الانا دیگه یه سال داره میشه که ما از تهران مهاجرت برعکس فرمودیم به شهر مقدس مشهد.... از درسای دوران مدرسه یادم میاد که بیشتر مهاجراتا از شهرای کوچیک به بزرگ انجام میشه ولی ما عطای شهر بزرگ رو به لقاش بخشیدیمو اومدیم تو همین کنج عزلت خودمون باقی عمرو به خوبی و خوشحالی و حال و حول در جمع فک و فامیل بگذرونیم..... بعد 22-23 سال دوری که واسه بابا خیلی بیشتر هم طول کشیده بود، اومدیم تا این مدل زندگی رو هم تجربه کنیم....
روزای سخت زیاد داشتیم ولی در کنارش اوقات خوش هم کم نبود.... اگه یه روز آقاجون مریض میشد و ساعت 2 نصف شب مجبور میشدیم بریم بیمارستان ، روزای عید هم بود که امسال برا اولین بار واقعا فهمیدیم دید و بازدیدش یعنی چی.....
پارسال این موقع ها همه ی وسایل خونه جمع شده بود و آخرین خداحافظی ها با دوستای قدیمی داشت انجام میشد.... کلی هم نگران بودیم که وقتی بریم اونجا تا کی میشه یه خونه ی خوب گیر اورد... ولی الان خیالمون از همه چیز راحته... همین یه هفته قبل هم با صابخونه صحبتای زیادی انجام شده و قراره سال بعد همینجا بمونیم.......
دایی کوچیکه مثل پارسال اومده و مطمئنا این دفعه هم موندگار نمشه.... مادر بزرگم شدیدا بهش اصرار میکنه که باید ازدواج کنه و بچه داشته باشه.... اونم هر دفعه با خنده میگه باشه فردا ظهر زن میگیرم...
وحشتناک ترین اتفاق امسال فوت فرزاد بود.... کسی که هنوز جای خالیش بینمون حس میشه و تکیه کلاماش هنوز بینمون رد و بدل میشه اما با بغض و افسوس.... چقدر سخت زندگی کرد..........
روند کارای روزانه هنوز تغییری نکرده.... البته بیشتر واسه مامان و بابا... در هر صورت باید هروز به آقاجون اینا سر بزنن... همین الانم مامان اونجاست و بابا تازه برگشته خونه که من تنها نباشم......
راستی بهترین اتفاق امسال این بود که من نقاشی یاد گرفتم.... یادمه ماه رمضون بود که رفتم دنبال کلاس گشتم و برا اولین بار بودن تو یه محیط هنری رو تجربه کردم....
شاید خیلی انتظارات دیگه داشتم.... شاید میخواستم کنکور ارشد قبول شم و یه کار پیدا کنم... ولی هیچ کدوم عملی نشد و من الان تو همون موقعیتی هستم که تازه درسم تموم شده بود....واسه این قضیه متاسفم......
هنوز هم نتایج داداشه نیومده..... من به جای اون دیگه از استرس دارم میمیرم..... امسال واسش سخت بود..... خداکنه تلاشش نتیجه بده.......
ای خونه ای که ما اولین ساکنانت بودیم و کلی واسه آب بندیت تلاش و کوشش کردیم از اون پکیج که روزای اول همش خاموش میشد و شوفاژات که باید با دهن بهشون ها میکردی تا گرم بشن، بگیر تا موکتای بدرنگت که هنوز هم مایه ی عذاب منه و کمد اتاق که قفسه نداشت خودم مجبور شدم برم واسش بخرم.... همه و همه یکسال پر از خاطره های بیاد موندنی واسمون درست کردن.... ازت ممنونم.....



