تبليغاتX
crash - از هر دری سخنی

_ سر ظهر... میخواستم برم کلاس کامپیوتر.... مطمئننا پیاده ....موقع  رد شدن از یه کوچه  متوجه شدم  پسری  درب و داغون و به زحمت داره میاد به طرفم......یه چیز عجیب راجع بهش وجود داشت که نگاهمو  به طرف خودش کشید ... به زحمت قدم برمیداشت.... فکر کردم معلولیت جسمی داره... سرعتمو زیاد کردم که زودتر برم.......  داشتیم به هم نزدیکتر میشدیم.... یهو متوجه صورتش شدم... خدای من.... همه جای صورت و بدنش و دستاش پر از  خون بود..... لبش پاره بود و کبود...  از وحشت ایستادم....اونم ایستاد.... کنار  یه درخت......  بهم نگاهی کرد......بدنش میلرزید.....تعادل نداشت.......  نشست کنار جدول...........محکم شکمشو گرفت و یهو....... بالا آورد........همش خون..............و من همینطور شکه بودم.... چند نفر از مغازه دارا رفتن طرفش.... میدونم متوجهم شده بود......دوباره برگشت و نگاه کرد...... انتظار چه کمکی داشت......؟ به زور سعی کردم خودمو جمع و جور کنمم به راهم ادامه بدم.......اصلا نفهمیدم چطور رسیدم به کلاس.... ازون موقع تا حالا هروقت چشمامو میبندم صورتشو میبینم..... پر از خون......   

  _ چند بار سعی کردم بشینم و راجع به این روزهام بنویسم....  یه جورایی شهامتشو از دست دادم.... برنامه های زیادی واسه خودم چیدم.... واسه اینکه بی هدف زندگی کردن وحشتناکه.... تازگیا یکی از دختر خاله هارو دوباره کشف کردم.... هم سنیم.... اما 5-6 سالی بود که خوب و درست حسابی  ندیده بودمش.... فعلا به هم انرژی میدیم راجع به همه چیز.... کلی هم تو اس ام اسامون مثه عشاق لاو میترکونیم.... قراره از چهارم مهر که میره تبریز منم باهاش برم... تا بعد عید فطر.... میدونم که واسه ما دوتا بیخیال همه چی عالی میگذره.... 

 _ هنوز نتایج شهاب نیومده.... استرس زیادی داره اما سعی میکنه از ما پنهان کنه.... خداکنه قبول بشه.... الانم رفته مسافرت.... خونه اینقده سوت و کوره..... یهو من 4 ساعت تو اتاقمم بعد میام بیرون میبینم هیچکی نیست.... اونوقت اصلا نمیدونم کی رفتن؟ کجا رفتن...؟ کی برمیگردن...؟ شهاب که بود هر لحظه تق تق میزد به اتاقمو میومد همه ی جریاناتو توضیح میداد.... دلم واسش تنگ شده.... با اینکه فقط 3 روزه رفته اما انگار یک ماهه نیست....

  _ راجع به یه نفر دو بار مرتکب اشتباه شدم..... الانم نمیدونم باید چیکار کنم....

 

_ اینم عکس یکی از تور هایی که با دختر خاله ی مربوطه رفتیمو وحشتناک خوش گذشت.... بهش میگن دره ی آل.... تو جاده ی کلات... فوق العاده زیبا بود... تقریبا 5 ساعت راه رفتیم تا برسیم به آبشار.... هر جا که خسته میشدیم لیدر گروه میگفت رسیدیم بابا.... آبشار بعد از همین پیچه..... هفتاد تا پیچ و رد کردیم آخرش به این آبشار نرسیدیم.... یعنی رسیدیم ولی قبل از ما خشک شده بود.....

 

 

 اینم یه جایی اطرافه نیشابوره ... بهش میگن بوژان.....بازم به پیچ بعدی نرسیدیم.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط shiva در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 0:42 AM |