تبليغاتX
crash
- دیروز سعی کردم اولین تابلوی عمرمو که خودم بدون کمک استاد کشیده بودم یه ذره تغییر بدم بر اساس تجربیات این چند وقته. بالاخره ۸ ماه سابقه کاری دارم٬ حالا شد این شکلی...

 http://i25.tinypic.com/123b7f4.jpg

خداییش خیلی حال میکنم...... تعجب نکنید... من رفتم یه کم روش کار کردم اونوقت هرلحظه که میگذشت بیشتر متوجه میشدم که دارم گند میزنم به تابلو با ۸ ماه تجربه کاریم........ بعد از مشورت با اهل خونه و فک و فامیل که نظر خیلی مساعدی نسبت بهش داشتن به این حال و روز دراومد...... باباهه میگه: من میبینم هروز میره بیرون میپرسیم کجا؟ میگه: رنگ سفیدم تموم شده برم بخرم.......

- اهنگ jump all over the world رو حتما دیدین...... از scooters .... من هر روز میزارم اونقدر میپرم که حس میکنم مغزم میره میخوره به سقف جمجمه یه دنگی صدا میده دوباره میاد پایین.....

- از منت کشی متنفرم........به جهنم.......

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 8:47 PM |
- خوشبحال بعضیا........طرف دو ساعت و نیم گریه میکنه بعد یه نصفه دستمال برمیداره دوروبر چشمارو تمیز میکنه٬ انگار نه انگار میره پی کارش........ من قبل ازین که حتی به گریه کردن فکر کنم باید شروع کنم به تمیز کردن این بینی صاب مرده...... بعد میگن تو چقدر خوب میتونی جلو خودتو بگیری گریه نکنی...... نمیدونن که من مجبورم.......میفهمی.....؟ مجبورم......کافیه احساساتی بشمو یه قطره اشک ازین چشما بیاد دیگه یه برگ دستمال کاغذی معنایی نداره........ اونجا بحث سر بسته های دستمال کاغذی که من واسه دماغه مصرف میکنم..........

 -همسایه پایینی یه پسر کوچولوی ۴ ساله دارن....... وقتی وارد خونه میشه سر صداش این شکلی میاد بالا:

گومب...... ددددررررررررررر......وووییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژززززززززز...........

گرومب....... ددنگ..... جریییینگ.......... آخ...... مااااااااماااااان......

- ظهر داشتیم راجع به این صحبت میکردیم که ۴ سال دانشجویی من ٬خیلی به همه زحمت دادم مخصوصا دایی ها و خاله........مامان گفت ما هرکاریم کنیم نمی تونیم جبران کنیم...... (اینجا لازمه بگم٬ این ۴ سال که من مشهد بودم والدین گرام تهران تشریف داشتن بعد همین که کاملا مطمئن شدن من دیگه درسم تموم شده خودشونو بازنشته کردن اومدن مشهد.....اصلا من مرده ی این وقت شناسی تونم.... اونوقت داداشه واسه کنکور سراسری بعد مشهد زده قوچان...... مامانه میگه اگه بچه م قوچان قبول شه مجبوریم سال دیگه بریم اونجا........ نمی شه که تنهایی بره بچه م........ اصلا تبعیض قائل نمی شن قربونشون برم.....) خلاصه همینطور غرق اینهمه محبت و انسانیت خانواده ی مادریم شده بودمو بحث داغ بود....... بابا گفت اصلا چطوره واسه هرکدوم یه تابلو بکشی به عنوان تشکر هدیه ببری.......منم از فکرش خوشم اومد....... قرار شد این تابلوی باغ که تو کلاس نقاشی دارم زودتر تموم کنم واسه دایی بزرگه ببرم...... مشکل اینجاست که میدونم تا بیارمش خونه مامان میگه وای چقدر این قشنگه....... من دلم نمیاد بدمش...... یکی دیگه بکش...... تا حالا فقط یکی از تابلو هارو از خودش جدا کرده اونم جاییه که هروز میبینه........ مطب دختر خالم......

- عادت کردم هر شب بنویسم...... به دوستام که یکشنبه رفته بودیم خونشون گفتم وبلاگ دارم یه جورایی نگام کردن........ فکر کردن وبلاگ٬مارک ریملیه که به مژه هام زدم.....

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 30 خرداد1387 و ساعت 0:26 AM |
ـ دیشب رفته بودیم خونه ی دایی گرام دیدنی...... خانومش خیلی منو دوست داره...... یعنی میگن دوست داره من خودم ندیدم...... صورتمو بوسید گفت: خیلی بی معرفتی..... یه سر نمیزنی به ما...... نمیگی ادم دلش برات تنگ میشه......؟ یهو خودشم نفهمید چی شد احساساتش قل قل کرد  اومد صمیمی رفتار کنه یه صورتی زد تو گوش من که رفتم دوبار خوردم به درو برگشتم.....چشام سیاه شد اصلا.....گونجشک و کلاغی بود که دور سر من مسابقه ی پرش از روی مانع میدادن.........بعد اومدیم خونه مامان میگه اخی.... طفلی حق داره.... به خاطر اینه که تو خیلی شبیه دخترشی.....دلش تنگ میشه دیگه........ دِهِه.... اون داره واسه خودش تو انگلیس حالشو میبره صورتیاشو من باید بخورم....... والا........

- منتظرم تکلیف کلاسای کامپیوتر روشن شه تا برم دنبال موسیقی......نقاشیم که سر جاشه..... من اینجوریم..... یهو همه چیزو باهم شروع میکنم....... تازه به عموی مامانم میگم همه ی این برنامه هارو واسه تابستون دارم...... میگه خوبه ولی تو سعی کن کلاس زبانتو حتما بری....... حیفه که وقتت اینهمه تلف بشه......

- سر زد از افق......مهر خاوران........ فروغ دیده ی حق باوران........ بهممممممممن......

گفتن صدای خوبی داری اومدم یه کم واستون بخونم....... اون عقبیا جواب بدن......... جوااااااااااب........

 

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 0:1 AM |
این روزا وقتمو فقط اینطوری میگذرونم که هی بزرور سعی میکنم تلفش کنم........ ولی مگه می شه..... میرم تو خونه دور میچرخم...... از پنجره ی اینوری و اونوری و بالایی و پایینی زوایای مختلف خیابونو چک میکنم که خدای نکرده عرضش کم نشده باشه..... همسایه هام که همه سرجاشونن.... کاراگاه محله هم که طبق معمول روی صندلیش جلوی مغازه نشسته و معلومه مثه من سوژه واسه وقت گذرونی نداره...... پرده هارو درست میکنم و برمیگردم تو اشپزخونه..... در یخچالو واسه صدمین بار باز میکنم اما حتی رنگ براق و اشتها آور گیلاسا نمیتونه منو طرفشون جذب کنه..... اینقدر دورو برو نگاه میکنم و  تصمیم نمیگیرم که خود یخچال جیغش درمیاد.....همه داد میزنن: در اون کمدو ببند.......

پیاده رویمو ادامه می دم..... تلوزیون طبق معمول ۲۴ ساعته روشنه اما عملا تو خونه ی ما نقش رادیو رو ایفا میکنه....تماشاچیا شو از دست داده...... بابا همیشه اونجاس اما در حال روزنامه خونی........ برمیگردم تو اتاق...... به محض ورود کامپیوترو روشن میکنم....... صداش مثه کولر ابی میمونه از بس داداشه شونصد تا فن توش کار گذاشته......

 تا بالا بیاد دورو بر خودمو نگاه میکنم...... تابلوی نیمه کاره پاییز جلو چشامه تا هی پنجول بکشه به وجدانم.....از بس این نقاشی پر از رنگای گرم و عجیب غریبه منو به وحشت میندازه......  بیشتر قسمتاش باید با کاردک کشیده بشه...... اروم اروم.....ریز ریز.... هر دفعه میرم سراغش فقط نیم ساعت میشینم..... واسش زیادی تازه کارم....... بعد من موندم که وقتی خواستم شروعش کنم چه فکری کرده بودم واقعا..... از بس همه تو رودروایسی ازم تعریف کردن جو زده شدم.......حتی ونگوگ اینقدر از خود متشکر نبود...... اخرشم که بدبخت از بس افتاب خورده بود تو کله ش افتاد مرد....... میگن بیشتر نقاشا بعد مرگشون مشهور شدن.......الان میدونم که اصلا ربطی به موضوع نداشت....... کلا خواستم اطلاع رسانی فرهنگی کرده باشم......

مبایلمو نگاه میکنم..... طبق معمول از بی شارژی رو به موته.....اس ام اس اومده...... مطمئنا از طرف دوست کلاس نقاشیمه...... نمیدونم چه شکلیه که کیلو کیلو واسه من اس ام اس جک و فلسفی و عاشقونه می فرسته.......باز خدا عمرش بده.......وگرنه که همین چس مثقال امید به زندگی هم از دست میرفت..... تو اینترنت یه گشتی میزنم و shut down......میرم رو تخت دراز میکشم..... کتاب میگیرم دستم...... خط دوم خوابم میبره.........

 خداییش این پست من نشون داد که خیلی علاف و بیکارم نه؟ خودم میدونستم.......ولی نیاین تو روم بگین ها...... دلم میشکنه.......

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 28 خرداد1387 و ساعت 2:8 AM |
بعضی روزا چقدر طولانی می شن..... اتفاقات پشت سرهم میوفتن......... بدون اینکه بتونی واقعا درک کنی چی شد....... وقتی شب میری بخوابی به خودت میگی انگار یکسال قبل بود که ازین تختخواب بلند شدم.......اینهمه تغییر....... فقط تو یه روز.....؟

 

 

پ ن: من جدی جدی جدی تصمیم گرفتم ویلون زدن یاد بگیرم....... یه بچه فینقیلیه دبیرستانی اونقدر خوب ساز بزنه اونوخ من با این هیکلم با ۲۳ سال سن حتی اهنگ سلطان قلبها رو بلد نباشم...... که بعد اون بزنه من حسرت بخورم...... که فکر کنم همه ی زندگیمو تلف کردم....... ؟

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 11:52 PM |
فردا دعوت شدم خونه ی یکی از هم کلاسی های دانشگاه...... سه چهار نفر دیگه هم هستن که این مدت رو بعد از فارق التحصیلی خیلی بیشتر از قبل باهم جور شدیم....... یه درد مشترک مارو بهم پیوند میده...... بیکاری.......

در دوران دانشگاه خیلی کم تو اون محیط توسط بچه ها دیده میشدم...... همیشه از کلاسا تا جایی که امکان داشت در میرفتم و بقیه رو هم که مجبور بودم سر کلاس حاضر بشم بعد از استاد میرسیدم و قبل از همه میرفتم بیرون...... به همین خاطر حتی فامیل بیشتر همکلاسی هامو هیچ وقت نفهمیدم........ واقعیت اینه که لیسانس گرفتن اصلا اون چیزی نبود که من فکر میکردم...... و الان کاملا پشیمونم که همون ساعات محدود رو هم با سر کلاس نشستن تلف کردم........ 

این دوستان من شدیداْ پاستوریزه هموژنیزه ی کم چرب همراه با اسانس توت فرنگی تشریف دارن..... اخی....... اینقده ملوسن...... هنوز تو این سن نماز میخونن......... هیچ وقت دوست پسر نداشتن و هر هفته باهم میرن حرم....... چیزی که هست من متوجه شدم ادمهای متعادلی هستن...... خانواده های محترمی دارند و همون اندازه که من واسشون وقت و انرژی میزارم اونها هم بهم برمیگردونن.......بنابراین فعلا هستم تو گروهشون........ اما هیچ وقت نخواهم تونست باهاشون صمیمی بشم....... دنیای ما خیلی زیاد باهم متفاوته.......

بابا همیشه تو گوشم خونده که یاد بگیرم به عقاید و سلیقه های دیگران احترام بگذارم........بنابراین وقتی پیش اونها هستم سعی میکنم عقایدمو واسه خودم نگه دارم....... گاهی یه حرفایی میزنن که یاد دوران داهنمایی و اول دوم دبیرستان میوفتم...... باورش سخته که تو این سن یه سری چیزارو تجربه نکرده باشن..... ولی من باز میگم خوب سالها دخترای ایرانی همین شکلی زندگی کردن و هیچ اتفاقی نیوفتاده......چرا خودمو ناراحت کنم.......اونا راحتن........ پس بزار بمونن.......اصلا شاید راهی که اونا میرن درست باشه.....

فکر کنم کم کم داره خوابم میاد....... کی این روزای کسالت بار قراره تموم بشه........ راستی بالاخره این دختر دایی اقدس و شوهرش به یه دردی خوردن........ می خوان شرکت باز کنن منم دعوت به همکاری کردن..... ولی اینم مثه برنامه ی پیاده رویشون میمونه.......اینقده تنبلن که یه بهانه ای جور میکنن اخرش.......... بعد یهو واسه محکم کاری ممکنه حامله ام بشه...... که حتما بهم بخوره دیگه..........

پ ن: والدین گرام خیلی خیلی ازین بیخوابی های شبانه ی من عصبانی هستن..........الان ۴ صبحه....... ازون ور میخوابم تا ۱۲ ظهر...... باز نهار میخورم از ۲ میخوابم تا ۶....... بعدشم که بیرونم........ کلا نمیبینمشون......

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 3:0 AM |
بعضی مواقع که مثله امروز همه ی کارام گیر میکنه و زمان هم اصلا نمیگذره دلم میخواد سرمو چندین بار  اونقدر محکم بکوبم به دیوار که مغزم متلاشی بشه............ یا با چاقو رو دستم خط بکشم و حتما ببینم که داره خون میاد ازش......... حالا اگه هیچ کدوم نشد حداقل موبایلو طوری از پنجره ی اتاق پرت کنم پایین که صدای شکستن و تیکه تیکه شدنشو بشنوم........... شاید اروم بشم........  

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 10:8 PM |

- بدون شک پر رفت و امد ترین جای این خونه اتاق منه...... هر ۵ دقیقه نذر دارن یکیشون بیاد ترق ترق درو بکوبه قبل ازینکه جواب بدم خودشو بندازه تو....... فکر کنم از بس که بیرون نمیرم می ترسن همینجا بی سرو صدا بمیرم هیشکی متوجه نشه......

- باز یادم رفت کانکت بشم.... میدونم که همین روزا زنگ میزنه ازم بپرسه حالم خوب شده یا نه...... جالب اینجاس که مامانه اصرار میکنه همون ساعتا برم حداقل یه جا بشینم چشمامو ببندم که بعدا دروغ نگفته باشم بهش........

ـ منو داداشه نشستیم جلوی تلوزیون....... شبکه ی GEM داره یکی از اهنگای انریکو رو نشون میده........خانومه اونور شیشه نشسته هی واسش عشوه میاد اینم اینور میگه push push ...... بعد داداشه میپرسه...... این push یعنی چی.........؟ میگم یعنی هل دادن........  سکوت میشه....... میگم :فکر کنم منظورش اینه که اون شیشه هه رو میخواد هل بده....... می خنده....... میگه اره فکر کنم........ خداییش من ۶ سال قبل اگه این اهنگ و میدیدم همین فکرو میکردم خوب........

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 0:3 AM |
تابلو هامو کشیدما ولی می ترسم ببرم نشون بدم....... اگه خوشش نیاد........ اگه بهم بگه نقاشیم فجیعه..... اگه بهشون نگاه کنه و قاه قاه بخنده........اگه بگه اینا یه قرون نمی ارزه......... اونوقت چیکار کنم......؟ کاش یه خونه ی مستقل داشتم.........

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 6:13 PM |
علاقه خاصی دارم به اینکه وقتی آدما دارن باهام حرف میزنن مستقیم توی چشمشون نگاه کنم..... مخصوصا اگر تازه اشنا شده باشم.......حتی تا جایی پیش میرم که به صحبتشون گوش نمیکنم فقط نگاه میکنم....... بعضیا شخصیت ضعیفی دارن.... سریع خسته میشن.... کلافه می شن..... سعی می کنن به یه جای دیگه نگاه کنن.... حرفشونو ول میکنن.......یا تند تند تمومش میکنن که از دست من راحت شن....... بعضیا خجالتین...... یه ذره نگاه میکنن ....اونم نه تو چشمام.....به موهام مثلا..... یا دیوار پشت سرم...... بعد برمیگردن طرف فضا.... یه کم که میگذره دوباره زیر چشمی منو میپان ولی میبینن که مسررانه هنوز بهشون زل زدم...... حرفشون رو فراموش میکنن....... یا مسیرشو ناخوداگاه تغییر میدن...... که بازم من سعی نمیکنم هیچ کمکی بهشون کنم....... بعضیا پر از اعتماد به نفسن...... هر چی من نگاه میکنم اونام کوتاه نمیان...... حرفشونو خیلی محکم و راحت ادامه میدن...... حتی پلک هم نمیزنن...... تا جایی که حس میکنم چشمام داره میسوزه...... بعد دیگه این منم که باید به دیوار نگاه کنم.......ولی اونا همچنان ادامه میدن و هیچ کمکی هم به من نمیکنن.......این شکلی واسه خودم کارگاه شخصیت شناسی راه میندازم..... به قول نوشی جون آره my dear

 

پ ن:حالا دارم فکر میکنم وقتی طرف مورد نظرو اصلا ندیدم از پشت تلفن چه شکلی باید شخصیتشو بشناسم.......... اصلا به من چه.......... یکی دیگه شوهر کرده من بایدجواب دوست پسراشو بدم........والا......

 

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 1:23 AM |
به نظر میاد یکسال خونه نبودم....به قول نوشی جون homesick شدم ..... عجیب و غریبترین تعطیلات عمرم........ میخوام بگم خوش گذشت چون متفاوت بود...... ولی واسه صابخونه که دوست مامانم بود پا قدم شومی داشتم....... روز دوم ورودمون دعوای وحشتناکی شد بین عروس و خواهر شوهر...... اونم به خاطر من..... تا حالا همچین چیزی ندیده بودم........ تا نیم ساعت قبلش این یکی میگفت:

ـ فریده جون قربونت برم بیا ازین شیرینی مشدیا بخور.. خیلی خوشمزه س.......

ـفدات بشم نوشی جون....... لطف داری...من که خیلی دوست دارم ولی میترسم چاق بشم......

ـوای چی میگی عزیزم توکه خیلی اندامت عالیه......

ـ نه من نمیتونم مثه تو همه چیزو رعایت کنم........ واقعا تحسینت میکنم.....

حالا نیم ساعت بعد........

ـمرده شور اون هیکل قلمبه تو ببرن........ از روز اولی که من اومدم فهمیدم که تو مشکل داری...... به داداشم گفتم....... دیوونه ای........ 

ـ غلط کردی اومدی تو خونه ی من..... ترشیده ی بدبخت...... به خاطر ابروم این ۷ ماه تحملت کردم........ هیچ کس نمیتونست با تو زندگی کنه....... برو گمشو........

و این جریان تا روز اخر ادامه داشت........ ادمای فوق اعاده آن نرمالی بودن........ 

 این روز اخر فریده جون به من گیر داد که بیا روت کار کنم........ احساس میکنم مشکلی داری....... کسی برات دعا نوشته..... باید باطلش کنم......... من به مامان نگاه کردم و گفتم یعنی چی که میگه بیا روت کار کنم........ تورو خدا نزار منو ببره ......... تنها دخترتو....... ولی فریده جون بزور دست منو کشید و برد.......گفت بشین رو صندلی و چشماتو ببند....... به هیچ چیزیم فکر نکن.......... اونوقت شروع کرد به خوندن یه سری ورد......... دستاشو تو هوا تکون میداد.......اولش خندم گرفته بود.....ولی واسه اینکه منم به سرنوشت خواهر شوهرش دچار نشم جلوی خودمو گرفتم......احساس خاصی نداشتم....... شب قبلش با یه نفر رفته بودم بیرون...... سعی کردم به اون جریان فکر کنم تا وقت بگذره.....به پیاده روی طولانیمون تا ساعت ۱ شب......... و حرفایی که هیچ وقت فرصت نشده بود گفته بشن........   نیم ساعتی که گذشت دیگه خوابم گرفت....... اونوقت گفت حالا میتونی چشماتو باز کنی........ چه احساسی داری......... من فکر کردم الان اگه بگم هیچی میخوره تو ذوقش...... طفلک کلی زحمت کشیده بود....... گفتم: احساس کردم یه چیزی تو دلم داره میجوشه......... سرم سنگینه......... گیج میره......... دستام مور مور میشه........گفت :خیلی خوب.........( برق خوشحالی رو تو چشماش دیدم.)........ یکی تورو طلسم کرده....... اینکه میگی دستات مور مور میشه مال اینه که روح خبیث داره از بدنت میره بیرون......... من یه لایه روت گذاشتم که دیگه هیچ دعا و طلسمی بهت اثر نکنه......... توصیه میکنم تو آینه زیاد نگاه نکنی......... بیشتر جادو ها رو تو اینه میکنن......... خدارو شکر روز اخری اینا یادش افتاد.........دیگه جرات نداشتم برم صورتمو ارایش کنم........ دعوام میکرد............ حالا قراره صبحا ساعت ۱۰ و شبا ۱۱ برم تمرکز کنم و متصل بشم تا روح خبیث دیگه برنگرده....... امروز ساعت ۱۲ یادم اومد از وقت کانکت شدنم گذشته....... شهاب گفت: حالا این روز اول خسته ای. استراحت کن.......هه هه هه هه

 

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 7:2 PM |
دیدم همه نگران میشن اگه من همینطوری یهویی پاشم برم مسافرت و هیچیم نگم........ دیگه اومدم اینجا یه سری بزنم و بگم اگه خواستین میتونین یه کم دلتنگ من بشین........ بعد دیدم یه نفر خیلی خوشحال اومده واسه من خصوصی کامنت گذاشته که بیا بریم طرقبه من قول میدم عاشقت بشم بعدم ترکت میکنم که بدون شکست عشقی از دنیا نری.......خداییش من مرده ی این مرامتم...... میگم تضمینیه......؟ اگه عاشقت نشدم چی.......؟ یهو ممکنه واسه تنوع تو شکست عشقی بخوری ها.........اره دیگه........

فعلا......

 راستی......جواب ازمایشم اومد........تیروئید نداشتم..... الکی رفته بودم کلا..... نمیشه خونی که ازم گرفتنو پس بگیرم........؟ خیلی لازمش دارم.........

 

+ نوشته شده توسط shiva در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 3:38 PM |

يهو دلم برا خودم سوخت اينهمه مدت رو بدون كتاب خوندن گذروندم........ آخه يه مشكلي دارم كه كتاباي كوچولوي مثلا 40صفحه اي رو اصلا نميتونم بخونم.......... حتما بايد مطمئن بشم از 3 جلد به بالاست تا برم سراغش........يه عادتيم دارم اينه كه هر وقت يه كتابي رو ميخوام شروع كنم ميرم صفحه ي اخرشو ميخونم................ادماي دورو برم ازين كار متنفرن......هيچ كس دوست نداره پايان داستانو بدونه.......اما من از خيلي وقت پيش با منطق خودم دست به همچين عمل شنيعي زدم........... از نظر من دوحالت داره....... يك اينكه وقتي كتابو شروع ميكنم و شخصيتا رو كم كم ميشناسم سريع اول و اخرش به هم وصل مي شه و اصولا ديگه ادامه دادنش بي فايده س..... . پس وقتمو واسه اون كتاب نميزارم....... هرچند اثر معروفي باشه...... مهم اينه كه سليقه ي من همچين چيزي رو نمي پسنده.......... يه حالت ديگه اينه كه كلا پايان داستان يه سري شخصيتهاي ديگه داشته و اصلا نميشه حدس زد كه اين وسط چه اتفاقايي افتاده بوده يا مثلا چي شده فلاني كه اول داستان بود اون اخر نيست........آيا ُمرده........؟ آيا از هم جدا شدن.........؟ آيا اسم واقعيش يه چيز ديگه بوده و داشته سر ملتو كلاه ميزاشته.........؟ اين چيزا كنجكاوي منو واسه خوندن تموم داستان زياد ميكنه....... برا همين كتاباي خيلي طولاني و حجيم رو ترجيح ميدم چون بالاخره تو اينهمه صفحه نويسنده بايد هزار جور بلا سر اين شخصيتاش بياره تا خواننده رو دنبال خودش بكشونه اما داستاناي كوتاه هنوز شروع نشده سريع تموم مي شن.......... كتاباي جنايي رو البته دوست ندارم........ چون با طبيعت اروم و صلح طلبم اصلا سازگار نيست........درشروع كتابخوني برا دستگرمي لطفا اگه همچين موردي رو سراغ داشتين بهم معرفي كنين......... ايشالا خير از دنيا و عاقبتتون ببينيد........ايشالا برين كربلا........ ايشالا يه ميدون تره بار كنار خونتون بزنن كه نصف قيمت همه ميوه هارو بفروشه........... ايشالا من كارشناسي ارشد قبول بشم............ ايشالا ديگه كاري نداشته باشين من از خدمتتون مرخص شم......... ايشالا برم بخوابم....... ايشالا خدافظ...........

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 1:21 AM |
خاك بر سر من كه محض تنوع تو اين زندگي صاب مرده يه بارم شكست عشقي نخوردم............

والا.....!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 1:33 AM |

به دلايل مسخره و بي اهميتي شوهر دختر خاله تصميم گرفته مارو جمعه نهار دعوت كنه ........ خود دختر خاله حوصله موصله ي مهموني نداره......شوهرش گفته...........هرچند ميدونم در راه رسيدن به اين هدف حداقل يكماه تلاش والتماس كرده.......... اونوقت دختر خاله هه موقع دعوت كردن میگه اين رضا همش اصرار ميكنه منكه راضي نبودم......... واقعا من مرده ي اشتياق و مهمون نوازيتم............ بعد يهو امشب زنگ زدن كه قرار گذاشتيم بريم بيرون.........ساعت 9 حاضر بشين ............ ملت دل خجسته اي  دارن......... يه جمعه ادم ميخواد بيشتر بخوابه.......... كمرم امشب درد مبكنه...... 2روزه نشستم پاي دوتا تابلوي چنزقلي كه مامان سفارش داده واسه دوستش....... خيلي ظريف كاري داشت.........پاي چشام گود افتاده ديگه....... من اصلا جنبه ي نقاش شدن ندارم......... اينقدر هيچي نخوردم كه الان از زور گرسنگي معدم تير ميكشه........دوست پسر قديمي همين حين يادش افتاده كه در مورد كنكور ارشد سوال كنه......... دوباره خاطراتشو واسم مرور ميكنه....... هيچ اهميتي نداره........ خوش گذشته كه گذشته......... منم اصولا ازون ادمايي هستم كه يكي بايد جلو روم باشه تا بخودم زحمت بدم راجع بهش فكر كنم.......... مثل هميشه مينوسم موفق باشي........ خداحافظ.............. اين جمله چقدر برام اشناس.........چند بار تکرارش کردم..........بيشترين تعداد درمورد همين دوستم از يكسال قبل تا حالا بوده.......از روز اول اشنايي ما هميشه در حال جدايي بوديم........ بعد از ظهر طوفان و گردوخاك شديدي اومد شبيه به قيامت.......جمع كثيري از بانوان فاميل وحشت زده زنگ زده بودن به مامان كه شايد مدل خوندن نماز ايات رو  بلد باشه.......... از آخرين باري كه نماز ايات خوندم 8 سال ميگذره كه اونم وسطش نشستم فكر كردم ديدم حالا اتفاق خيلي ترسناكيم نيوفتاده و اصولا واسه همچين حوادث چرتي كه ادم اينقدر وقت خودشو خدارو نمیگیره...... بعدم ولش كردم رفتم تو كوچه دوچرخه سواري...........حالا امروز همون زمان برقا رفت..... تو خونه راه ميرفتم و هر 2 ثانيه تكرار ميكردم پس چرا برقا نمياد...........شديدا ازين حركت اديسون عصبي شده بودم.........  شهاب كه بچه بود فكر ميكرد اين موقع ها برقا ميرن طبقه ي بالا....... هرچند خونه هاي ما كلا يه طبقه بود نميدونم چرا اينطوري برداشت كرده بود.........حالاكه من تا اين موقع بيدارم ميدونم كه فردا صبح هرچي صدام كنن بيدار نميشم........... مثه هميشه مامان مياد بالا سرم فرياد ميكشه: شيوا پاشو اماده شو......... من با حالت عصبي ميگم نميام.... اما اونا قبول نميكنن......... اصولا خانواده در هر حال بايد 4 نفري ازين در برن بيرون...........وگرنه شگون نداره........ بعد با اخلاق گندم ميرم اونجا سريع جلوي جمع دراز ميكشم ميخوابم......... باز مامان هر 2 ثانيه يكبار يه نيشگوني از من ميگيره تو گوشم ميگه شيوا روسريت افتاد....... اقاي دكتر اينجاس...........(همون شوهر دختر خاله).....منم يه كلمه ي خوشگلي نثار ابا و اجداد اقاي دكتر ميكنم ودوباره ميخوابم.......... مرتيكه چه ذوقي ميكنه واسه دكتراي همينجوريش.......... چرا امشب من خوابم نميبره.........؟

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت 3:24 AM |

خواب بودم.......... فقط متوجه شدم قرار پياده روي بازم كنسل شد.......... هركي با من قرار ميزاره بريم پياده روي صبحش دل درد  ميگيره.........اميدوارم اينقدر درد بكشه كه جونش درآد............ ايندفعه همكلاسيم بود كه بهم زد برنامه رو........... سومين بار اگه تكرار بكشه ديگه كم كم، به تدريج ، شايد ، ممكنه ، با خود فكر كنم از من خوششون نمياد كه اينطوري ميكنن............ والا..........

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 3:46 PM |

چند شب قبل رفتم قابسازي كه تابلومو بگيرم......... اين اقاهه كلي الان با نقاشياي من داره حال ميكنه...... همچين خواهرو برادر شده كه ديگه واسم جوك ميگه بعد خودش كلي ميخنده بعد تلفنش زنگ ميزنه........(جمله ي اخر هویجوری از دهنم پرید) حالا هرچي فكر ميكرد يادش نميومد تابلو رو كجا گذاشته.......... منم كه كلا هيچي رو جلو رومم كه باشه نميبينم....... ميريم مهموني بعدش بهم ميگن ديدي صابخونه چه بلوز خوشكلي پوشيده بود...... من هرچي فكر ميكنم يادم نمياد اصلا صابخونه بلوز پوشيده بود يا لخت بود كلاً....... چه برسه به رنگو طرحش........ ديگه مشخص شد تابلو اينقد خوشگل بوده گذاشته دم در كه همه ببينن......... معمولا اين قابسازيا چند تا از كاراشونو  كه از همه باحالترن واسه جلب مشتري ميزارن جلو در........ ولي شايدم بدرد نخورارو ميزارن......... نميدونم خلاصه......... اين تابلوي ما كه اونجا بوده......... منم كلا از همه ي خنزل پنزلاي اونجا فقط صاب مغازه رو مشاهده فرموده بودم........  گفت كارِت خوبه ولي الان مردم زياد طرف اينجور طرحا نميرن......... اين نقاشياي فانتزي جديد كه چاپ شده رو  MDFطرفدار پيدا كرده........ بعد يه دونه نشون داد گفت مثه اين........ حالا اگه تونستي تو رنگ روغنشو بكش....... من ازت ميخرم.......ديگه قرار شده يه دونه كوچول بكشم كه ايشون نظر بدن........ هرچند من تهديدش كردم كه هرچي باشه بايد ازم بخره.......... اونم گفته چشم......... البته خيلي ارزون ميخره هااااااااا........ گفتم كه باز اين حامد خان نياد بگه شيرينش كو.......... مگه تو اين دوره زمونه با يه قرون دوزار زندگي آدم ميگذره خواهر......... ازين حرفا خلاصه...........

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 1:15 AM |
اين جمعه كه تولد دختر دايي اقدس مون بود هركي به مارسيد اينطوري كرد..........(قيافه شونو شكل علامت سوال فرض كنيد) واي ي ي.......... تو چرااااااا اين قدددددددددرررررر لاغررررررررر شدي ي ي ي ي.............. ؟؟؟؟؟
بعد هي همه نشستن واسه ما نسخه پيچيدن........ از آخرم معلوم شد يحتمل ما تيروئيد داشتيم اينهمه مدت اما به فكر خودمون نرسيده بود.......بعدم هي اين مامان طفلك مارو غيرتي كردن كه بچه داره از دست مي ره چرا نمي بريش دكتر...... يعني چيكه ماهي يه كيلو وزنش داره كم مي شه....... بعدم نه اينكه شهابمونم هي سرگيجه ميگيره....... مامانمونم سنگ كليه داره يهو سه تايي رفتيم همين درمونگاه بغل خونه كه برامون ازمايش بنويسه........دم درش كه رسيديم يه خانومه نشسته بود كه خيلي دلم به حالش سوخت بعداً چون به من گفت چرا موهات بيرونه...... من روسريمو كشيدم جلو اونوقت موهام از عقب روسري زد بيرون بعد خانومه گفت اينطوري نميتوني بري داخل درمونگاه......ولي يه لحظه به مامانم نيگاه كرد كه از شدت عصبانيت داشت از گوشاش دود ميومد بيرون....... اونوقت خانومه رو گفت برو تو اتاقت بعدا كه برگردم باهات كار دارم........اونم فهميد اوضاش خرابه سريع رفت ............. ديگه ما رفتيم داخل....... اونجام همه جاش قسمت محرم و نا محرمش جدا بود....... مثلا منو مامان يه اتاقي رفتيم كه نوشته بود پزشك عمومي خواهران......... شهاب رفت پزشك عمومي برادران.........ديگه مامانم موقع برگشتن رفت به خانومه گفت عزيز من اين چه مدل حرف زدنه..... بچه نه ارايش داشته نه مانتوش كوتا بوده........ حالا يه ذره موهاش ديده شده......... شما بايد اينطوري بياي تو جمع داد بزني سرش......... يعني چي.......... فكر كردي اينطوري ارشاد ميشه.......... بعد خانومه انگار پشيمون شد.........از من عذر خواهي كرد..... بعدم بهمون شيريني تعارف كرد....... بعدم گفت ازين به بعد هر جور دلت خواست بيا........ اصلا ميني ‍ژوپ   بپوش شما........ ( قدرت تخيلم بالا زد يهو) ديگه امروز ساعت 8 رفتيم واسه ازمايش........ اينجام باز محرم و نامحرمش جدا بود....... اونوقت دختره رو ميگم از دست راستم خون بگير ميگه نه.......دست چپتو بده......... بعد هي ميگرده رگو پيدا نميكنه..... ديگه دست منو ابكش كرد تا راضي شد به حرفم گوش كنه........ ميگه اخه به قلبت نزديك تره.........ميگم هيچ اعتمادي نيست كه قلب من سمت چپم باشه مثه همه......... تو از دست راست بگير......... يه رگ خوشگلي داره......... خيليم راحت پيدا مي شه..........دختره يهو يه طوري نيگام كرد...... فك كرد تزريقيم........ حالا امپولشم ازين گنده خركيا......... كلا بدن من شايد 2 تا ازونا خون داشته باشه.......... خداروشكر ازمايش جيش نداشتم....... (اوا خدا مرگم بده كه حرف بي ادبي زدم.)بعدم شهاب تا حالا ازمايش نداده بود ميخواست اون ليوانه رو ورداره از دسشويي بياره بيرون به دكتره نشون بده كه در لحظه ي مناسب من خودمو رسوندمو بهش گفتم بزاره همونجا.......... 

 

پ ن: هوا که گرم میشه دیگه من اصلا دلم نمیخواد از خونه برم بیرون.......... الان ۲ هفته س کلاس نقاشی نرفتم 

 

پ ن: سر زد از افق مهر خاوران......... همینجوری.......... چشم خفه می شم الان........

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 2:9 PM |
ـ خوب متاسفانه باید اعلام کنم که مرحله ی اول کنکور ارشد رو مجاز به انخاب رشته شدم....... و این جریانِ استرس قبولی باید تا شهریور دنبالم باشه....... از اونروز که پسر داییم خودکشی کرد تو خانواده جوک شده که هرکی عقده ای مشکلی چیزی داره سری میگه: اصلا حالا که اینطوره من میرم قرص میخورم خودمو میکشم........ منم دیگه کم کم باید به فکرش باشم... چون همین الان به لطف مامانم تا انگلیس خبر دارن که من مجاز شدم...... بعد اینهمه قر و پز و کبکبه و دبدبه وقتی تو شهریور قبول نشم کارم ساخته س...... تازه قسمت فجیعناکترش اینه که مجبور می شم دوباره از مهر بخونم واسه کنکور........ ولی فکر میکنم اینبار باید یه روش دیگه رو امتحان کنم چون تجربه ثابت کرده که قرص به خانواده ی ما اثر نمیکنه....... میگه ۱۰۰ تا دیازپام خوردم........ ولی یه کمم خالی بنده زاتاْ........ دیشب اومد خونمون...... دلم به حال دوست دختره میسوزه....... یه کلمه گفته ما نمیتونیم باهم ادامه بدیم..... حتما مشکلی داشته طفلی........ اینم بی جنبه سریع گفته باشه پس من میرم دیار باقی توام هروقت خواستی بیا........  باشد که روحمون باهم محشور بشه اون دنیا............تق........ (این صدای کوبوندن گوشی بود)

 

ـ از کنکور میگفتم....... ۷ تا رشته داره مجموعه ی شیمی که من ۶ تاشو مجاز شدم........ شیمی معدنی سخت بود....... یه عالمه ترکیبات پیچیده و عجیب غریب......که مجاز نشدم........ ولی خداییش فکر میکردم درصدام بیشتر ازینا بشه........ از بین دوستام رتبه های من بهتر شده....... ولی شک دارم واقعا راستشو گفته باشن.......

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 3:53 PM |