تبليغاتX
crash - مهمون داری
زنگ زنگ زنگ زنگ ............هروز و هر دقیقه در خونه داره زنگ میخوره.... تلفن زنگ میخوره... مبایلا همینجور پشت سر هم دارن دررینگ درررینگ میکنن.... فک کنم نزدیک به ۱۰ تا گوشی الان تو خونه ی ما افتاده اینورو اونور... اتفاق خاصی نیوفتاده.... مهمون داریم.... خیلی هم دوسشون دارم.... مانی کوچولو هم که دیگه عشق خاله س و تموم مدت داره همه جارو بهم میریزه....اگه همین الان اتاقو جارو کرده باشی میتونه تو سه ثانیه یه بیسکوییت رو همه جا واست طوری پخش کنه که از تو پریز برقم خورده بیسکوییت در بیاری.... مامانشم که دختر خاله ی عزیز منه.... مثه خواهرم میمونه.... یعنی میموند تا، قبل ازینکه خواهر اصلی خودش به جمعمون اضافه بشه.... در واقع خاله ی اصلیه مانی... من الان یه عدد انسان بسیار حسود می باشم... چون نه خواهر دارم و نه خواهر زاده.... دیروز دو تاشون به من گفته بودن وایمستیم تا تو از کلاس بیای خونه ی اقاجون بعد باهم بریم بیرون ولی وقتی رسیدم اونجا دیدم کلا فراموش کردن که منم وجود دارم و خیلی راحت رفتن.... کلی هم بعد از اومدن بهم خندیدن که کنف شدم... . به خودم با صدای گریه دار گفتم حقته... چرا فکر میکردی کسی دیگه میتونه واست یه خواهر واقعی بشه.... درهرصورت به این نتیجه رسیدم که بهتره مثه همیشه تو کل زندگیم با هیچ کس صمیمی نشم.... اصلا من خواهر میخوام چیکار... مگه تاحالا که نداشتم مردم ؟.... دیگه حس بهتری دارم الان.... اونام رفتن خونه ی اون یکی خالم مهمونی...

 راستی همین دیروز استاد نقاشیم گفت فقط تا ۸ شهریور کلاس برگزار میشه و بعد ازون احتمالا میخواد همه چیزو جمع کنه و کلا بره تهران...... میگه اجاره ی اینجا زیاده.... از پسش برنمیاد.... بعدم از مشهد خسته شده.... خداکنه ازینجا نره.... منکه واقعا وابسته شدم.... تقریبا یک ساله که دارم میرم ..... همین دلخوشیم که نباشه باید برم رسما بمیرم....

 کلاس کامپیوترم که داره اعصابو روانم خیلی خوشگل به هم گره میده... اونقدر استادش بیسواده که زورم میاد سر اون کلاس بشینم... حیف که مدرکشو لازم دارم.... اون دفعه باهاش یه دعوا کردم ولی جرات نکردم خیلی ادامه بدم چون تاحالا هیچوقت با کسی که سر کلاسش نشستم اینطوری حرف نزده بودم ولی اخه هیچ کدومشون تا این حد بیسواد و امل نبودن..... ولی همینجا اعلام میکنم اگه یه بار دیگه این زنه بخواد ازین مسخره بازیاش در بیاره یکی میخوابونم تو گوشش.... خوب حالا اگه خیلی دور بود و دستم بهش نمیرسید چند تا حرف درس حسابی بارش میکنم که بفهمه داره تو یه کلاس چرت تو یه اموزشگاه مسخره درس میده نه تو دانشگاه فردوسی که میاد سر ما داد میزنه کار اموزای تنبلی هستیم... که آبروشو بردیم.... الان سه جلسه میشه که میاد سر کلاس٫ یه مسئله ی ساده در حد جمع و تفریق طرح میکنه تا ما انجام بدیم بعدم تا اخر کلاس میشینه با یکی از بچه ها که دوستشه راجع به شوهراشون حرف میزنن.... اونقدر حرص میخورم که اخر کلاس سیر میشم.....

جمعه قراره با چند تا از دوستام بریم اردو... دختر خاله ی جدید الورود هم داره میاد باهام.... اصلا نمیدونم مسیرمون کجاس... میگفت دره ی آل٫ولی منکه تاحالا نشنیدم همچین جایی دورو بر مشهد باشه.... به قول بعضیا اصلش باهم بودنه.... تازه بیمه هم میکنن..... با صبحانه و عصرانه....

این تابلو رو تازه دیروز تموم کردم.....

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 1:40 PM |