نمیدونم چه سرّیه که هر سال دقیقا همین موقع ها تو اوج گرما یه اتفاقی میوفته و ما مجبور میشیم مسافرتی داشته باشیم به سرزمین پدری.... به قول برو بچه ها گرگان زمین.... جایی که من ازش متنفرم.... البته ادماشو دوست دارم.... عموهای فوق العاده ای دارم... و یه عمه ی نازنین که 4 سال باهاش زندگی کردم... کسی که باعث شد درک کنم خواهر داشتن چه لذتی داره.... اما سالها ازون جریان میگذره.... تو خانواده ی پدری من میشم اولین و بزرگترین نوه...برا همین هم پدربزرگه و هم بقیه جور دیگه ای دوسم دارن.... در مقایسه با خانواده ی مادری که تو 30 – 40 تا نوه و نتیجه من اصلا به حساب نمیام حُسن بزرگیه... با همه ی این اوصاف من ازون منطقه بدم میاد... این حس مال امسال یا پارسال نیست... خاطره ی بدیه که از دوران بچه گی واسم بجا مونده.... اونموقع همه ی فک و فامیل تو یه روستا زندگی میکردن.... فصل گرما و انجیر و پوست حساس من..... هنوز وقتی بهش فکر می کنم یه صحنه تو ذهنم میاد.... نگاه نگران و غمگین مامان به دختر 4- 5 ساله ش درحالی که تموم دست و پا و شکمش پره از جوشای قرمز و ملتهب.... هیچ وقت نفهمیدم حساسیت اون سالهام دقیقا به چی بود.... الان هم دچارش میشم اما خیلی ضعیف...اون موقع ها تحمل میکردم چون چاره ای نبود.... سالی یه بار کلا میتونستیم فامیلارو ببینیم که اونم تابستون بود.... حالا هم تحمل میکنم به خاطر بابا....نمیخوام حتی یه لحظه فکر کنه به خانواده ی مادریم بیشتر ازونا اهمیت میدم.... در مورد داداشه کاملا برعکسه.... کشته مرده ی شمال و بودن در کنار عموهاس.... از همون زمانی که دنیا اومد یا شاید یکی دو سال بعد ، بیشتر فامیل تو یه شهر کوچیک نزدیک به گرگان زندگی میکنن.... خوب داداشه حق داره دوست داشته باشه چون هیچوقت تجربه ی فجیع منو از اون روستا نداشته.... همیشه دورو برش پر بوده از باغ و گل و سنبل و ادمایی که نازشو میکشیدن.... مثه من شب تا صبح بیخوابی نکشیده....
در هر صورت هفته ی بعد باید بریم مسافرت.... بعد ازینکه داداشه کنکورشو داد... چون بابابزرگم از مکه داره میاد و ما میریم استقبالش.... یه هفته ای هم میمونیم.... از همین الان من غمم گرفته... همش میخوام دلیل بیارم تا از این مسافرت فرار کنم به صورت غیر مستقیم البته... بدبختانه نمیتونم بهانه ی کلاس کامپیوترو بیارم چون قرار گذاشتن شنبه شب بعد از کلاس من حرکت کنیم... دوشنبه یه جلسه غیبت میکنم و چهار شنبه هم که تعطیله.... اگه تموم عمرم یه بار من با تعطیلی حال نکرده باشم بدون شک همین چهارشنبه می باشد... شنبه صبح هم که برمیگردیم تا شب من به کلاسم برسم....یکی از افتخارات من این بوده که تو دانشگاه همیشه از تموم ظرفیت غیبت کلاسا استفاده میکردم الان دیگه افت داره واسه یه جلسه غیبت اونم کلاس زپرتی کامپیوتر ، خودمو به درو دیوار بزنم...
پ ن: فوت استاد شکیبایی رو به همه تسلیت میگم..... وقتی دیروز تو مسیج دوستم خبرو خوندم شوکه شدم.... بعضی از ادما که از دست میرن فقط میشه گفت حیف شد......



