....نه دیگه اونقدر...... یه ذره بیشتر..... اهان اره همونقدر........ بنابراین الان کامپیوتر قدیمیه تو اتاق باباست . این یکیم مهمون منه........ مامان عقیده داره شهاب اصلا نباید بیاد سراغ کامپیوتر چون از درساش میوفته......ولی من بهش حق میدم........ اخه بچه ای که ازچهارم دبستان با کامپیوتر و اینترنت  و خدای نکرده روم به دیفال چت بزرگ شده الان چطوری می تونه همه ی اینارو بیخیال شه اونوقت بره درس شیرین عربی بخونه....... حالا یه چیر دیگه یادم اومد..... از طرف کانون یه جلسه گذاشتن واسه بچه ها و والدینشون....... بابا هم با شهاب رفته...... پشتیبانش گفته پسر شما اصلا عربی رو تو آزمونا خوب نمیزنه باید یه فکری کنین واسش........ بابا هم گفته اینکه اشکال نداره....... احتمالا ارثیه چون منم هیچوقت عربی رو نمیتونستم نمره بیارم......... من مرده ی این تشویقتم بابا....... الهی من فدای اون اعتماد به نفس دادنت برم........ خدای منی تو........ حالا ازون روز ایشون کمپلت عربی رو گذاشتن کنار........ توآزمونای قبلی 5_6 درصدی میزد اما الان آقا اصلا سر جلسه وقت نمیکنن سوالای عربی رو بخونن.........حالا اینارو واسه چی گفتممممممممم........ اهان داشتم میگفتم من به شهاب حق میدم روزانه یکی دو ساعت حداکثر با این کامپیوتر مشغول باشه در ضمن رشته شم همینه........ ولی اخه هرچی من بهش حق میدم این از حقش شو استفاده میکنه......... یکی دو ساعت نه اینکه از 10 شب تا 4 صبح........ تازه فک میکنین بیشتر این مدتو چیکا کرده........؟ رفته GTA 5  بازی کرده....... بخدا مام بچه بودیم....... مام کنکور دادیم......... ولی جرئت نداشتیم وقتی مامانه میگه برو اتاقت بخواب حتی وسط راه یذقر مسیرمونو کج کنیم بریم دستشویی....... ولی بچه های الان چی....... حالا تا صبحه هی کلیک کلیک کلیک سر و صدا کرد....... منم واسه اینکه رو اعصابش راه برم هر نیم ساعت پا شدم گفتم شهاب بسه....... هی گفتم شهاب بخواب....... اصلا مارو به بند کفششم حساب نکرد....... دفعه ی بعدم دیدم هد فونو گذاشته رو گوشش که صدامونو نشنوه...... 6 سال بزرگتریمونم به فنا رفت........

 

پ ن: این پستو می خواستم راجع به کارای امروزم بنویسم واسه همین با این جمله شروع کردم( ساعت 8.30 از خواب بیدار شدم......)چقدر خط افکارم منظمه واقعا..........

 

پ ن: ساعت 7 با دوتا از بچه های خوابگاه قرار دارم..... فکنم دیر شد.........

+ نوشته شده توسط shiva در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 6:25 PM |

جمعه صبح....... بهشت رضا:

 

پیرزن روی قبرها راه میرفت و زیر لب زمزمه می کرد: ای ادمیزاد بدبخت.........

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 5:31 PM |
چند روزه دوباره یاد فرزاد افتادم..... یاد تکیه کلاماش..... صورتش میاد تو ذهنم..... میخنده..... حتی صداشو می شنوم..... جالبه که من اصلا قیافه ی ادما رو نمیتونم تو ذهنم تصویر کنم..... ولی فرزاد خیلی واضح بهم میگه:شیوا کتاب صد سال تنهایی رو برام بیار...... دوست دارم بخونمش..... من سعی میکنم داستانشو توضیح بدم...... با همون لحنش میگه نه الان نگو...... با هم قرار می زاریم مثه همیشه کتابو اول بخونه اونوقت ساعتها بشینیم راجع بهش بحث کنیم....... خوب پس چرا منتظر نموندی که بخونیش..... چرا بعد از ظهرش رفتی....... از اون موقع به بعد جمعه ها راه بیشتری باید بریم تا بهت برسیم...... و......دیگه نمیخندی......دیگه به من هیچکس نمیگه امروز تو اسایشگاه شعله میدن..... دیگه کسی نیست تا التماسش کنم کلید کتابخونه رو بهم بده...... دفتر یاورا معلوم نیست دست کیه...... محمد سرگردونه...... دلم برات تنگ شده.......

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 11:55 PM |

دیشب ساعت 12 داییم از خونه ی اقاجون زنگ زد..... مامان گوشیو برداشت: سلام..... کی؟ مگه حالش چطوره؟ باشه الان میام......

رنگش مثه گچ شده بود..... اولین چیزی که به فکر من رسید این بود که شاید مامان بزرگم حالش بد شده باشه.....خدا منو ببخشه اخه هر نوع بیماری شناخته شده و شناخته نشده ای که تو دنیا هست این مادربزرگ من داره..... اما اشتباه می کردم.... موضوع اقاجون بود....دایی انگار گفته بود شما که کاری نمی تونین واسش انجام بدین اما بیاین.....  4 تاییمون سریع رفتیم ...... مامانم یک کلمه حرف نمیزد.... در خونه رو که باز کردیم دایی نشسته بود رو یه مبل کنار تختش .... مامان بزرگم زل زده بود به اقاجونو مات و مبهوت بهش نگاه میکرد.... فاطی هم که (کارگرشون) داشت گریه میکرد.... اقاجون صورتش به دیوار بودو به زور نفس میکشید.... چشماش بسته بود..... هر یکی دو دقیقه هم یه خرخر بلند میکرد...... جالب اینجاست که نیم ساعت همین وضع بوده اما این دایی خان به ذهنش نرسیده زنگ بزنه به اورژانس..... بابا که رفت زنگ بزنه میگه نه ... فایده نداره.... اونام نمی تونن کاری بکنن..... چقدر یه ادم می تونه سنگ دل باشه.... من و شهاب به خودمون قول دادیم که اصلا تواین موضوع دخالت نکنیم..... اما ادم حرصش درمیاد.... اخه تو 65 سالته.... نشستی کنارشو منتظری بمیره.....؟ حتی به خانومشم که بالا بوده خبر نداده.... باز اگه اون می دونست مطمئنا زنگ میزد..... مامان حسابی عصبانی شد و توپید بهش..... 10 دقیقه بعد امبولانس اومد.....اقاجون وحشتناک عرق کرده بود..... گفتن ریه ش آب اورده و احتمالا قلبش مشکل پیدا کرده واسه همین اینقدر به زور نفس میکشه.... بردنش بیمارستان..... امروزم بستریش کردن...... انگار حالش بهتر شده بوده...... خدا روشکر..... اقاجون بزرگ فامیله.... پشت گرمیه همه..... اگه یه روز نباشه معلوم نیست چه بلایی سر فامیل بیاد.....بازم  خداروشکر.......

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 14 اسفند1386 و ساعت 2:25 PM |
برنامه ی یک روز من:

ساعت ۸ صبح: خواب

ساعت ۹ صبح: کمی تا قسمتی خواب

ساعت ۱۰ صبح: من:صبح بخیر شهاب،مامان اینا کجا رفتن؟

شهاب: خونه ی اقاجون....

من: پس هنوز میشه خوابید

ساعت ۱۱ ظهر: خواب

ساعت ۱۲: مامان: شیوا پاشو باید بریم خونه ی آقاجون... یه سری خرتو پرت خریدم واسشون می بریم و زود برمیگردیم..... تو ۲ هفته س نرفتی...مامان بزرگت حالش بده.... همه اونجان....

 ساعت ۱: خونه برمیگردیم

ساعت ۲: نهار

ساعت ۳: بعد از یه غذای خوشمزه اگه گفتین چی می چسبه؟ خواب

ساعت ۴: خواب

ساعت ۵: خواب

ساعت ۶ :مامان:شیواااااااااااا چقدر می خوابی پاشو دیگه مامان جان..... بیا یه کم پیش ما بشین ببینیمت....

 ساعت ۷ :نقاشی

ساعت ۸: این تلویزیونم هیچی نداره لعنتی..... زنگ میزنم به یکی از بچه های دانشگاه

ساعت ۹: هنوز دارم حرف میزنم

ساعت ۱۰: بازم که تلویزیون هیچی نداره من میرم ادامه ی فیلم ترسناکامو ببینم

ساعت ۱۱: فیلم

ساعت ۱۲: فیلم

ساعت ۱.......۲: همچنان فیلم..... قلبم دیگه از تو دهنم داره میزنه بیرون از بس خون و خونریزیو کشت و کشتارو کنده شدن دست و پا و چشم میبینم

ساعت ۳: خواب

پ ن:بیکاران عزیز..... با ما تماس بگیرید........ هرگونه برنامه ریزی برای روزهای تعطیل رسمی و غیر رسمی شمارا تضمین مینماییم.......... برنامه ریزی صحیح در کانون بیکاران مشتاق خواب..... ما راه را نشان میدهیم پیمودن آن با شماست......

+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 11 اسفند1386 و ساعت 2:58 PM |

اونوقتا که می رفتم دانشگاه(نه اینکه من درسم تموم شدههههه..... الانم دارم مدرکمو می گیرم....... از اون لحاظظظظظظظظظظظظ) اندر احوالات مردم کنجکاوی می نمودم....تو این خراب شده  نه اینکه شونصد ساله همه منتظر مترو هستن اما به لطف مهندسین و مسئولین فس فسو هنوز راه نیوفتاده منم در جهت استفاده ی بهینه از وسایل حمل و نقل عمومی و کاهش الودگی با اتوبوس واحد می رفتم دانشگاه....... اینجا 99.999% خانومایی که سوار اتوبوس می شن چادری هستن.... اون 0.0001% بقیه هم دانشجوهای بدبخته جویای علمی مثه منن دیگه........حالا فرض کنین 10 تا ازینا سوار شن در حالی که یه بچه بقلشونه.... یکی کنارشون ایستاده..... خودشونم چاااااااقققققق....... معمولا  هم یه بقچه ی گنده که خودشون خیال میکنن اسمش کیفه زیر چادرشون دارن.... حالا بازم فرض کنین شانس ما هوام گرمه.....همه خوشبووووووو........ اونوقت اگه از خطر پرس شدگی جون سالم بدر ببری از گاز گرفته گی گیج می شی.... دیگه رمقی واست نمی مونه که تو احوالاتشون کنجکاوی کنی....... من همیشه از دست این خانومای فوق الذکر در عذاب بودم...... یه عادت بدی که داشتن این بود که ذل میزدن تو صورت ادم..... بدون اینکه پلک بزنن همینجور یه سره میخ نگات میکردن........ حالا هرچی من رومو برمیگردوندم ..... ساعتمو چک میکردم..... جزوه هامو وارسی میکردم..... مغازه های بیرونو نگاه میکردم...... هیچ اثر نداشت...... تا زمانی که می خواستم پیاده شم اونا به کارشون ادامه میدادن..... حالا این کارشون معمولا دو تا دلیل میتونست داشته باشه...... اولیش اینکه تو نعوذ بالله یه ذره..... همچین یه ذره آرایش داشته باشی....... که این یعنی یه ادم جهنمی هستیو اونام الان تو فکر اینن که واسه ثواب اون دنیاشون بیان امر به معروف و نهی از منکرت کنن....... و دومیشم اینه که پسر دارن....... اینقدر ازین مدل خواستگاری کردنا اینجا رواج داره که 2 تا از هم کلاسی های من همینجوری شوور کردن........ اصولا یه گروه عمده هم هستن که نمیدونن کجا میخوان برن.... کی هستن.... تو اتوبوس چیکار میکنن....و خداروشکر همیشه هم گیر من میوفتادن..... حالا بیا حالیشون کن که کدوم ایستگاه باید پیاده شن..... تا برسن دق میدن ادمو.....  

 

_این پستو شروع کردم که واسه پریا کامنت بزارم اما اینقدر زیاد شد که فکر کردم بهتر اینجا بزارمش

 

 

_من فعلا درگیر کارای مدرکمم..... بی شرفا از یه دونه ظرف فسقلی آزمایشگاه نمیگذرن..... رفتم پیش مدیر گروه میگه تا بالن ژوژه نخری امضا نمیکنم...... اینهمه پول ریختیم تو حلق دانشگاه ازاد حالا ببین واسه یه بالن ژوژه 100 میلی لیتری مارو هی دور خودمون میگردونن..... هنوز کارای حسابداری مونده..... خدا بخیر کنه.......

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 9 اسفند1386 و ساعت 0:26 AM |

دیشب تا 3 بیدار بودم..... یکی نیست بگه اخه توکه ظرفیتشو نداری مرض داری میری فیلم ترسناک  از دوستت میگیری و کلیم افه میای که:( اوه.. پییییف. پووف... مگه اینام ترس داره.........اصلا من از بچه گی عاشق قیافه ی رنگ پریده ی ارواحو دندونای خون اشاما بودم......خیلی حال میده.....) تازه اونم تنهایی.... بعدم هی مجبوری صحنه های خشنشو تند و تند بزنی جلو........ اونوقتم  نصف شب واسه اینکه صدای جیغتو بقیه نشنون محکم جلو دهنتو بگیری.... اخرشم با موهای پخ پخو و در حالی که مثه بید داری می لرزی بگیری بکپی...... از ترس خون آشامام تا صبح هی عرق کرده از خواب بپری ... حتی جرئت نداشته باشی بلند شی بری تا دستشویی........ هاان مازوخیست....؟ جدا  یکی نیست به من اینارو بگه....؟ خیلی خب اگه واقعا کسی پیدا نمیشه منم امشب یکی دیگه از همین فیلما  رو می شینم نیگا میکنم.... اخه dvd  گرفتم.... 6 تا فیلم  ترسناک توشه.......

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 7:52 PM |

جدیداً زورم میاد حرف بزنم........ اگه کسی ازم سوال بپرسه که جوابش از بله و نه طولانی تر باشه مرگمه دیگه......... اومدم نشستم پای سیستم که یه پست بنویسم راجع به امروز...... حس بدی که موقع رفتن به دانشگاه داشتم........ اونم بعد از 7 ماه........ ولی بازم زورم اومد......... اینم مثه حرف زدنه تازه کلیم باید برم سلولای خاکستری مغزمو که این سه 4 روز خواب بودن با مشت و لگد بیدار کنم تا شاید دست به دست هم بدن به مهرو کار مارو راه بندازن........ وقتی بعد از اینهمه مدت رسیدم دم دانشگاه ناخوداگاه مثه اون وقتا دستم رفت طرف مقنعه م ......... وحشت از انتظامات هنوز تو وجودم مونده...... حتی یه لحظه کلا وایستادم که برگردم خونه........ ولی اخرش که باید برم........ یه دور لباسامو برانداز کردم..... مانتوم که زیر زانو...... شلوارمم که بلنده......... از وقتی دارم لاغر میشم کلا می خواد از پام بیوفته...... با یه کفش اسپورت ساده........... به خودم گفتم من می تونم. اصلا هیچ مشکلی وجود نداره...... من سر بلند ازین مرحله بیرون میام......... یه دور قل هو والله خوندمو به خودم فوت کردمو رفتم.......... امروز 2 تا انتظامات مرد ایستاده بودن جلوی در و یه خانوم هم کنار راهروی ورودی گشت میزد....... اون 2 تا سرتاپامو وارسی کردن مثه این دستگاههایی که تو فرودگاهها استفاده میکنن........که با اشعه داخل ساکارو چک میکنن تا یه وقت چیزی همراهت نباشه.......... چشای اینام دیگه ماهر شده........ هر گونه کوتاهی مانتو یا شلوار یا بیرون بودن موها وجود داشته باشه سریع چشاشون رو همون نقطه زوم می کنه و بیب......... بیب........بیب صداشون در میاد......... ولی انگار تو این مرحله سربلند از ازمایش بیون اومدم چون صدایی از دورو بر نیومد........ تا اینکه رسیدم به خانومه........ تو صورت من یه نگاهی انداخت و هیچی نگفت......... ولی همین که 2 قدم رفتم اونورتر یهو با سرعت اومد جلوم ایستادو همینجور هی اومد جلوتر...... حالا من هی میرفتم عقب باز اون بیشتر میومد تو صورتم....... تا جایی که دماغامون مماس شد........ گفت: شما دانشجوی اینجا هستین؟ گفتم من . تموم شده درسم........مکثی کرد: اهان........ بعد با صدای ارومی که من به زور شنیدم گفت:شما خط چشم کشیدین....... رژتونم پررنگه........ نمی تونین برین تو دانشگاه........ دیگه حوصله ی حرف زدن ندارم........ فقط میگم که با فلاکت ازشون اجازه گرفتم تا برم یه نامه ی ساده از مدیر گروه بگیرم واسه ساختمون مرکزی.......که این تازه اولین مرحله ی فارق التحصیلیه........ راه درازی دارم ........من اصلا نمی خوام مدرک داشته باشم........ 4 سال درس خوندم به درک........ فقط دیگه نمی خوام برم دانشگاه............

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 5 اسفند1386 و ساعت 7:36 PM |
-گند........ گند.......... گند......زدم به امتحان..... (به جای این کلمه (گند)هر چیز دیگه ای که دلتون خواست میتونین بزارین...من راضیم)......... ببین یه عمره چطوری مچل این درس لعنتی شدیم هاا........ دوستم اس ام اس زد که چطور بود امتحان..... گفتم....... زبان ۷۰٪  شیمی معدنی ۳۰-۴۰٪  شیمی الی ۲۰-۲۵٪ شیمی فیزیک ۵-۶ ٪  شیمی تجزیه هم کلی به خودم فشار اوردمو زور زدمو دست به دامن چهارده معصوم و صد و بیست و چهار هزار پیامبر شدم تا یه دونه شو جواب بدم که همون یکیم از خر شانسیم اشتباه از اب درومد.........حالا از وقتی اومدم خونه دارم دعا میکنم که حداقل مجاز بشم ابروی نداشته م تو فامیل و در و همسایه حفظ بشه..........

-راستی امسال پیشرفت عجیب رو در سطح امتحانات شاهد بودیم که اونم بزرگتر و سفتتر شدن کیک وسط کنکور بود.........همون که واسه زمانهای حوصله سر رفته گی بعضی از دانشجویان پر تلاش و با پشتکار این مملکت به صورت ییهویی از بالا پرت می شه رو سرت دیگه....... این دفعه رسما داشتم سکته میکردم........ ما نخوایم کیک بخوریم کیو باید ببینیم.........

 -مثلا تو برگه مینویسن یکساعت زودتر بیاین که درا بسته می شه و راتون نمیدیم اما بازم بعضی از سوگلیا ۵ دقیقه قبل از امتحان با ارامش کامل میان تو کلاس بعدم هزار تا ازمراقبا کارشونو ول میکنن که بیان به این از ما بهترونا جاشونو نشون بدن.... هر نیم ساعت یه بارم چکاپ کامل میکننشون که عزیزم خسته که نیستی........ اخی گردنت درد گرفت....... بیا این شکلاتو بخور که یه وقت فشارت نیاد پایین.........خوشگل که نیستن ولی رقصشون از ما قشنگتره -یحتمل........ 

-بعضی از بچه ها رسما انگار اومدن سینما....... هنوز ننشستیم سر جامون صدای خرچ خروچ چیپسو پفک و کیک میاد از همه ور.......... یهو لحاف تشکو تخمه هم میاوردین با خودتون.......... 

- هر چی من میخوام زندگی جدیدی رو شروع کنم زندگی قبلیه میپره وسط معرکه و حالگیری میشه...... اینه که من تقریبا ۲-۳ ماهه هرروز تصمیم میگیرم زندگی جدیدی رو شروع کنم.......... فعلا....

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 5:3 PM |