از پنجره ی اتاق من وقتی بیرونو نیگا میکنی همچین دلت باغ باغ می شه ازبس منظره ش دل انگیزه........

از پنجره ی اتاق من وقتی بیرونو نیگا میکنی همچین دلت باغ باغ می شه ازبس منظره ش دل انگیزه........

از بچه گی در مورد وسایلام خود خواه بودم......... اگرکسی به اسباب بازیام دست میزد انگار حلق منو داشتن محکم فشار میدادن........ البته اینا همش مربوط به قبل از این بود که شهاب به دنیا بیاد و تموم کتابارو پاره کنه........ گردن عروسکارو بشکنه....... واگنای قطارو تو باغچه چال کنه........و ساز دهنیه خوشگلمو باز کنه تا بفهمه صداش از کجا درمیاد............ در حالیکه من تو نقش یه خواهر بزرگتر مهربون حق نداشتم از دستش عصبانی بشم............ اما در مورد بقیه دوستانم این خصلت و همیشه همراه داشتم........ از اون طرف هم هیچ وقت نیازی در خودم نمیدیدم که از وسایل بقیه حتی با اجازه ی خودشون استفاده کنم.......... این مشکل تو خوابگاه گاهی شدیداً اذیتم میکرد......... اما با تمرین زیاد به این صورت در آمده بود که بقیه خیلی راحت از وسایل من استفاده میکردن ولی من همچنان نمیتونستم چیزی از وسایل اونهارو بردارم......... این وسیله ای که میگم حتی یه قابلمه میتونست باشه.............پارسال خوابگاهم عوض شد و با یه گروه جدید هم اتاق شدم........ دوستی پیدا کردم که در خانواده پرجمعیت 8 نفره ای بزرگ شده بود...... دختر شوخ و راحتی بود.......اما همین راحتیش گاهی مایه ی عذاب من بود......بیخیال...........در هر صورت از وقتی دوباره برگشتم خونه این حس رو در مورد اتاقم پیدا کردم........... بهترین لحظات روز رو،همینجا و در تنهایی میگذرونم....... یه موزیک خوشگل گوش میکنم و اگه حسش باشه نقاشی میکشم.......... جدیداْ هم از وقتی هوا گرم شده گوشه ی دنجی پیدا کردم واسه خودم....... کنار پنجره........ آفتاب ملایم بهاری ........ بوم نقاشی جلوی روت......... یه لیوان چای....... حتی فکرشم لذت بخشه....... خیلی خود خواهانه بنظر میاد اما دوست دارم روی در اتاق بنویسم:
ورود تمام اشخاص حقیقی و حقوقی ممنوع حتی شما والدین عزیز.........
_از پریشب اینجا هوا بهم ریخته......خونه ی ماهم اینقدر مهندسی سازه که وقتی بارون میاد کلاً همه جاش پر از آب و صدای شُرشُر می شه......... انگار وسط یه اکواریوم نشستی.......
_ نمیدونم تا حالا شده با کسی حرف بزنین اما به شکل کاملاً واضحی شمارو نادیده بگیره......... حتی صورتشو برنگردونه طرفتون چه برسه به جواب دادن......... اونوقت حرفتون تو هوا معلق بمونه و انعکاسش بارها و بارها تو ذهن تکرار بشه.......... امروز واسه من این اتفاق افتاد.........دوست داشتم بپرم و موهاشو محکم بکشم..... بعدم گومبی بکوبم تو کله ش...... یه جیغ گنده هم تو گوشش که کلاً واسه ابد کر بشه........ اما تنها کاری که کردم این بود که منم صورتمو برگردوندم.....پوووووووف.....
_هیچی..............


اعصابم خرابه خرابه....... سنجدم یک ساعت پیش رفت....... جای دستشو رو آینه ی اتاق پاک نکردم تا هرروز برم بشینم جلوشو قربون صدقه ش برم.................. از صبح رفتیم شاندیز....... اونقدر با هم جیغ کشیدیدمو نینای نینای کردیم که شب صدای 2تامون گرفته بود......... خوش گذشت....... ولی کاش..............
اگه یه خواهر تو دنیا واسم وجود داشته باشه اونم همین دختر خالمه........ بعد ازینکه حرکت کردن اومدم تو اتاق، درو قفل کردم،برقا خاموش................مثه بچه گیام قایم شدم تو کمد و یه دل سیر گریه کردم............ واسه خودم و خواهرم............ دلم واسشون تنگ می شه...........
پ ن:یه زن چه احساسی داره وقتی بدونه پدر بچه ش همون دوروبراس اما پیش دوست دخترش..........خدای من دارم دیوونه می شم.......... کاش چند ثانیه بیشتر واسه آفریدن مردا وقت می ذاشتی.............
همینجوری دلم خواست این پست فقط مال خودم باشه.......... که هر وقت خوندمش بازم برم تو کمدو گریه کنم.......... نظر خواهیش تعطیله.......
تو خانواده ی ما ازدواج فامیلی خیلی اتفاق میوفته........ یه سری ارتباطات پیچیده و عجیب غریب این وسط بوجود میاد که من با 24 سال سنم هنوز نتونستم کشفشون کنم......... مثلا چند سال قبل پسر خالم ازدواج کرد...... اون زمان ما بندرعباس زندگی میکردیم و من هنوز خیلی از فک و فامیلارو نمی شناختم....... از مامان پرسیدم خانومش چیکاره ی ما می شه؟......... یه مکثی کرد و گفت :هم میشه دختر دختر داییم...... هم می شه دختر دختر عمه م........ هم میشه دختر پسر خاله م.......... اگه من چیزی اونموقع فهمیده باشم شما هم متوجه می شین.........ولی حالا میدونم که یه دلیل ساده داره اونم اینکه دایی مامان اینا با عمه شون ازدواج کرده........ و یه دختر دارن که اون با پسر عمه ش ازدواج کرده وپسر عمه هه درواقع پسر خاله ی مامان ایناس دیگه.......... خانوم پسر خاله ی من دختر اونا می شه....... وای........ معما شد...... خودمم دارم قاطی میکنم......... حالا این مهم نیست........ من خوشحال و خندان بعد از اینکه عمرا نفهمیده بودم زن پسر خالم بالاخره چکاره ی ما میشه رفتم عروسی مذکور....... نشسته بودم پیش یکی از دختر خاله هام...... خواهر عروس اون وسط مشغول انجام حرکات موزون بود........ یه حرکت موزون میگم شما یه چیزی میشنوی...... ترکیبی از رقص بومیان جزایر هونولولو با هیپ هاپ و کمی چاشنی تانگو بود به گمونم...... خب هرکسی جای من بود پقی میزد زیر خنده.......... ولی دروغ چرا من قاه قاه می خندیدم که یهو متوجه شدم دختر خالم از عصبانیت اخماش رفته توهمو داره کم کم رنگش بنفش می شه......... پرسیدم چت شده ولی جواب نداد....... صورتشو برگردوند اونورو تا آخر شب یه کلمه با من حرف نزد............ بعدا فهمیدم که همه ی اینا باز یه دلیل ساده ی دیگه داشت .........درواقع خواهر عروس و خودش دختر عمو های دختر خاله ی من میشدن......... یعنی خاله ی من با پسر خاله ش ازدواج کرده......... برادر شوهر خاله ی من هم که باز پسر خاله ی مامان اینا میشه بابای عروس بود........... هه هه هه هه ..........من واقعا حال میکنم وقتی این جوونارو می بینم که هاج و واج با دهن باز نشستن این پست بی محتوای منو می خونن......... این یه نمونه از ارتباطات پیچیده ی خانوادگیه ماست.... بنابراین من از همون شب تاحالا هیچ وقت جلوی هیچ کی به هیچ آدم در حال انجام حرکت موزونی نمی خندم......... حالا همه ی اینا که فرمودم می خواستم بگم یه پسر خاله و دختر خاله ای دارم که چند سال قبل همینطوری بر حسب اتفاق باهم ازدواج کردن........ پدر و مادر دختر خالم ،دختر دایی پسر عمه بودن و پدر و مادر پسر خالم، دختر خاله پسر خاله........و خیلی ها احتمال می دادن که بچه شون یه چیزی ش می شه خلاصه........ طفلیا 6 سال بدون بچه زندگی کردن ولی آخه دیگه چقدر می تونی هرروز قیا فه ی یه آدمو تحمل کنی......... واسه همین بعد از طی یه سری مراحل واجازه از جناب آزمایش ژنتیک صاحب یه پسر خوشگل تپلی تو دل برو شدن که الان 10 ماهشه........... منکه عاشقشم......... تقریبا یه هفته س که مهمون ما هستن واسه همین من کلا اقای اینترنت رو فراموش کرده بودم........ از صبح که این بچه بیدار می شه کله ی منو بالا سرش می بینه تا شب که با هم بازی می کنیم و می دمش به مامانش تا بخوابه........ بهش می گم سنجد........ البته یه سری اسامی دیگه هم داره مثه تمشک.... قرقروت..... آلوچه..... سیب گلاب........ چیگرتو بخوره خاله........ و ازین حرفا......... دقت کردین که من هم خالش می شم هم عمه ش..... هه هه هه هه........... خلاصه عقده ی خاله شدن نموند تو گلومون......... اینم عکس سنجد خاله......... فعلا
من رسما تکذیب میکنم......... هرکی ادعا کنه منو امروز در حال سبزه گره زدن دیده ایشالا وقتی میره حموم تو چشمش شامپو بره........... اینجانب اصلا قصد ازدواج ندارم......... تازشم همین 2 ماه قبل کنکور فوق شرکت کردم........قراره نقاش بزرگیم بشم...........هیشکیم تا حالا به من نگفته ترشیده............ امروزم اصلا به من پیشنهاد نکردن اون 2 تا درخت کاج گنده هارو بهم گره بزنم.......... دختر داییم هم واسه من کلاس سبزه گره زنی،بخت باز کنی پیشرفته نذاشت........... من رسما همه ی اینارو تکذیب میکنم.............
امشب همش خداروشکر کردم که یه برادر مهربون و خوش زبون دارم........ اگه شهاب نبود خونه ی ما واقعا کسل کننده بود............ چند روز پیش به خاطر درسا با والدین گرام یه کم مشکل پیدا کرده بود...... من نمی دونم چرا به زور می خوان همچین بچه ی سر حالی رو تو اتاق نگه دارن... این کنکور چی داره سر هممون میاره.......؟ 3 روز تموم رفت خونه ی اقاجون...... وقتی برگشت می گفت شیوا من همین الان بهت سجده می کنم..... اخه تو چطوری 2 سال تو اون خونه زندگی کردی........ الانم مثلا تیک عصبی گرفته....... بعد هر جمله ای نصف صورتش می پره بالا........ منم هر دفعه روده بر می شم از خنده........ خیلی دوسش دارم........ ولی چرا بهش نگفتم.......؟
پ ن: بابا هر خواننده ی زن سیاه پوستی رو که می بینه می گه:این جسی جکسونه......... هیچ طوریم کوتاه نمیاد........ وقتی با کلی تلاش بهش میگم بابا جان اون مال دوره ی شما بوده........ الان 50 سالشه یحتمل....... اینکه جوونه........ میگه پس خواهر کوچیکشونه..... اصلا خواهر داره یا نه.....؟
هه هه هه هه
![]()
از عصبانیت تصمیم گرفتم این خط لعنتی را بفروشم تا برای همیشه از دستش راحت شوم..........هر چه میکشم از دست مبایل و اس ام اس بازی های بی پایانش است....... چند روز اخیر آنقدر به هم ریخته ام که از شنیدن صدایش کهیر میزنم........سایلنت بود.......اما دیروز طی یک اقدام انتحاری شماره تلفن ها را پاک کردم و گوشی خاموش.........تا یک ربع اول همینجور به خود بالیدم که بالاخره آنقدر اراده ام برای ترکش زیاد شده است......... یک ربع دوم زیر چشمی هی نگاه انداختم تا مطمئن شوم که خاموش است........ ربع سوم به این فکر افتادم که نکند فلانی برای فلان کار زنگ بزند...... ولی یادم آمد که شماره تلفن خانه را هم دارد....... ربع چهارم بزور خودم را با تلوزیون دیدن سرگرم کردم........ ربع پنجم بی اختیار و طبق عادت از جیبم درآوردم تا فقط نگاهش کنم مثله همیشه که منتظر اس ام اس بودم........ اما خاموش بود........ وسوسه شدم که روشنش کنم ولیکن وجدانی راسخی درونم فریاد زد......نه....... این صدا تنها 2 ثانیه بیشتر نتوانست مرا از روشن کردن گوشی بازدارد........ حتی 2 ساعت تمام بدون این رفیق شفیق نتوانستم سر کنم......... یاری که 5 سال لحظه لحظه در زندگیت حضور داشته چگونه می توان به این راحتی کنار گذاشت.......... فکر کردم باید یه جوری از خودم دورش کنم...... مثلا جایی بگذارمش اما بعد فراموش کنم کجا گذاشته ام........ ولی مگر می شود... به کسی دیگر هم نمیتوان داد که برایم قایم کند چون فکر میکند دیوانه می باشم.......اگه یه جایی بگذارم که دستم به آن نرسد چطور است........ خوب به نظر راه حل خوبی می آید والان دقیقاَ همان کار را کرده ام...... گوشی را در بالاترین کمد اتاق به صورت پرتابی انداخته ام تا هیچ جوری امکان دسترسی به آن نباشد...... فقط اینکه یکی باید صندلی های اتاقم را با زنجیر به تخت ببندد تا نتوانم از آنها بالا بروم..... خوب تا این زمان که مشغول نوشتنم 3 ساعت از زمان شروع ترک اعتیادم می گذرد..... زمان بندی من حداقل یک روز کامل است....... اگر بیشتر شود که دیگر عالیست........ بدنم درد میکند........
خواب دیدم یه تابلوی گنده کشیدم..... چه لذتی داشت......... دقیقا طرحشو یادمه.......دادم به همین قابسازی کنار خونمون که مثلاً کارش خوبه.......... اونوقت مرتیکه ی الاغ برداشته یه قاب کوچولو گذاشته وسطش بعدم هرچی اضافه اومده با قیچی بریده.......... دقیقاً همون قسمتهایی که زیاد روش کار کرده بودم...... فقط آسمونش مونده بود تو قاب......... چنان جیغی سرش کشیدم که بدبخت همون لحظه از خوابم محو شد........ بعد قسمت جنایتناکترش اینجاست که اومدم به اهالی خونه نشونش میدم....... عوض اینکه بشینن واسه تابلوم عزا بگیرن هی نگاش میکنن و میگن: وایییییییییی خیلی هم قشنگ رفته (دقت کردین که ما رسماً تو خواب هم داریم لحجه ی زیبای مشهدیمونو تقویت میکنیم )............ آخه من چقدر باید از دست این جماعت (هنر درک نکن) حرص بخورم....... حالا امروز صبح واسشون تعریف کردم عوض اینکه دلداریم بدن همشون قاه قاه میخندن که مشکلات زندگی اینو ببین .......... هه هه هه هه...........
.
چه فیلمی بود.......... احساساتمون حسابی رقیق شد............
آمارشو از رو تعداد دستمال کاغذیای مصرف شده درآوردم......... آخرشم برام چی موند؟ روانی له شده با یه سردرد کوفتی........
پ ن: فریاد بلندی که خفه می شه........ نفسی که درنمیاد.......... بغضی که تو گلوت حبس میشه......... برای اتفاقی که فقط حدس میزنی افتاده باشه.......... و یه شب آشفته ی بی پایان............ دیوونم می کنه..........
ايين نوروز
بزرگان به شادي بياراستند مي و رود و رامشكران خواستند
چنين جشن فرخ از ان روزگار بمانده از ان خسروان ماندگار
در ايران باستان اغاز سال نو مهم ترين وشكوهمندترين عيد سال بوده و
شش روز به طول ميكشيده است.
نوروز در زبان پارسي به معناي روز نو و جديد است و از زمان هاي بسيار دور (هزاره سيزدهم و چهاردهم پيش از ميلاد مسيح)در ايران برگذار ميشده است.
نوروز از سنتهاي كهن در اوستاست اما نام ان در اوستا نيست.
در زمان هخامنشيان نوروز بعد از جشن مهرگان دومين جشن بزرگ ايرانيان بوده ودر زمان ساسانيان شروع سال نو همزمان با نوروز اتفاق مي افتاده است.
مراسم مربوط به آن همانندي هاي بسيار بارزي با ايين هاي مربوط به تموز و آدونيس و آتيس در يونان و بين النهرين دارد. برگزيدن نخستين روز از اعتدال به عنوان آغاز سال نو، در آيين زردشتي، بر پايه اي از سنت هاي ديرينه شباني و كشاورزي قرار دارد و بسيار معقول به نظر مي رسد كه مردم گله دار آغاز بهار را كه نويد بخش علف هاي تازه بهاري و زاده شدن بره ها بز غاله هاست، زماني نو براي سر آغاز سال و موسمي مناسب براي برگزاري جشني بزرگ برگزينند.نوروز روزي ات كه فروهران و امشاسپندان كه در زمستان به زيرزمين رفته اند بار ديگر به زمين باز ميگردند و زمينيان براي پذيرايي از انان اماده ميشوند اتش مي افروزند و سفره پهن ميكنند.زمان اين اتفاق ازفرورديان، يعني ده روز پايان سال، از روز اشتاد از ماه اسفند تا وهيشتوايشت گاه، روان هاي بهشتي و نيز دوزخيان به گيتي مي آيند. بهشتيان شادان و دوزخيان خرم، ولي ترسان از بيم بازگشت، در خانه هاي خود و نزد بازماندگان خود مانند. از اين رو، براي شادي روان آنان بايد خانه و مان و ميهن يعني مسكن خانواده پاكيزه باشد و در آن نيايش و آيين هاي ويژه برگزار شود. سپس در بامداد روز اورمزد، ماه فروردين يعني آغاز سال نو، روان ها به جايگاه خويش باز مي گردند. به مناسب اين ترك مجدد و و داع ساليانه روان ها با گيتي است كه بايد آييني خاص برپا كرد.
علت بناي كاخ ها وايوان ها و تالارهاي تخت جمشيد در صفه در دامنه كوه رحمت در نزديكي شهر شيراز نيز به نوعي با نوروز در ارتباط است . و داستانهايي در خصوص ان در جريان است .0آنها مي دانسته اند كه ميان بنياد اين معبد عظيم يا شهر آيين با برگزاري آيين نوروز و مهرگان كه هر دو جنبه كاملا" ملي و ديني و نجومي داشته و نيز گرد آمدن درباريان و بزرگان ايران زمين و كشورهاي گوناگون در اين محل مقدس ارتباطي وجود داشته و نيز خاطره هايي از مراسم تحويل خورشيد به برج حمل و رصد و تابيدن نخستين پرتو خورشيد در بامداد نخستين روز تابستان بزرگ و فرارسيدن سال نو اجرا مي گرديده است به يادها باز مانده بوده است. بدينسان با برقراري ارتباط ميان ساختن و پديد آوردن تخت جمشيد براي اجراي برخي مراسم و انجام دادن برخي محاسبات نجومي و رصد و اندازگيري هاي مربوط به وضع خورشيد درنوروز و مهرگان و برگزاري جشن ها و ايين هاي مخصوص به اين نوروز گرفتن آن روز، همه روشن مي سازد كه اين داستان ها چگونه به وجود آمده اند. مناسبت ها و مربوط ساختن آن با واژه تخت و تابيدن خورشيد بر آن و با در نظر گرفتن طول سال خورشيدي كه 365 شبانه روز و 6 ساعت 12 دقيقه است و با توجه به رعايت نكردن سال كبيسه در گذشته هاي دور ، يعني اينكه هر سال را 365 روز مي دانستند و اين 6 ساعت را توجه نمي كردند ، بامرور گذشت سالها ، زمان شروع چرخش خورشيد از همان نقطه اوليه كم كم از اول بهار دور شد . بطوريكه بعد از گذشت 1000 سال به اندازه 6000 ساعت يا 250 شبانه روز تفاوت پيدا كرد .
يعني بعد از گذشت 1461 سال شروع سال خورشيدي درست به همان دقيقه و همان روز اول بهار رسيد . و چون مردم اين موضوع را درك كردند به آن نوروز حقيقت گفتند و آن روز را جشن گرفتند و به عاليمان خبر دادند تا همه آگاه شوند
اكنون هنگام آن رسيده است كه بدانيم يك چنين نوروزي با اين خصوصيات يعني سالي كه حلول خورشيد به نقطه اعتدال ربيعي و نخستين دقيقه برج حمل در سر ساعت 6 بامداد نخستين روز ماه فروردين يا برابر هخامنشي ان ( ادوكنيش ) انجام گرفت تنها در سال 487 پيش از ميلاد به افق تخت جمشيد مي توانست اتفاق بيفتد
پس معلوم مي شود كه نوروز سال 487 پيش از ميلاد يكي از آن نوروزهاي حقيقي بوده كه كيومرث و جمشيد و گشتاسب آن را درك كرده بودند.
تخت جمشيد نيز از سي سال پيش براي تدارك چنين جشني به دستور داريوش با محاسباتي كه دانشمندان آن زمان محاسبه كرده بودند ساخته شد.
و بدين سان پس از سالها و سده ها نوروز را در محل و موقع خود ثابت نگاه داشتند
بر اساس بعضی روايات، شاهان هخامنشی در قصرهايشان مینشستند و هدايای باارزشی را از نمايندگان استانهای مختلف دريافت میکردند. در صبح نوروز شاه لباس مزّين و زيبا میپوشيد و شخصی مشهور به خوشقدم (کسی که قدمش مبارک است) به حضور شاه رفته و بعد موبد موبدان همراه با يک فنجان طلايی و حلقه و سکه، يک شمشير و يک تيرکمان، جوهر و يک پَرِ بزرگ (قلم آن روز برای نوشتن) و گُل به حضور شاه رفته دعای مخصوص میخواند. سران بزرگ دولتی پُشت سر موبد وارد میشدند و هدايا را به شاه تقديم میکردند. شاه هدايای باارزش را به خزانه میفرستاد و بقيه را بين مردم تقسيم میکرد.
هفت سين نشان دهنده هفت امشاسپند است( اورمزد، وهمن، ارديبهشت، شهريور، سپندامذ، خورداد و اَمُرداد)
سبزه: تولد دوباره ، حيات نو و سبز بودن
سمنو: ثروت و فراواني و وفور
سنجد: عشق
سیر: دارو و درمان و بعنوان ماده اي گندزاد مي باشد
سیب: زیبایی و سلامت
سماق: رنگ طلوع آفتاب
سرکه قرمز : سن و صبر و عقل
سنبل: آمدن بهار و نشان دهنده زيبائي
سکه زرد : ثروت
درشب عيد، در بيشتر خانه هاي ايرانيان ، غذاي مخصوص عيد يعني سبزي پلو با ماهي تهيه مي شود.
در نوروز رسمي وجود داشته است كه در پنج روز اخر سال حاكم شهر اختيار شهر را به فردي از توده مردم واگذار ميكرده است و او حاكم بر جان و مال مردم بوده است.حافظ در بيت كوتاهي ميفرمايد
سخن در پرده ميگويم چو گل از غنچه بيرون اي
كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي
سال خوبي داشته باشين پر از شادي و خرمي و نشاط
نوروز مبارك......
پ ن:اینم متن دوستم که با مشقت و به قول خودش عملیات پارتیزانی به دستم رسوند........ مرسی........ بابای تا سال بعد![]()