تبليغاتX
crash

نمیدونم چه سرّیه که هر سال دقیقا همین موقع ها تو اوج گرما یه اتفاقی میوفته و ما مجبور میشیم مسافرتی داشته باشیم به سرزمین پدری.... به قول برو بچه ها گرگان زمین.... جایی که من ازش متنفرم.... البته ادماشو دوست دارم.... عموهای فوق العاده ای دارم... و یه عمه ی نازنین که 4 سال باهاش زندگی کردم... کسی که باعث شد درک کنم خواهر داشتن چه لذتی داره.... اما سالها ازون جریان میگذره.... تو خانواده ی پدری من میشم اولین و بزرگترین نوه...برا همین هم پدربزرگه و هم بقیه جور دیگه ای دوسم دارن.... در مقایسه با خانواده ی مادری که تو 30 – 40 تا نوه و نتیجه من اصلا به حساب نمیام حُسن بزرگیه... با همه ی این اوصاف من ازون منطقه بدم میاد... این حس مال امسال یا پارسال نیست... خاطره ی بدیه که از دوران بچه گی واسم بجا مونده.... اونموقع همه ی فک و فامیل تو یه روستا زندگی میکردن.... فصل گرما و انجیر و پوست حساس من..... هنوز وقتی بهش فکر می کنم یه صحنه تو ذهنم میاد.... نگاه نگران و غمگین مامان به دختر 4- 5 ساله ش درحالی که تموم دست و پا و شکمش پره از جوشای قرمز و ملتهب.... هیچ وقت نفهمیدم حساسیت اون سالهام دقیقا به چی بود.... الان هم دچارش میشم اما خیلی ضعیف...اون موقع ها تحمل میکردم چون چاره ای نبود.... سالی یه بار کلا میتونستیم فامیلارو ببینیم که اونم تابستون بود.... حالا هم تحمل میکنم به خاطر بابا....نمیخوام حتی یه لحظه فکر کنه به خانواده ی مادریم بیشتر ازونا اهمیت میدم.... در مورد داداشه کاملا برعکسه.... کشته مرده ی شمال و بودن در کنار عموهاس.... از همون زمانی که دنیا اومد یا شاید یکی دو سال بعد ، بیشتر فامیل تو یه شهر کوچیک نزدیک به گرگان زندگی میکنن.... خوب داداشه حق داره دوست داشته باشه چون هیچوقت تجربه ی فجیع منو از اون روستا نداشته.... همیشه دورو برش پر بوده از باغ و گل و سنبل و ادمایی که نازشو میکشیدن.... مثه من شب تا صبح بیخوابی نکشیده....

در هر صورت هفته ی بعد باید بریم مسافرت.... بعد ازینکه داداشه کنکورشو داد... چون بابابزرگم از مکه داره میاد و ما میریم استقبالش.... یه هفته ای هم میمونیم.... از همین الان من غمم گرفته... همش میخوام دلیل بیارم تا از این مسافرت فرار کنم به صورت غیر مستقیم البته... بدبختانه نمیتونم بهانه ی کلاس کامپیوترو بیارم چون قرار گذاشتن شنبه شب بعد از کلاس من حرکت کنیم... دوشنبه یه جلسه غیبت میکنم و چهار شنبه هم که تعطیله.... اگه تموم عمرم یه بار من با تعطیلی حال نکرده باشم بدون شک همین چهارشنبه می باشد... شنبه صبح هم که برمیگردیم تا شب من به کلاسم برسم....یکی از افتخارات من این بوده که تو دانشگاه همیشه از تموم ظرفیت غیبت کلاسا استفاده میکردم  الان دیگه افت داره واسه یه جلسه غیبت اونم کلاس زپرتی کامپیوتر ، خودمو به درو دیوار بزنم...

 

 

پ ن: فوت استاد شکیبایی رو به همه تسلیت میگم..... وقتی دیروز تو مسیج دوستم خبرو خوندم شوکه شدم.... بعضی از ادما که از دست میرن فقط میشه گفت حیف شد......  

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 3:43 PM |

- چند وقته هر چی خواب میبینم سه سوته تعبیر میشه حتی دو سه بار مهلت نداد از تو رختخواب بیام بیرون٬ همچین عجله دارن به واقعیت تبدیل بشن که دیگه ادم میترسه راجع به خواباش با بقیه صحبت کنه.... مثلا دیشب دیدم دایی فرهاد ازون ور دنیا مسیج فرستاده که یه ماه دیگه میام ایران اونوقت ظهر داشتم واسه مامان اینا تعریف میکردم تا حرفم تموم شد دیدم تلفن داره زنگ میخوره... برداشتم میبینم صداشو خانومانه کرده میگه ما میخوایم واسه دخترتون بیایم خواستگاری... یه ذره خش خش بود تو گوشی... با خودم گفتم ببین شیوا اینقدر موندی تو خونه که حالا معلوم نیست از کدوم دره داهاتی واست خواستگار پیدا شده بعدم دیگه این دفعه بی برو برگرد شوهرت میدن که ابروی خانوادگی حفظ بشه...داییه دید من ساکت شدم زد زیر خنده.... خنده که چه عرض کنم قهقهه... اون موقع شناختمش.... واسش تعریف کردم خوابشو دیدم گفت اتفاقا تصمیم دارم تو شهریور بیام... اینبار میاد که ۵-۶ ماه بمونه.... عاشقیه دیگه....میخواد با خواهر زاده ی زن دایی بزرگم ازدباج کنه.... ولی ۵ سال بعد... نه اینکه الان سنش کمه میترسه جوونیش تباه بشه خدایی نکرده.... شما میگین من با این بومی که الان یه هفته س سفید سفید تو اتاقمه چیکار کنم... از خوابام میگفتم... اون دفعه همینجور از وقتی خوابیدم بلاهاش جورواجور سر این دوستم اومد تا فرداش ۱۲ ظهر که بیدار شدم... بهش زنگ زدم گفت تازه از بیمارستان اومدم خونه... سنگ خورده بود تو چشمش.... خداروشکر خونریزی نکرده بود و یه هفته بعد خوب شد....

-  امشب من همینجور الکی شادم...اینقدر که دو بار شام خوردم... فک خوانواده افتاد زمین.... من اخرشم از دوم دبستان تا حالا به این درک نرسیدم که چرا وقتی میخوایم بنویسیم خواهر باید واو بذاریم ولی واسه خانواده نباید بذاریم.... همیشه ام اول مینویسم خوانواده بعد یادم میوفته درستش میکنم... همه کم مینویسن٬ من واسه خودم حرف اضافه میکنم.... به خاطر همین دلیلم دوم دبستان که بودم املا شدم ۱۹.۵ معدلم اومد پایین.... معلمه به مامان گفته بود اگه یه جا فقط اشتباه نوشته بود ادم میتونست بگذره ولی این چند بار همین شکلی نوشته...تازه داداشم تا همین چند سال قبل فرق کاف و با گاف نمیدونست.... دیگه این مشکل ممکن بود تو یه سری کلمات ابرو حیثیت خوانوادگی رو بر باد بده به صورت فشرده شبانه روزی باهاش کار کردن تا اینکه به مرحله ای رسید که به جای گاف مینوشت گاف به جای کافم مینوشت گاف.... باز اینطوری خیلی بهتر از قبل بود.... من نمیدونم واسه چی دارم اینا رو توضیح میدم... فقط میدونم خیلی نوشتنم میاد الان...

- تو کلاس نقاشی یه طرح دیگه رو شروع کردم... انگار خیلی پیشرفت کردم چون استاده از اون ور اومد طرف من٬ تابلو مو دید یهو بلند گفت: آفرین... عالیه... همینه.... خودشه...همه برگشتن ببینن این شاهکار مال کیه که اینهمه داره ازش تعریف میکنه.... ازبس اینروزا همه تکیه کلام علی صادقی تو سه در چهارو تکرار میکنن منم اینجا نزدیک بود بگم... چی میگی ی ی ی...؟

- فعلا همین.....

 

+ نوشته شده توسط shiva در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 1:33 AM |
هر چی که اسمشو بزارن٬ خودپسندی ٬ غرور ٬ نمیدونم...... در هر صورت ٬ من اینروزا از قیافه ی خودم خیلی راضیم.... اصلا راستشو بگم حس میکنم از وقتی لاغر شدم و لپام دیگه تمام صورتمو تحت الشعاع قرار نمیده خیلی هم خوشگل شدم .. اینو از رو حس ادمای اطرافم هم درک کردم....وقتی کسی برای اولین بار تورو میبینه و برا چند لحظه نگاهش میخکوب رو صورتت میمونه... چیزی بود که کم تجربه کرده بودم اما تو چند هفته ی اخیر همش باهاش مواجه میشم.... شاید بهتری سال عمر رو دارم میگذرونم.... دچار هیچ تعهدی نیستم....نیاز ندارم واسه کارام دلیل بتراشم... قشنگترین و مهمترین آرزوی عمرمو دارم تجربه میکنم.... دختر بچه ی لوس مامان کیلومترها ازم دوره...در حدی که میشه بعد از چند ثانیه از جلوی مغازه ی عروسک فروشی با یه کوچولو تهدید دورم کرد.....ولی قبول ندارم بزرگ شدم....حتی با خوشحالی تموم باید اعلام کنم هیچکس روم حساب نمیکنه.... اگه با پدربزرگم که پس فردا میره مکه خداحافظی نکنم ناراحت نمیشن... کاری ندارم تو کدوم کابینت خونه چه ظرفایی هست...  میتونم تا ۱۲ ظهر بخوابم.... میتونم خبر نداشته باشم چجوری سبزی پاک میکنن.... یا قیمت شلیل تو مغازه ی سر کوچه با بازار میوه و تره بار چقدر فرق میکنه.... میتونم هیچی به من ربط نداشته باشه.... میتونم همین امروز تصمیم بگیرم بمیرم و هیچ آرزوی دست نیافته ای نداشته باشم.....میتونم تو آینه نگاه کنمو به خودم بگم وای امروز چقدر خوشگل شدم... بیخیال گشت ارشاد بزار موهارو بریزیم بیرون... بزار مانتو کوتاه بپوشیم... مگه چند سال دیگه جوونیم....

 

پ ن: اون نوشته ی بالا رو بعد ازظهر نوشته بودم...رفتم بیرون دقیقا جایی که فکر نمیکردم گشت ارشاد وایستاده بود... بلانسبت جمع ٬ مثه سگ لرزیدم بعدم مجبور شدم تموم مسیرو دور بزنم.... اخه ما ادمای خوشگل چقدر باید دردسر بکشیم....؟

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 0:21 AM |
وقتی میشم عصبانیه عصبانیه عصبانیه عصبانی٬ وحشتناک ترین حرفی که میتونم بزنم سکوته....

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 20 تیر1387 و ساعت 0:56 AM |
 - اوایل که شروع کرده بودم به نقاشی هردفعه یه تابلویی تموم میشد٬ میاوردم خونه صدای قربون صدقه رفتن والدین گرام تا هفت تا کوچه اونورتر و اینورترو و سمت چپی و بلوار دانشجو و خونه ی اقاجون و بعد همینطور که بریم بن بست دوم سمت راست پلاک ۱۲۹۸  و اینا میرسید.... هر دفعه هم مامان تموم فک وفامیل رو به بهونه های مختلف دعوت میکرد بیان ببینن که یه وقت اشتباها فکر نکنن دخترش از همه ی انگشتاش هنر چکه نمیکنه..... ولی الان یه جورایی عادی شده.... انگار زده زیر دلشون.... دیشب یه طرح کشیدم به مامان میگم کجا بزارمش یه نگاه سرسری انداخته میگه فکر کنم بهتره هدیه بدی... دیگه تو خونه جا نداریم که تابلو نصب کنیم.... از داداشه میپرسم اینجا بزنم خوبه؟ همونطور که پشتش به منه عقب عقب میاد طرفم  میگه آره... خوبه٬ خوبه.... بابا هم اونقدر غرق روزنامه خوندنه که اصلا صدای منو نمیشنوه..... هیشکی منو تو این خونه درک نمیکنه..... 

- آلوچه جنگلی دیدین...؟ یه بنده خدایی که تو شمال زندگی میکنه واسه ما فرستاده.... خاله خانم هنرمندمونم ازشون لواشک درست کرده...در حد مرگ ترشه....یه چیزیه ٬روانی....از دیروز اینقدر خوردیم که چشمون کور شه......حالا من به خاطر درد دندون و گلو و لوله ی گوارشیو معده و روده ی کوچیک و بزرگو همینطور بگیر برو تا اخر.....( دیگه فک کنم یه قسمت بیشتر نموند)......آره و اینا جا زدم ولی داداشه هنوز داره با پشتکار نهضت رو ادامه میده....

-  خوب دیگه اینم یه مدلشه... ایرانسل که امروز کامل قطع بود... موبایلای همراه اول هم sms نمیفرستاد...آخه این وسط مخابرات کدوم ور پیازه......؟

- تاحالا آیس پک قهوه نخورده بودم...... همیشه تنها  انتخابم شکلاتی بود.....دیشب همچین سوخیدم که تا آخر عمر یادم نمیره..... به خاطر یه اشتباه مجبور شدم بشینم اونجا و نظاره گر خورده شدن آیس پک شکلاتیم توسط یه ادم خسته باشم درحالی که قهوه به من رسیده بود...... اونموقع فکر میکردم این از ادبم بوده که هیچی نگفتم اما الان به این نتیجه رسیدم که بری...ن تو این ادب مسخره....

- یه داستان قدیمی رو دارم دوباره تجربه میکنم.... تاحالا که اشتباهی دوباره تکرار نشده.... خداکنه این ارامش ادامه داشته باشه...... فعلا....

 

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 1:11 AM |
تقریبا یک سالی میشه که معتاد کاکائو شدم... همیشه و در همه حال تو کمد و کیف و زیر تخت و چمیدونم تو کشوی میزم پر از شکلاتای کاکائویی در شکلهای مختلفه...مصرف زیاده دیگه...امکان نداره من تو یه مغازه برم واسه خرید و ازین جنس چیزی نخرم.... اصلا همین که فکر میکنم تو کیفم هست بهم انرژی میده....مخصوصا شکلات تلخ رو میپرستم.... وای به روزی که هیچی واسه مصرف تو دست و بالم نداشته باشم... عملا زندگی غیر ممکن میشه... حالا تو همین شرایطم.... حس لباس پوشیدنو بیرون رفتنم ندارم...الان واسه یکی تعریف کردم ٬ بهم میگه اینا نشون میده تو یه معتاد اصیل نیستی... چمیدونم والا....

+ نوشته شده توسط shiva در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 8:58 PM |

من اخرش نفهمیدم این صدا و سیمای ایران به چه امیدی زنده س واقعا.... دیشب برحسب اتفاق تلوزیونو روشن کردم ببینم چه خبره که برنامه ی سینما یک شروع شد.... مجری اومد و فیلم رو معرفی کرد.... کارگردانو نمی شناختم ولی وقتی اسم انتونی هاپکینز رو شنیدم علاقه مند شدم فیلمو ببینم.... 

                                              

صدای دوبلور ها طبق معمول همونیه که ۱۰  سال قبل هم روی تموم فیلما بوده.... بچه بودی هم کارتونارو با همین لحن و صدا میشنیدی....از بس فیلمو دست کاری کردن کیفیتش وحشتناک اومده پایین و کاملا سیاه و سفید شده..... به خاطر این سانسور احمقانه شون مسیر داستان اصلا مشخص نیست...... یه فیلم ۲ ساعته شده ۴۰ دقیقه..... جالبه که دیالوگها رو هم خودشون تغییر میدن.... طرف داره میره سوار هواپپیما بشه مسئول بلیطا بهش میگه: سلام خانوم.... لطفا بلیطتون و کارت شناسایی عکس دار.... چقدر خندیدیم با داداشه.....

 این سانسور کردنشون خیلی جالبه.... بعضی از قسمتها رو  ۲۰ دقیقه حذف میکنن بعد واسه اینکه مثلا ما بفهمیم اونجا چه اتفاقاتی افتاده یه صحنه رو هی میکشن یا باز و بسته شدن دهن بازیگرو چند بار تکراری نشون میدن اونوقت دیالوگای من دراوردی خودشونو به شکل فجیعی روش میگن....وحشتناکه.. دختره تاپ سفید پوشیده٬  مثلا واسه اینکه دستاش پیدا نشه واسش آستین درست کردن.... اونم چه رنگی....؟ مشکی.... حداقل سعی نمیکنن یه ذره سلیقه به خرج بدن......باز خوش بحال کسایی که مسئول سانسور این فیلما هستن.... حداقل همشو کامل میبینن.... ولی چطوریه که اونا گناه نمیکنن اما اگه ماببینیم گناه داره....؟ حتما یه تبصره ای بندی چیزی واسشون تو توضیح المسایل نوشتن که جهنمی نمیشن......والا....

وسط فیلم که میرسه از بس سعی میکنی داستانشو بفهمی اما به هیچ نتیجه ای نمیرسی ٬دوست داری تلویزیونو بکوبی تو سر خودت..... دیگه ازین واضح تر چطور میشه فهموند که اینا مخاطباشونو یه عده احمق فرض میکنه....؟ مطمئنم اون کارگردان اگه ببینه فیلمی که روش یه عالمه زحمت کشیده این شکلی دراومده میره خودشو دار میزنه......تازه بعد از همه ی اینا فیلم که تموم میشه بر میدارن دوتا منتقد میارن اونم از نوع دکترش تا راجع بهش حرف بزنن.....از نظر من اینجا سه حالت می تونه داشته باشه: یک -  اون دو تا دکترم احمق فرض میشن.... دو - واسه اینکه کلا تو تلوزیون دیده بشن میان...... سه - خودشون همون کسانی هستن که مارو احمق فرض میکنن.....

دیگه اخر فیلم که میرسه تنها چیزی که واست میمونه اعصاب خرابو درب و داغونه٬ به همرا یه عالمه سوال بی جواب......

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 3:46 PM |
- دیروز پریروزا داداشه ۱۹ ساله شد.... فکر میکنه به سنی رسیده که بزرگ شده و زندگیش از الان دیگه  واقعا شروع شده..... خیلی هم سعی میکنه ادای ادم بزرگارو در بیاره...... اگه بهش کاری میگن سریع بدون چک و چونه میپره انجام میده.... شوخی نمیکنه.... هر لحظه در اتاق منو نمیکوبه.....یه بار ظرفارو شست.....وقت کمتری واسه بازیای کامیوتریش میزاره.... جالبه بعد از همه ی اینا با یه ژست اقایی اضافه میکنه : اخه من دیگه الان ۱۹ سالمه.... هه هه هه هه

- یادمه از بچه گی فکر میکردم ۱۸ سالگی مرحله ایه که نوجوونی تموم میشه و ادم بزرگ میشه....... وقتی ازش رد شدم ٬دیدم هیچ خبری نیست و اتفاق خاصی قرار نیست بیوفته بعد به این نتیجه رسیدم اون سن خاص ۲۴ سالگیه...... ولی هنوزم هیشکی منو جزو ادم بزرگا حساب نمیکنه.... دارم کم کم به ۳۰ فکر می کنم.......

- دیروز یه تابلوی دیگه رو تموم کردم. البته این تو کلاس بود.. .. نمیدونم دیگه به مرحله ای رسیدم که استاده بخواد بهم فیگور یاد بده یا نه...... خودش که میگفت حداقل بزار تابلوهات ۱۰ تا بشه.... رنگارو باید بشناسی.... ولی من همیشه عجله دارم.....

- از کلاس کامپیوترم اصلا راضی نیستم.... راستش استاد فجیعی داره.... تلفظ کلمه های انگلیسیش وحشتناکه..... پریشب اومدم خونه که مثلا مشورت کنم با والدین برم این کلاسو کنسل کنم..... تحملش برام خیلی سخته که تو کلاس همچین ادم بی سوادی بشینم.....ولی هیشکی نظرش با نظر من موافق نبود.... بابا فکر میکرد دارم بهانه میارم ٬کلا ادامه ندم ٬ در صورتی که من میخواستم برم یه اموزشگاه دیگه.... اصلا نیازی به ICDL ندارم.... از اولش میخواستم فقط word و excel یاد بگیرم.... این دختر داییه گفت بیا باهم بریم.... نمیدونم چیکار کنم....

- خواهر شوهر دختر داییه با ما میاد همین کلاسای کامپیوتر.....یه پدیده ایه واسه خودش.... در حد جام جهانی.....ازش پرسیدم رشته ش چیه.... چون تاحالا خیلی کم دیده بودمش.... یهو دختر داییه که بین ما نشسته بود یه نیشگون گرفت منو ٬یعنی هیچی نگو..... بعد از کلاس گندش دراومد طرف دیپلم کامپیوتر داره ٬ اومده کلاس ICDL ..... اونوقت من از استاد راضی نیستم.....ادم از زندگیش نا امید میشه ٬این جور ادمارو که میبینه..... واسه کنکور ازاد میخواسته ثبت نام کنه بلد نبوده بره تو اینترنت کارشو انجام بده.... هی به دختر داییه میگم این داره خالی بینده... واسه اینکه ابروی خانواده ی شوهرش خدشه دار نشه میگه نه امکان نداره......

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 2:57 PM |
- چند روز قبل دستم سوخت..... میخواستم مقتعه مو بعد مدتها اتو کنم برم کلاس کامپیوتر... اینقدر که ازین مقنعه بدم میاد ٬ داشتم به هرچی حجاب اسلامیه فحش میدادم  و همینجور با اعصاب درب و داغون اتو میکشیدم.... اخرین درجه رو گذاشته بودم..... وقتی تموم شد اومدم مقنعه رو بردارم که دستم چسبید به اتو همچین جیلیز صدا داد.... اخ......گوشت تنم ریخت..... میخواستم بردارم محکم بکوبمش به دیوار.... پماد سوختگیم که هیچ وقت ما نداشتیم تو خونه...... رفتم خمیر دندون زدم بهش..... ولی جاش بدجور سیاه و متورم شده..... هر وقت حواسم نیست از گوشه ی چشم نگاه میکنم حس میکنم یه سوسک اومده رو دستم نشسته.....یهو میپرم اصلا.....

- رفتیم تو کلاس استاده کامپیوترارو وصل کرد به شبکه و داشت توضیح میداد...... به جون خودم من بلدما. میرم اونجا که مدرک فنی حرفه ای بگیرم..... لازمش دارم..... استاده یه متن تایپ میکنه به عنوان مثال (علی ای همای رحمت تو چه عایتی خدارا.....به به ماسوا فکندی همه سایه ی همارا )روش بهمون توضیح میده ابزارارو...... اخر کلاس به ما میگه خوب دیگه خودتونم یه متنی بنویسین روش چیزایی که گفتمو تمرین کنین..... منو دختر داییه تایپ میکنیم..... (تو خودت نقل و نباتی..... شکلاتی شکلاتی......عسلس یاکه شیرینی.......اینقدر به دل میشینی.........)

- این تابلو رو بالاخره تموم کردم.......

 http://i27.tinypic.com/f4gvwl.jpg

پ ن: اینقدر اینروزام تکراره که حتی سعی نمیکنم چیزی راجع بهش بنویسم........

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 2:30 PM |
یکساعت قبل رفتم تو رختخواب. هرچی غلت زدم.... قول هو والاه خوندم..... تعداد گوسفندای احتمالیه ده اباء اجدادی رو شمردم.. با تعداد احتمالیه اون یکی ده سفلی جمع زدم..... به ضمیر باطنم تلقین کردم که الان من خوابم.... دارم رویا میبینم.....این واقعیت نیست.... بازم خوابم نبرد که نبرد...... اینه که الان تو این محیط مجازی تشریف دارم تا ببینم قصه مون اخرش به کجا میرسه......امروز رفتم کلاس موسیقی ثبت نام کنم...... توی بلوار وکیل اباد.... قبلا خیلی از کنارش رد شده بودم.... همچین تابلوی گنده و با جلال و جبروتی زده بودن سر درش که ادم فکر میکرد بری اونجا سر دوماه یه بتهوونی باخی چیزی ازت درمیارن با اینهمه اِهِن و تولوپشون.... طبقه ی اول و دوم که فلش زده بود مطب خانوم دکترمیم٬فوق تخصص پوست٬مو٬ زیبایی٬تغذیه٬مش٬های لایت٬ اصلاح صورت٬ ابرو و مابقی تا هر جا بخواین٬ دارای برد تخصصی سامسونگ با گارانتی ۶۸ ساله جهت قرار داد با هرگونه شرکت های دولتی و خصوصی امدگی خود را اعلام میدارد...... خلاصه من اخرش نفهمیدم این خانوم دکتر بود یا هرکول...... جالب اینجاست که با همه ی این اوصاف پرنده پر نمیزد تو مطبش...... طبقه ی دوم مطب یه خانوم دکتر زنان و زایمان بود که مریضا تا دم راه پله ایستاده بودن منتظر نوبتشون. همه شکما این هوا تا زیر دماغشون که باید با کلی دعا و ایه و توسل به چهارده معصوم و صد و بیست و چهار هزار پیامبر از کنارشون رد میشدی تا یه وقت خدایی نکرده اونجا مابین بچه و مادرشو دیوار گیر نکنی......همینطور این طبقات رو برای رسیدن به کلاس موسیقی پشت سر میگذاشتم و هی گوشامو تیز میکردم تا صدای تاری و گیتاری و سه تاری دیگه حداقل کیبوردی ساز دهنی چیزی ازون دوردورا بیاد ادم امیدورا بشه...... اما طبقه ی سوم هم خبری نبود..... خوب البته یه دری بود ولی هشتاد و قفل و پیش قفل و پس قفل بهش زده بودن تا بالاخره به من تفهیم کنن که اونجا واسه ما خبری نیست.....برگشتم پایین. فکر میکردم حتما اموزشگاه از شانس من بسته شده رفته پی کارش..... همینکه رسیدم جلوی در دیدم یه نوشته ی کوچیک در ابعاد ۳*۴.۵ سانتی متری به دیوار وصل کردن که یه زمانی کاغذش سفید بوده اما الان کاملا شده بود ارغوانی مایل به توسی راه راه..... حالا متنش چی بود..... اموزشگاه موسیقی نوا..... خوب بعدش...؟ نزدیکتر رفتم..... یه فلش ریز که با ذره بین هم قابل کشف نبود و من البته با چشمان تیز بین و هوش زیادم تونستم کشفش کنم به پایین اشاره کرده بود....... جل الخالق زیر زمینو میگفت...... دلنگ دلنگ رفتم اونجا...... در حد فجایعی گرم و خفه بود..... خانوم منشی تموم میک اپش ریخته.... رژش یه وری شده..... نشسته پشت میز...... یه زمانی بندرعباس که بودم کلاس گیتار میرفتم.... مد بود دیگه.... کلی واسه خودمون هروزو تو زیتون ولو بودیمو با سازمون قمپز در میکردیم..... هی..... چه روزگاریه...... ولی حالا نت خونی هم یادم رفته.... نه اینکه همچین اصولی یاد گرفته بودم....اینه که باید دوباره دوره شو بگذرونم...... گرمای هوا خفقان اور بود.....البته خانوم منشی میگفت نه... خیلیم هوا خوبه.... منکه الان خیلی دارم حال میکنم...... میخواستم بگم اگه اینجا اینه داشت که خودتو خفه میکردی...... همون بهتر که نمیبینی چه موجود عجیب الخقه ای شدی..... فقط یادمه چند تا سوال مسخره پرسیدمو خودمو ازون جا پرت کردم بیرون..... من نمیدونم چرا همه ی اموزشگاههای هنری تو مشهد اصرار دارن تو زیرزمین کار کنن...... حتی زیست خاورم طبقه ی منهای دو باید بری تا بتونی گالری های نقاشی رو ببینی..... چرا آیا؟ اصلا به منچه......اون موقع داشتم گوسفندارو از رود خونه ی وسط ده رد میکردم..... ولی سیل اومد یوهو پلو شکست...... حسابشون دیگه از دستم در رفت... برم یه سرو سامونی به اوضاع گوسفندام بدم......فعلا.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 3:30 AM |