راستی همین دیروز استاد نقاشیم گفت فقط تا ۸ شهریور کلاس برگزار میشه و بعد ازون احتمالا میخواد همه چیزو جمع کنه و کلا بره تهران...... میگه اجاره ی اینجا زیاده.... از پسش برنمیاد.... بعدم از مشهد خسته شده.... خداکنه ازینجا نره.... منکه واقعا وابسته شدم.... تقریبا یک ساله که دارم میرم ..... همین دلخوشیم که نباشه باید برم رسما بمیرم....
کلاس کامپیوترم که داره اعصابو روانم خیلی خوشگل به هم گره میده... اونقدر استادش بیسواده که زورم میاد سر اون کلاس بشینم... حیف که مدرکشو لازم دارم.... اون دفعه باهاش یه دعوا کردم ولی جرات نکردم خیلی ادامه بدم چون تاحالا هیچوقت با کسی که سر کلاسش نشستم اینطوری حرف نزده بودم ولی اخه هیچ کدومشون تا این حد بیسواد و امل نبودن..... ولی همینجا اعلام میکنم اگه یه بار دیگه این زنه بخواد ازین مسخره بازیاش در بیاره یکی میخوابونم تو گوشش.... خوب حالا اگه خیلی دور بود و دستم بهش نمیرسید چند تا حرف درس حسابی بارش میکنم که بفهمه داره تو یه کلاس چرت تو یه اموزشگاه مسخره درس میده نه تو دانشگاه فردوسی که میاد سر ما داد میزنه کار اموزای تنبلی هستیم... که آبروشو بردیم.... الان سه جلسه میشه که میاد سر کلاس٫ یه مسئله ی ساده در حد جمع و تفریق طرح میکنه تا ما انجام بدیم بعدم تا اخر کلاس میشینه با یکی از بچه ها که دوستشه راجع به شوهراشون حرف میزنن.... اونقدر حرص میخورم که اخر کلاس سیر میشم.....
جمعه قراره با چند تا از دوستام بریم اردو... دختر خاله ی جدید الورود هم داره میاد باهام.... اصلا نمیدونم مسیرمون کجاس... میگفت دره ی آل٫ولی منکه تاحالا نشنیدم همچین جایی دورو بر مشهد باشه.... به قول بعضیا اصلش باهم بودنه.... تازه بیمه هم میکنن..... با صبحانه و عصرانه....
این تابلو رو تازه دیروز تموم کردم.....


