به نظر میاد یکسال خونه نبودم....به قول نوشی جون homesick شدم ..... عجیب و غریبترین تعطیلات عمرم........ میخوام بگم خوش گذشت چون متفاوت بود...... ولی واسه صابخونه که دوست مامانم بود پا قدم شومی داشتم....... روز دوم ورودمون دعوای وحشتناکی شد بین عروس و خواهر شوهر...... اونم به خاطر من..... تا حالا همچین چیزی ندیده بودم........ تا نیم ساعت قبلش این یکی میگفت:
ـ فریده جون قربونت برم بیا ازین شیرینی مشدیا بخور.. خیلی خوشمزه س.......
ـفدات بشم نوشی جون....... لطف داری...من که خیلی دوست دارم ولی میترسم چاق بشم......
ـوای چی میگی عزیزم توکه خیلی اندامت عالیه......
ـ نه من نمیتونم مثه تو همه چیزو رعایت کنم........ واقعا تحسینت میکنم.....
حالا نیم ساعت بعد........
ـمرده شور اون هیکل قلمبه تو ببرن........ از روز اولی که من اومدم فهمیدم که تو مشکل داری...... به داداشم گفتم....... دیوونه ای........
ـ غلط کردی اومدی تو خونه ی من..... ترشیده ی بدبخت...... به خاطر ابروم این ۷ ماه تحملت کردم........ هیچ کس نمیتونست با تو زندگی کنه....... برو گمشو........
و این جریان تا روز اخر ادامه داشت........ ادمای فوق اعاده آن نرمالی بودن........
این روز اخر فریده جون به من گیر داد که بیا روت کار کنم........ احساس میکنم مشکلی داری....... کسی برات دعا نوشته..... باید باطلش کنم......... من به مامان نگاه کردم و گفتم یعنی چی که میگه بیا روت کار کنم........ تورو خدا نزار منو ببره ......... تنها دخترتو....... ولی فریده جون بزور دست منو کشید و برد.......گفت بشین رو صندلی و چشماتو ببند....... به هیچ چیزیم فکر نکن.......... اونوقت شروع کرد به خوندن یه سری ورد......... دستاشو تو هوا تکون میداد.......اولش خندم گرفته بود.....ولی واسه اینکه منم به سرنوشت خواهر شوهرش دچار نشم جلوی خودمو گرفتم......احساس خاصی نداشتم....... شب قبلش با یه نفر رفته بودم بیرون...... سعی کردم به اون جریان فکر کنم تا وقت بگذره.....به پیاده روی طولانیمون تا ساعت ۱ شب......... و حرفایی که هیچ وقت فرصت نشده بود گفته بشن........ نیم ساعتی که گذشت دیگه خوابم گرفت....... اونوقت گفت حالا میتونی چشماتو باز کنی........ چه احساسی داری......... من فکر کردم الان اگه بگم هیچی میخوره تو ذوقش...... طفلک کلی زحمت کشیده بود....... گفتم: احساس کردم یه چیزی تو دلم داره میجوشه......... سرم سنگینه......... گیج میره......... دستام مور مور میشه........گفت :خیلی خوب.........( برق خوشحالی رو تو چشماش دیدم.)........ یکی تورو طلسم کرده....... اینکه میگی دستات مور مور میشه مال اینه که روح خبیث داره از بدنت میره بیرون......... من یه لایه روت گذاشتم که دیگه هیچ دعا و طلسمی بهت اثر نکنه......... توصیه میکنم تو آینه زیاد نگاه نکنی......... بیشتر جادو ها رو تو اینه میکنن......... خدارو شکر روز اخری اینا یادش افتاد.........دیگه جرات نداشتم برم صورتمو ارایش کنم........ دعوام میکرد............ حالا قراره صبحا ساعت ۱۰ و شبا ۱۱ برم تمرکز کنم و متصل بشم تا روح خبیث دیگه برنگرده....... امروز ساعت ۱۲ یادم اومد از وقت کانکت شدنم گذشته....... شهاب گفت: حالا این روز اول خسته ای. استراحت کن.......هه هه هه هه
+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت
7:2 PM |